بال در بال تیزپروازان – بخش نهم
اشاره: در بخش هشتم این مقاله امیر پوردان در خصوص حمله هوایی به پایگاه "الولید" و جزییات این حمله مطالبی را عنوان کرد و اشاره کرد که اصلی ترین و نقطه قوت این حمله زمان بندی بسیار دقیق آن بود که این مهم مرهون تلاش ها و علم نظامی قابل تقدیر جناب "ایزدستا" بود . و اینک ادامه مصاحبه :
  • رهبری جناب برات پور را در عملیات الولید چگونه ارزیابی می کنید؟

جناب سرگرد برات پور آن زمان و امیر برات پور کنونی فرمانده و استاد بزرگوار من، از هر نظر که شما حساب کنید بهترین گزینه برای رهبری دسته پروازی حمله به الولید به حساب می آمد. توان بالای پروازی و مدیریتی ایشان در حدی است که من در جایگاهی نیستم که به خود اجازه ارزیابی آن را بدهم. کنترل هشت فروند اف-4 در سرعت بالا و ارتفاع پایین در آن محیط پروازی غیرقابل پیش‌بینی، کار هرکسی نیست. یک زمانی شما رهبر دسته پروازی هواپیما های نمایش هوایی هستید. به فرض مثال هشت فروند بال در بال هم به حرکت ادامه می‌دهید و مسئله خاصی به وجود نمی‌آید. اما در عملیاتی مانند اچ-3 رهبر دسته پروازی این طور نیست که فقط جلو بیفتد نقشه بخواند و مسیر را به دیگران نمایش دهد . باید لحظه به لحظه از وضعیت هواپیماهای دسته پروازی اطلاع داشته باشد.

 

  • در کدام یک از عملیات ها افتخار حضور پیدا کرد؟

من به لطف خدا سعادت داشتم که در بیشتر عملیات های مهم مثل بیت المقدس، حمله به حل الولید و والفجر و چند عملیات مهم شرف حضور داشته باشم. در عملیات والفجر ۸ مورد اصابت قرار گرفتم و هم یکی از دوستان نزدیک خود را از دست دادم، که در واقع یکی از ناگوارترین خاطرات جنگی من با این واقعه در آزادسازی فاو رقم خورد.

  • از مورد اصابت قرار گرفتن تان در عملیات والفجر ۸ برایمان بگویید!

 

عملیات والفجر ۸ ، فتح فاو، به ما ماموریت دادند هدفی را در پشت کارخانه نمک بمباران کنیم. ساعت ۱۵ بود که وارد گردان پروازی شدیم و یک جلسه توجیهی بسیار مختصر برگزار شد. در این جلسه به ما گفتند در ساعت ۱۶ یک زمان کوتاه چند دقیقه ای آتش بس از نیروهای خود گرفته‌ایم که شما می بایست راس ساعت از طریق "خور موسی" و "خور عبدالله" خودتان را به پشت کارخانه نمک فاو برسانید در غیر این صورت آتش نیروهای خودی به احتمال زیاد متوجه شما خواهد شد. ولی در واقع هیچ آتش‌بسی در کار نبود. بلافاصله به همراه ستوان "حسین ناجی" به خط پرواز رفتیم و سوار بر هواپیما موتورها را روشن کردیم که ناگهان کابین عقب آتش گرفته و تمامی فیوزها سوخت. جناب سرهنگ سعیدی فرمانده وقت پایگاه بوشهر نیز پای هواپیما ایستاده بود تا ما را بدرقه کند. به سرعت هواپیما را عوض کردیم و بر هواپیمای جایگزین سوار شدیم. با توکل بر خدا باند پرواز را ترک کرده و با حرکت از طریق نقطه نشانی ها به آسمان فاو رسیدیم. توصیف آسمان فاو برایم بسیار مشکل است.  از زمین به آسمان و از آسمان به زمین گلوله و آتش رد و بدل می‌شد. روز اولی بود که فاو آزاد شده بود. با اینکه درست راس ساعت همانطور که در جلسه توجیهی به ما گفته شده بود به منطقه رسیده بودیم اما هر دو طرف درگیر لحظه ای یکدیگر را آرام نمی گذاشتند و ثانیه ای هزاران گلوله در آسمان رد و بدل می‌شد. در حال جستجوی کارخانه نمک بودم که پرواز ستونی چند بالگرد توجه مرا به خود جلب کرد. بلافاصله به کابین عقب جناب ناجی گفتم ((حسین! این ها خودی هستند یا دشمن؟!)) وی جواب داد: ((اینها بالگردهای دشمن هستند.)) بدون معطلی گردش کرده و جنگنده را با مسیر پروازی بالگردها هم‌راستا کردم. با رسیدن به موقعیت مناسب ماشه شلیک گلوله های توپ را فشار دادم. توپ پس از شلیک حدود ۱۰ گلوله یکباره قفل شد و به فشار های متوالی من به ماشه جواب نداد. از انهدام بالگردها منصرف شده و دوباره سمت کارخانه نمک را گرفتم. با رسیدن به بالای هدف تمامی بمب‌ها را خالی کرده و به سمت جزیره بوبیان ادامه مسیر دادیم. همزمان دو فروند از جنگنده رهگیری های میگ دشمن برای ساقط کردن ما از بصره بلند شدند و تعقیب و گریز ما بر سطح آب آغاز شد.

به سرعت ارتفاع هواپیما را تا پایین ترین حد ممکن در سطح آب رسانده و با تمام سرعت منطقه را ترک کردیم.  برای رسیدن به خرمشهر در حالیکه از شر میگ ها نیز خلاص شده بودیم، ارتفاع را تا  حد ایمن افزایش دادیم. در همین لحظه صدای پر اضطراب و پی در پی افسر رادار به گوشم رسید که پشت سر هم داد می زد ((امیر کجایی؟! امیر جواب بده!)). نام پرواز ما در آن ماموریت ((امیر)) بود. این در حالی بود که ما زمانی که روی سطح آب در ارتفاع پایین پرواز کردیم ، هرچه سعی می‌کردیم با رادار منطقه تماس بگیریم کمتر به نتیجه می رسیدیم. غافل از اینکه آنها نیز سعی در برقراری ارتباط با ما را دارند و موفق نمی شود! به افسر رادار گفتم: ((چرا هرچه شما را صدا می کنیم جواب نمی‌دهید؟)) وی گفت: ((ما نیز هرچه در رادیو فریاد زدیم که به شما بگوییم دو فروند از جنگنده‌های دشمن در حال نزدیک شدن به شما هستند به شما نرسید!))

من به افسر رادار اطمینان دادم که جنگنده های دشمن را دیدیم و به موقع عکس‌العمل نشان دادیم . میزان سوخت نیز به حد پایینی رسیده بود اما تا بوشهر کفاف حرکت ما را می‌داد. سرانجام در باند فرود پایگاه ششم به زمین نشستیم. جناب سعیدی در هنگام فرود در ته باند انتظار ما را می کشید. به ته باند رسیدیم ، نفرات زمینی  طبق روال جنگنده را غیر مسلح کردند. همزمان با این کار جناب سعیدی به پای هواپیما رسید و با اشاره گفت که به سرعت موتور ها را خاموش کرده و پیاده شویم. سرانجام پیاده شدیم و بلایی که سر توپ هواپیما آمده بود را از نزدیک مشاهده کردیم. به صورت کاملاً تصادفی یک گلوله کالیبر کوچک که به احتمال زیاد از اسلحه انفرادی یکی از نفرات نیروی زمینی ارتش بعث شلیک شده بود ، یک گلوله ۲۰ میلیمتری را که از خشاب بیرون آمده و قصد ورود به لوله‌های چرخان توپ داشت را کمی بد شکل می کند.

همین گلوله ی وارد یکی از لوله های توپ می‌شود، ناهنجاری ایجاد کرده و باعث قفل شدن توپ می گردد . فردای آن روز یکی از دوستان فنی به من گفت: ((بیا ببین آنگونه که به توپ هواپیمای برخورد کرد، بعدکجا رفت!)) به همراه  وی به آشیانه رفتیم و با کمال تعجب مشاهده کردم گلوله مزبور راه خود را ادامه داده و به پشت صفحه آلات دقیق هواپیما درست رو به روی سینه من رسیده و در آنجا متوقف شده بود. ای بسا اگر یک مقدار سرعت گلوله بیشتر بود یا سرعت ما ، آن گلوله درست در قلب من نشسته بود! خواست خدا بود که از آن سانحه نیز جان سالم به در ببریم.

 

منبع: مجله صف شماره 359، مهر 1389، ساعس اجا، ص80

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده