به مناسبت بازگشت سرافرازانه آزادگان قهرمان (انتشار مجدد)
حقوق اسارت طبق قوانین ژنو، در تمام دنیا به اسیران جنگی ماهیانه مبلغی به عنوان حقوق اسارت پرداخت می گردد که مقدار آن با توجه به درجات نظامی هر فرد متفاوت است. در اردوگاههای عراق هم به ما ماهیانه حقوقی تعلق می گرفت که بر اساس درجه، از یک دینار تا هفت دینار متغیر بود.

البته در جایی که یک جفت کفش چند دینار قیمت داشت، این مبلغ پول چندانی نبود. اما به قول بچه ها از هیچی بهتر بود. ما با استفاده از این پول وسایل مورد نیازی را که رژیم بعثی بایستی به رایگان در اختیارمان قرار می داد، خریداری می کردیم. حتی بچه ها با همین پولها یک تانکر آب آشامیدنی هم خریده بودند. فقط مانده بود عراقیها پول آب و برق اردوگاه و تنفس هوا را هم از این حقوق کم کنند!

فرماندۀ اردوگاه، لیستی تنظیم کرد که در آن نام اسراء و مبلغ دریافتی نوشته شده بود. در یکی از ماهها که لیست حقوق را برای امضاء به آسایشگاه آوردند، به هر نفر شش دینار و سیصد فلس ژتون دادند.(یعنی پنجاه فلس کمتر از مقدار تعیین شده) اما جلوی اسامی همان حقوق ثابت(یعنی 7 دینار) نوشته شده بود! عده ای از بچه ها بدون توجه به مبلغ دریافتی، لیست را امضاء کردند. تعدادی دیگر هم با وجودی که به این مسئله اعتراض داشتند، با اکراه جلوی نامشان را امضاء و لیست را به آسایشگاه شماره 2 فرستادند. آسایشگاه شمارۀ 2 مخصوص افسران جوان بود. در بین آنها جوان ورزیده و خوش قد و قامتی بود به نام سرگرد حسین یاسینی. سرباز عراقی لیست حقوق را نزد او آورد و ژتونش را تحویل داد. سرگرد یاسینی نگاهی به ژتون و نگاهی هم به مبلغی که در لیست نوشته بود انداخت. چند لحظه بعد ژتون را به سرباز عراقی داد و گفت: امضاء نمی کنم! سرباز عراقی پرسید: چرا؟! حسین گفت: خوب، 50 فلس را کم دادید! سرباز عراقی او را تهدید کرد که اگه امضاء نکنی به انفرادی میری!
حسین با شهامت از روی زمین بلند شد و گفت: هر کاری می خواهی بکن اما من امضاء نمی کنم. اما سرباز عراقی دست بردار نبود تا این که کار به دفتر اردوگاه کشید. در دفتر اردوگاه ارشد نگهبان به حسین گفت: تو اسیری… هرچه ما می گوییم باید اطاعت کنی… یاالله امضاء کن. حسین که گوشش از این حرفها پر بود، گفت: من یک افسر هستم، در کشورم به من یاد داده اند که منضبط باشم و هر چیز را دقیقاً کنترل کنم. ارشد نگهبان عراقی که به شدت عصبانی بود از روی صندلی بلند شد و در حالی که شلاقی را در هوا می چرخاند به او گفت: اینجا تصمیم با ماست، ما تابع قوانین کشور شما نیستیم و شما هم نمی توانید برای ما تکلیف معلوم کنید. سرگرد یاسینی گفت: ببینید در گردان یک افسر عراقی هست که از ابتدای اسارتش می گوید: من بعثی هستم و طرفدار صدام! آیا او کار خوبی می کند؟ نگهبان عراقی که لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بسته بود، گفت: بله بله. سرگرد گفت: خوب من هم اینجا همان احساس را دارم. آیا کار خوبی می کنم؟ نگهبان عراقی بدون این که ارتباط میان این دو را بفهمد، سری تکان داد و گفت: خوب،… بله! حسین گفت: پس 50 فلس را بده تا امضاء کنم. نگهبان که حسابی گیج شده بود، 50 فلس را به او داد. حسین با خوشحالی از اتاق خارج شد و در حالی که پول را به همه نشان می داد، با سرعت به طرف آسایشگاه به راه افتاد.    
منبع: سرهنگ احمد حسینیا، غروب غربت، اداره عقیدتی سیاسی نیروی زمینی ارتش

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده