جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (29)
حالا صحبت همه درباره رفتن به کربلا، چگونگی زیارت و مسائلی از این قبیل بود. پارچههای دوختهشده و دوخته نشده بیرون آمد تا شاید با تبرک آن، برای ایران سوغاتی همراه داشته باشیم. شور و علاقه خاصی ایجادشده بود. منهای چندنفری انگشتشمار، بقیه روحیه گرفته بودند.

سعی می‌کردم خودم را بی‌تفاوت نشان بدهم. تنها سؤالات شرعی را پاسخ می‌گفتم. مراجعه‌کننده زیاد داشتم. شب را زود خوابیدم. با امید آنکه صبح زود به‌طرف کربلا حرکت کنیم. صبح زود، همه را بیدار کردم، چای المنتی درست کردم و به همه دادم. از بند ۱، همه بیرون آمدند و از بند ما نیمی‌رفته بودند و ما در انتظار، فقط از پنجره نگاه می‌کردیم. همه سوار اتوبوس‌هایی شدند که بیرون به‌صف ایستاده بودند.

همه‌چیز آماده بود. اتوبوس‌ها رفتند و ما ماندیم. عراقی‌ها هم چیزی نگفتند. انتظار تا وقت آمار صبح که کمی هم دیرتر شد، طول کشید. بدون دریافت هیچ‌گونه توجیهی از طرف عراقی‌ها فهمیدیم که نفرات را دو قسمت کرده‌اند؛ بند۱ و نیمی از بند ۲ باهم و حتماً بقیه هم باهم، روزی دیگر.

اردوگاه خالی شد و شکل غریبی پیدا کرد. همه کارها تعطیل شد و جز انتظار و صحبت از چگونگی زیارت، کاری برای انجام دادن نبود.

گروه اول که به کربلا اعزام شد، کار دیگری نمانده بود. جز مهیا شدن بیشتر و بهتر برای سفر احتمالی فردا. انتظار طولانی شد و سرانجام غروب بدون دیدار کربلایی‌هایی که هنوز نیامده بودند، به داخل آسایشگاه رفتیم. ساعت حدود ۸ شب بود که مسافران کربلا وارد اردوگاه شدند. تا حدودی، از چندوچون زیارت آگاه شدیم.

شب دوباره زود خوابیدم و زود هم بیدار شدم و برای همه چای درست کردم. لباس‌های زردرنگ نو را پوشیدم، آماده برای رفتن؛ پنداری که می‌خواهند ما را آزاد کنند. نزدیک پنج ماه بود که به این اردوگاه آمده و از این چهاردیواری آن‌طرف‌تر نرفته بودیم.

در یک شرایط استثنایی به زیارت می‌رفتم، شور و شعف عجیبی داشتم. برای اولین بار، ستاره‌ها را در آسمان تاریک و صاف و ستاره‌ها کاملاً مشخص بودند. ماه نیز کورسویی از خود نشان می‌داد. وضو گرفتیم، نماز خواندیم و هنوز آفتاب نیامده بود که اتوبوس­ها به دنبال یکدیگر در جاده موصل – بغداد به راه افتادند.

کنترل شدید و اقدامات امنیتی را سخت برقرار کرده بودند. از حاشیه شهر سامرا، بار دیگر گنبد و بارگاه امامان مظلوم و غریب آن را زیارت کردیم.

خورشید، آرام‌آرام به میانه آسمان می‌رسید که شهر بغداد از دورنمایان شد. چند پل بزرگ و بزرگراه‌های کمربندی، چهره جدیدی به بغداد داده بود. بدون توقف، از بغداد گذشتیم، در مسیر جاده نجف از استان‌های بابل و اسکندر به عبور کردیم. به نظر می‌رسید در تقسیمات کشوری، مساحت استان‌ها را بسیار کم در نظر گرفته‌اند. در یک مسافت تقریباً ۱۲۰ کیلومتری، چهار استان قرار دارد؛ بغداد، بابل، اسکندریه و نجف.

شماره کیلومترهای فاصله با نجف مرتب کم می‌شد و لیث، سرباز مسیحی اردوگاه، وحیدی را صدا زد و یک نوار موزیک جاز را داخل پخش اتوبوس گذاشت و باهم شروع کردند به رقص خارجی، بدون هیچ شکی همه ناراحت بودند؛ زیارت کربلا، در وضعیت اسارت آن‌وقت، رقص.

اتوبوس با رقاصی وحیدی، از جاده اصلی منحرف شد و در امتداد جاده‌ای باریک‌تر که به سمت کوفه می‌رفت، به راه ادامه داد. به‌رغم وضعیت نامناسب اتوبوس ما، در اتوبوس‌های دیگر، سربازان شیعه عراقی، تمامی مناطق و جایگاه‌های تاریخی صدر اسلام را نشان داده بودند؛ مسجد کوفه و خانه حضرت علی علیه‌السلام و ما تنها گذشتن از فرات را فهمیدیم و شهر مخروبه کوفه را مشاهده کردیم، حیدری برای یکی از اتوبوس‌ها نوحه‌سرایی هم کرده بود. دوازده کیلومتری که از کوفه گذشتیم، شهر نجف پدیدار شد و گنبد و ستاره­های بارگاه پیشوای اول مسلمانان. جلوی صحن، خیابان نسبتاً بزرگی بود که کاملاً تحت کنترل عناصر دژبان شهر قرار است؛ یک دیوار گوشتی مسطح و طولانی. اتوبوس‌ها جلوی در اصلی صحن ایستادند. در دو طرف مسیر ورود به صحن، جلوی ایوان طلا، دیوار گوشتی ادامه داشت. پیاده شدیم. صحن پایین‌تر از خیابان بود. زمزمه‌ای با خود کردم و وارد شدم. بدون اغراق، منهای عده کمی، با ورود به داخل رواقی که ضریح مطهر در آن قرار داشت، صدای ضجه و ناله همه بلند شد. بی­اختیار مانند آهنی که جذب آهن‌ربا شود، به ضریح چسبیدیم. هیچ‌کسی حرفی نمی‌زد. صدای گریه، ناله و گاهی فریاد، تمامی فضای حرم را پرکرده بود. حالت روحانی و خاصی پیدا کردیم، عقده‌های این مدت اسارت، در بارگاه علی علیه‌السلام باز شد.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده