جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (27)
با صدای فریادی بلند شدم و کنار در ایستادم. چه کمکی از دست من برمیآمد؟! صدای شلاق بهوضوح به گوش میرسید. کاری از ما ساخته نبود. سر به در آهنی سلول زندان گذاشتم و به فکر فرورفتم. هیچ صدایی جز صدای شلاق نمیآمد. حتی از ناله و فریاد هم خبری نبود. نفرات، دراز کشیده و نشسته در چرت سردی، چشمها را بسته بودند. من هم باید به آنها می­پیوستم.

بدون هیچ کاری، برنامه‌ای، مطلبی، حرفی، روز شب می‌شد و شب سرد سپری می‌گشت. گذر کند ثانیه‌ها و دقیقه‌ها به ساعت‌ها و روزها و یک هفته و ده روز رسید؛ بدون کوچک‌ترین امیدی. در آغاز روز سیزدهم، کمی بعد از نیمه‌شب، در را باز کردند. بدون وسیله‌ای بیرون آمدیم. یک خودروی سواری بزرگ، با اتاقی شبیه قفس ایستاده بود. سوار شدیم. نیم ساعت بعد، در زندان الرشید داخل اتاق دیگری بودیم و تا صبح بدون زیرانداز و رواندازی، مانند محکومان به مرگ سر کردیم؛ به انتظار جوخه اعدام. آفتاب که از دیوار زندان بالا آمد، ما هم با اتوبوسی به‌طرف تکریت به راه افتادیم.

. تمامی‌گفته‌های این دوازده نفر در این دوازده روز، با اختلاف کمی مشابه یکدیگر بود. کسی از اصل ماجرا چیزی نگفت. آیا ماجرا اصلی هم داشت؟ در آن دوازده روز چه گذشت؟ در بازجویی‌ها چه سؤال‌هایی کردند؟ پاسخ‌ها چگونه بود؟ با بررسی به‌عمل‌آمده، دو احتمال وجود داشت: اول، پیگیری جهت دریافت اطلاعات بیشتری درباره لشکر ۹۲ و داستان رها کردن آب به مواضع عراقی‌ها و دوم ردیابی محل و مشخصاتی درباره موشک‌های کرم ابریشم. آیا این احتمال صحیح است؟ آیا عراقی‌ها به اهداف خود رسیدند؟ کسی دراین‌باره صحبتی نکرد.

روز بعد از ورود ایشان، همه به فکر افتادند که پس آنهمه وسایل چه شد. بعد از پیگیری و پرسیدن، مشخص شد که بعد خروج، عراقی‌ها، ایفای حامل وسایل را در انباری اطراف اردوگاه تخلیه کرده‌اند. وسایل به‌دردبخور را برداشته‌اند و بقیه را در چند پتو پیچیده‌اند. صبح وسایل را آوردند و تحویل افراد دوره‌دیده دادند.

این نحوه خروج اسرا چندین بار اتفاق افتاد که تعدادی از آنها را می‌نویسم.

1.خروج مکرر درویش. این شخص، انسانی سالوس، چاپلوس، حیله‌گر و ریاکار بود که وجود نحس او برای همه ناراحت‌کننده بود؛ مگر عراقی‌ها. حیف اسم درویش که روی او بود و روی او ماند.

همان روزهای اول، او را با پای‌برهنه بیرون بردند. این مطلب برای همه سؤال انگیز بود و بعد، این عمل بارها تکرار شد؛ یک‌شنبه تا چندشنبه. نقش جاسوسی او کاملاً آشکار و در لحن گفتارش مشخص بود که می‌گفت: «به من سیگار بدهید تا نزد عراقی‌ها نروم.»

٢. کورش، که از اهالی قصر شیرین بود، جاسوس و سرسپرده عراقی‌ها به‌حساب می‌آمد. نحوه خروجش آن‌قدر آشکار بود که جاسوسی وی، برای کسی محل شک باقی نمی‌گذاشت.

٣. حسین وحیدی که در جریان کربلا با او آشنا خواهید شد.

4.خلبان که چند بار کوتاه‌مدت و چند بار طولانی‌مدت برای مداوا و غیر مداوا خارج شد.

5. مریض‌ها و حتی دوباره من و بقیه دوستان که شرحش خواهد آمد.

نان مصرفی، از کیفیت و کمیت بسیار پایینی برخوردار بود و قبل از  آن غذا نیز چنین حالتی داشت. با تقاضا و پیگیری بچه‌ها، عراقی‌ها موافقت کردند که غذا در داخل اردوگاه پخته شود. در یک ساختمان متروکه، با ابتدایی‌ترین وسایل کار آغاز شد و من هم به‌عنوان کمک‌آشپز داوطلب شدم. تقریباً همه ناشی و خواستار یافتن تجربه‌ای بودند. محمد خلبان و زارع، ادعای بیشتری داشتند. این ترکیب، نتیجه خوبی ارائه نداد. ثمره روز اول، یک دیگ برنج به هم چسبیده بود. غذا خیلی زیاد بود. یکی دو روز، کار من، ظرف شستن و پیمانه کردن مواد خام مصرفی بود. این وضع، نه برای ما قابل‌تحمل بود و نه برای عراقی‌ها. سرانجام دوازده نفر دیگر را از اردوگاه ۲۰ که تابع اردوگاه ۵ بود، به آشپزخانه آوردند و با سرپرستی زارع، آشپزخانه سروسامانی گرفت. در مدتی که داخل آشپزخانه بودم، یک‌شب را داخل آسایشگاه ۸ از بند ۳ سپری کردم.

لازم است توضیحی درباره جابه‌جا کردن اسرا بدهم. عراقی‌ها بنا به دلایلی، از این کارها زیاد می‌کردند. اولین اقدام آنها جدا کردن ۳۵ نفر از بقیه بود. عراقی‌ها اینها را داخل آسایشگاه ۸ جمع کردند؛ همراه چند نفر دیگر. بعد از پرداختن به کار آشپزخانه، قرار شد کسانی که در اردوگاه تلاش می‌کنند، برای هماهنگی بیشتر، در یک محل باشند من هم وسایل خودم را جمع کردم و از محسن جدا شدم.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده