بال در بال تیزپروازان – بخش هشتم
اشاره: در بخش هفتم این مقاله امیر پوردان در خصوص اینکه چگونه وارد نیروی هوایی و رسته خلبانی شد، مطالبی را عنوان کرد. بعلاوه صحبت هایی هم از ماه های قبل از جنگ و به خصوص روز 31 شهریورماه داشت . و اینک ادامه مصاحبه :
  • از روز یکم به بعد چه اتفاقی افتاد؟

ما پس از شروع جنگ، دو روز در دزفول ماندیم و با همان یک فروند اف-۱۴ مأموریت انجام می‌دادیم. و از جمله در عملیات ۱۴۰ فروندی نیز شرکت داشتیم. در روز چهارم بر اساس دستور، با اف-۴ به تهران برگشتیم. مأموریت های جنگی چند روزی بود که به شدت حال و هوای پایگاه را عوض کرده بود. بر اساس جنگ های اخیر در خاورمیانه و سراسر جهان، تصور من از جنگ بین ایران و عراق هم این بود که این جنگ سرانجام پس از یک هفته تا ۱۰ روز به اتمام خواهد رسید. در نتیجه به برنامه ریز گردان جناب "سهراب‌پور" مدام می‌گفتم که اسم مرا بیشتر در برنامه پروازی جای دهد. هواپیماهای پایگاه یکم نیز همپای همتایان خود در پایگاه های مرزی در عملیات های جنگی شرکت می‌کردند. در مجموع من شش ماهه اول جنگ که به آغاز سال ۱۳۶۰ منتهی می‌شد را در تهران ماندم تا اینکه در اوایل همان سال به علت تلفات بالای خلبانان ما در مصاف فانتوم با تانک، به تدریج زمزمه‌های کمبود خلبان کابین جلو در نیروی هوایی به گوش رسید.

  • با رسیدین بحث  به اینجا با توجه به اینکه    عملیات حمله به                                          پایگاه هوایی "الولید" در 15 فروردین ماه 1360 صورت گرفت، لطفاً به تشریح این عملیات بپردازید تا دوباره ادامه مبحث قبل را پیگیری کنیم!

چند روز قبل از عملیات در حالی که ما اصلاً از وجود چنین طرح و برنامه‌ای بی اطلاع بودیم، به من دستور داده شد که باید به پایگاه سوم شکاری بروم. من هم وسایل مورد نیازم را برداشته و صبح روز چهاردهم فروردین که صبح سردی هم بود به پایگاه یکم مراجعه و از آنجا به وسیله بالگرد به پایگاه همدان پرواز کردیم. در هر حال جنگ بود و مسائل خاص خودش را داشت. من در ابتدا تصورم این بود که در همدان خلبان کم داریم و ما باید جایگزین کمبودها شویم. خلاصه به پایگاه سوم رسیدیم و پذیرایی ناهار و سپس شام انجام شد و به ما گفتند که فردا صبح ساعت ۴ به پست فرماندهی پایگاه برویم. در آنجا فکر دیگری به ذهنم خطور کرد و این بود که احتمالاً برای بمباران "آپاندیس" ما را به همدان فراخوانده اند.

آپاندیس خشکی زایده مانندی است که به گوشه جنوب غربی خرمشهر متصل شده است. عراقی‌ها مدتی بود که آنجا را تصرف کرده بودند و با مستقر کردن انواع و اقسام پدافند های زمین به هوا، هر هواپیمایی را که از آن حوالی رد می شد، می زدند. این تصور هم بیشتر به این خاطر بود که من با آقایان "کوهپایه عراقی" و "کاظمی" یعنی سه نفر از تهران به همدان آمده بودیم و اصلاً اطلاع نداشتیم که از پایگاه های دیگر تعدادی خلبان به پایگاه سوم آمده‌اند. سرانجام وقتی بامداد روز شانزدهم به پست فرماندهی رفتیم و جمع خلبانان دیگر پایگاه ها و همچنین خلبانان خود پایگاه همدان به علاوه جناب برات پور رهبر عملیات را مشاهده کردم، پی بردم که داستان نه کمبود خلبان است نه آپاندیس!

جناب برات پور با خوشامدگویی به خلبانان، توجیه کامل طرح پرواز، مسیر رفت و برگشت، نحوه سوخت گیری از هواپیماهای تانکر، نحوه عمل در مواقع اضطراری و دیگر موارد لازمه را انجام داد و گفت: (( در عملیاتی که به یاری خداوند قصد انجام آن را داریم ۸۰ درصد خطر برنگشتن وجود دارد. هر کسی به هر علتی قصد انصراف دارد بگوید تا جایگزین شود. ضمناً هر کس که بخواهد می‌تواند با خانواده خود خداحافظی بکند!))

حقیقتاً هیچ کدام از نفرات اصلی دسته پروازی نمی خواست که چنین افتخاری را از دست بدهد و درنتیجه انصرافی در کار نبود. اگر هم کسی تمایلی به شرکت در عملیات نداشت نفرات ذخیره مثل جناب "عتیقه چی" بودند که از دل و جان خواستار شرکت در عملیات بودند. ای بسا هنگامی که پس از سوختگیری و عبور از مرز برای هیچ‌یک از ۸ فروند فانتوم اصلی مشکلی پیش نیامد، همین جناب عتیقه چی که رهبر دسته دو فروندی فانتومهای ذخیره بود در رادیو از جناب برات پور درخواست کرد که "اجازه بده ما هم بیاییم!". این یعنی همان خواسته قلبی بچه ها برای شرکت در عملیات با تمام توان! خلاصه پس از پایان جلسه توجیه نماز را به جماعت برگزار کردیم که به حق یکی از به یادماندنی‌ترین و روحانی ترین نمازهای عمرم را در همان روز به جای آوردم. حضور قلبی دست داده بود که دلم نمی خواست آن لحظات به اتمام برسد.

 

منبع: مجله صف شماره 359، مهر 1389، ساعس اجا، ص80

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده