جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (26)
نفرات خوب مقاومت کرده بودند؛ اما آتش دشمن بهشدت ادامه داشت. بیست نفر عراقی، از سمت راست به داخل یگان رخنه کردند. این رخنه سریعترمیم شد و دهنفری هم اسیر گرفتیم؛ اما ادامه مقاومت با این نیروی کم و بدون پشتوانه امکان نداشت و سرانجام در محاصره کامل قرار گرفتیم و یک جنگ تنبهتن شد. به دنبال گزارش واقعیت، ردهبالا دستور مقاومت داد.

هوا روشن شد و خورشید بالا آمد، حالت پدافند دایره مانندی داشتیم؛ در محاصره کامل. دوساعتی درگیری ادامه یافت و دشمن با رخنه‌ای دیگر، حلقه محاصره را تنگ‌تر کرد و من در آخرین لحظات، تیربار را برداشتم و دیوانه‌وار شلیک کردم. انفجاری و سپس رگبار گلوله، اطرافم بر زمین نشست. چیزی نمی‌فهمیدم. منگ بودم. فقط احساس می‌کردم که حرکتم می‌دهند. دست‌هایم را بستند. احساس می‌کردم مرا ایستاده به‌جایی بسته‌اند. چشمم را باز کردم. دو سرباز عراقی نزدیک من با تفنگ نشانه‌روی می‌کردند. خود را رفته می‌دیدم و در انتظار شلیک گلوله‌ای، چشم‌ها را بستم. صدای ماشینی مرا به خود آورد. در گردوخاک برخاسته جاده خاکی، دو افسر عراقی به سمت ما آمدند. یکی از آن دو، سربازها را سرزنش کرد و دیگری مرا نجات داد و با دست‌های بسته به طرفی نامشخص برد. سپس سیگاری تعارف کرد که بدون جواب ماند. سیگاری دردهانم گذاشت و من مرتب پک می‌زدم و عراقی می‌خندید. او در کنار ماشین، عکس صدام را پاره کرد و گفت:

«شیعه!» مختصری پذیرایی کرد و آب‌خنکی داد. سپس یک عراقی دیگر آمد و با ضربه دست، سیگار را دردهانم له کرد، بعد مرا سوار ماشین کرد و به­سوی بغداد به راه افتاد؛ درست مانند امروز.

شانه­هایم که تکان خورد، بلند شدم. یک عراقی با دستمالی چشم‌هایم را بست و بعد از ساعتی پیاده شدیم. چشم‌هایم را باز کردند.

محوطه‌ای بود از چهار طرف محصور، با ساختمان‌هایی بلند. وارد ساختمانی به شکل نعل اسب شدیم که وسط این نعل اسب، راهرویی بود که دو طرفش سلول‌های کوچکی قرار داشت؛ ابتدا اتاق رئیس و بعد اتاق شکنجه. قبل از ورود به سلول، بازرسی بدنی شدیم و همه لباس‌های اضافی، حتی کفش و جوراب، را گرفتند. کلیه وسایل اردوگاه را هم همان‌جا در تکریت نگه‌داشته بودند. سرما تا اعماق استخوان‌هایم نفوذ کرده بود. بعد وارد یک اتاق دوازده متری شدیم؛ دوازده نفر در اتاقی بدون کف‌پوش، روی موازئیک های سردی که گرمای بدن را می‌مکید.

بعد از چند دقیقه، صدای اعتراض بلند شد. مدتی طول کشید تا نگهبان آمد. گفتم: «سرد است؛ حداقل چیزی بدهید، زیرمان بیندازیم.» نگهبان چیزی نگفت و به مقوایی که جلوی پنجره کوچک و بدون شیشه‌ای نزدیک سقف بود، اشاره کرد و گفت آن را بیاوریم. مقوا را آوردند؛ آن را گرفت و در را بست. سوز سرما از پنجره به داخل نفوذ می‌کرد. یکی گفت: «همین یکی را کم داشتیم.» کم‌کم لرزه بر بدن‌ها افتاد. همه بدون اختیار می‌لرزیدند؛ با پای‌برهنه و لباسی نازک، بدون زیرانداز و روانداز. دوباره اعتراض و کوبیدن به در شروع شد. یک‌ساعتی در زدیم و سروصدا کردیم؛ اما کسی جواب نداد. خسته و ناراحت، هرکسی به گوشه‌ای خزید. سکوت مطلق بر سلول سرد حاکم شده بود. چند نفر سیگاری، در پناه دود سیگار، ته احساسی برای گرما داشتند و بعد حاج‌آقای آسایشگاه ۶ شروع کرد. حاجی داوود با داستان و سرگرمی خنده‌ای کوتاه سعی کرد سکوت را بر هم بزند. پیرمردی با نرمش خود را گرم می‌کرد. مدتی گذشت؛ بدون آنکه گذشت زمان بفهمیم. چند نان سفت سمون را از زیر در داخل ریختند و بعد

ظرفی با آب رنگی مثلاً آبگوشت؛ سرد و بی‌مزه. خیلی آرام دور آن جمع شدیم. چند لقمه‌ای نان خیس کردیم، به دهان گذاشتیم و بعد هر یک در گوشه‌ای تکیه به دیوار زدیم و بعد که آمدند ظرف‌ها را ببرند، در را باز کردند و گفتند: «تا صبح همین یک‌بار توالت می‌روید. سه دقیقه وقت دارید؛ یا الله !» و سپس با شلاق به جان ما افتادند؛ با پای‌برهنه، در توالتی بدون آب و فرصتی بسیار کم. وقتی برگشتیم، همه از خودشان بدشان می‌آمد. با همان وضع به نماز ایستادیم و شب تا صبح، در سرما چرت زدیم. روز اول در انتظاری کشنده، بدون هیچ حادثه‌ای گذشت. غیر از زمان دادن غذا، کسی حتی نزدیک در هم نیامد.

شب که شد، دوازده پتوی کهنه و کثیف به داخل انداختند و آن تکه مقوا را هم پس دادند. جلوی پنجره را گرفتیم. حالا حداقل زیرمان سرد نبود. با این احساس گرما، صحبت‌ها شروع شد و هرکسی از دری سخن می‌گفت. نیمه‌های شب که همه در حال نشسته چرت می‌زدند، صدای باز شدن دری، مرا به خود آورد. از لای در نگاه کردم. نگهبانی، اسیری را می‌برد؛ اسیر لاغر، نحیف و از بین رفته، تکه استخوانی و پوستی چروکیده. برگشتم و قیافه‌ها را پاییدم.

چهارنفری سخت مریض بودند و پشت سر هم سرفه و ناله می‌کردند و بقیه رنج این ۲۴ ساعت غریبی روی صورتشان ریخته شده بود و نگران بودند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده