جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (28)
آسایشگاه ۸ تاریکتر، دیوارهای آن خراب و سقف بسیار افتضاح بود. به همهچیز شبیه بود غیر از محل زندگی۴۸ نفر انسان. بعد از نماز مغرب که قدری هم طولانی شد، مشغول صحبت کردن با همنشینان جدید شدم. هرکسی مشغول کار خودش بود ناگهان صدایی بلند در آسایشگاه پیچید.

_ خواهرش را … مادرش … این دیوانه زن … است.

زیرچشمی نگاه می‌کردم. هيكل لختی کنار در آسایشگاه لم‌داده بود. به نظر می‌آمد بدن ورزیده‌ای داشته باشد. چشمان زاغ و از حدقه درآمده‌ای داشت. سر تراشیده، سبیل پرپشت، لبه‌ای کلفت و بدن سیاهش، او را درخور همان حرف‌هایی که می‌زد، نشان می‌داد. دوباره شروع کرد: «من اگر زن… مرد نیستم؛ به عزا می‌نشانمش.»

لهجه غلیظ کرمانشاهی از کلامش پیدا بود. چیزی نگفتم؛ یعنی چیزی برای گفتن نداشتم. این عربده‌کشی تا پاسی از شب گذشته ادامه یافت و صبح هم تکرار شد. اسمش کورش بود و اسارت خودش را معلول فرماندهی غلط کسی می‌دانست که او هم اسیرشده بود. صبح، با پادرمیانی و ارائه دلیل و سند مبنی بر عدم نیاز من به آشپزخانه، به آسایشگاه ۶ دربند ۲ برگشتم. بدین ترتیب، قضیه آشپزی منتفی شد؛ اما علاقه من به کار و خدمت به دیگران در اسارت، به همینجا خاتمه نیافت.

با صحبت‌هایی که محمد خلبان و ارشد اردوگاه و محسن با فرمانده عراقی کردند، بعد از مدتی، یک تنور کوچک خانگی برای ما آوردند. چندی بعد، با ابتدایی‌ترین شکل ممکن گذاشتند و منتظر آرد شدند. این انتظار، یک ماهی طول کشید. آرد را آوردند. باسیم تخت‌ها، سیخ تنور درست شد و یک ناونده برای چسباندن خمیر پهن‌شده به تنور، همراه دستکش بلند و چند تشت و سطل تهیه شد. عراقی‌ها کوچک‌ترین کمکی در به‌کارگیری وسایل ساخته‌شده نمی‌کردند.

محسن در نوجوانی، چند صباحی را نانوایی کرده بود. حاج داوود، مسئول نانوایی بود و جعفر که شاطرزاده بود، شد شاطر. من و حمید، خمیر را آماده می‌کردیم و فریدون چانه را می‌گرفت و چانه می­زد. نان، یک‌هفته‌ای مرغوبیت نداشت؛ ولی بعد کیفیت بالایی پیدا کرد. هر نفر، یک عدد نان تافتون کوچک در روز سهمیه داشت. نان‌ها که به تعداد نفرات هر آسایشگاه پخته می‌شد، صدا می‌زدیم و مسئول مربوطه، نان را می‌گرفت و برای تقسیم می‌برد. بعد از مدتی احساس کردم آنچه ما در نانوایی مصرف می‌کنیم، بیشتر از مقداری است که دیگران سهمیه می‌گیرند. به محسن گفتم: «من فقط یک نان سهمیه برمی‌دارم.» او چیزی نگفت؛ اما شب که به آسایشگاه برمی‌گشتیم، جعفر با خودش چند تا نان آورد. ورود نان به این شکل و خوردن آن مقابل چشم‌های زل زده‌ای که مخفیانه آدم را می‌پاییدند، صورت خوبی نداشت. مدت بیشتری که گذشت، خوردن نان تافتون را کنار گذاشتم و گفتم: «من همان نان سمون سنگی را می‌خورم.»

نانوایی، بویی ایرانی به اردوگاه داد. بوی نان برشته، صبح سرد زمستان در محوطه می‌پیچید. پیشخوان جدید و پاچالی برای مشتری، شکل و قیافه‌ای آشنا به این دکان نو داده بود.

صحبت درباره تلویزیون بود و شایعاتی که ما را به آزادی امیدوار می‌کرد. قبل از اینکه تلویزیون وارد اردوگاه شود، یک بلندگوی کوچک، روی سقف حمام قدیم قراردادند که از طریق دفتر فرمانده عراقی، از خارج اردوگاه، نوارهای آهنگ ایرانی، شوها و گاهی تبلیغات مسخره و مضحکی به‌وسیله آن پخش می‌شد. اولین باری که بلندگو روشن شد، غروب بود. تعداد قابل‌توجهی از اسرا جلوی حمام، در دیوار شمالی بند ۲ جمع شده بودند و با لذتي وصف‌ناشدنی به ترانه‌ها گوش می‌دادند، پنداری که خواننده ترانه آزادی ایشان را می‌خواند. از بند رسته‌های دربند که در عین اسارت احساس می‌کردند از قیدوبند آزادند، گوش جان و گوش تن را یکجا به صدای بلندگو سپرده بودند. تعدادشان هم کم نبود که بتوان دراین‌باره سکوت کرد.

روحیه‌ام به گونه‌ای بود که به‌محض برخورد با چنین مسائلی، از درون خودم را می‌خوردم، مغزم داغ می‌کرد و به جز غرولند زیرزبانی، کاری نمی‌توانستم بکنم. همیشه هنگام برخاستن سروصدای این بلندگو که بعداً به سه بلندگو تبدیل شد، به زوایای بی‌روح اردوگاه پناه می‌بردم. محاسنی هم داشت؛ ازجمله قرائت بیشتر قرآن و رسیدگی به امور درسی. برای کم کردن صدای بلندگو یا قطع آن، راه‌های زیادی داشتیم؛ چون باسیم تلفن سیم‌کشی کرده بودند. سیم‌ها را لخت می‌کردیم،روی سیم‌های خاردار قرار می‌دادیم و یا آن را کلاً قطع می‌کردیم. کار آن‌قدر ادامه یافت تا به‌طورکلی محل سیم‌ها را عوض کردند.

صدام در یک سخنرانی گفته بود، باید همه اسیران ایران را برای زیارت به کربلا ببرند. یادآوری این سخن، دلیل خوش‌بینی و خوش‌خیالی ما بود؛ ولی همه این‌گونه نبودند. گاهی کار به‌جاهای باریک می‌کشید. حتی عراقی‌ها قسم می‌خوردند. ولی ما باور نمی‌کردیم. یک‌بار محمود گفت: «عدنان به جان پدرش قسم می‌خورد که شمارا به کربلا خواهند برد.» و بچه‌ها می‌پرسیدند: کدام پدرش؟!» از این قبیل قسم‌ها زیاد بود؛ اما وقتی سمیر، پرویز را برای پیدا کردن سنگ مناسبی جهت سابیدن به بیرون اردوگاه برده بود، آن‌قدر تأکید کرده و قسم‌خورده بود که پرویز باور کرد و وقتی به آسایشگاه آمد، با اطمینان می‌گفت که هفته آینده به کربلا خواهیم رفت.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده