جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (25)
غروب روز 1367/10/12 بود که دو ایفا از اردوگاه بیرون رفت، یکی برای حمل دوازده نفر اسیر پریشان و دیگری حامل وسایل این دوازده نفر. کجا رفتند و کی بر خواهند گشت، کسی چیزی نمیدانست. بیشترین نفرات از آسایشگاه ما بودند؛ چهار نفر. در را که بستند، جای خالیشان کاملاً مشهود بود و احساس میشد. هر چهار نفر مشهدی بودند؛ سه نفر از گروه ۲ و یک نفر از گروه ما.

جای خالی این نفرات برای افتخاری خیلی سنگین بود. به پیشنهاد صحت، چندنفری رفتیم پیش افتخاری برای دلداری و به‌طور مصنوعی می‌خندیدیم و دلمان را خوش می‌کردیم که حالا هرکجا رفتند، خوب است که وسایل خودشان را بردند و همه راضی بودند که مقدار زیادی مواد غذایی برایشان گذاشته‌اند.

هرچند همه ناراحت بودیم و دلمان اضطراب خاصی داشت، اما از گفته‌ها و حركات بعضی‌ها به‌خوبی می‌توانستیم بفهمیم که نوعی رضایت خاص از این حادثه وجود دارد و آن‌هم به دلیل تقسیم غذای چهار نفر بین بقیه و یا استفاده از وقت بیشتر برای حمام بود و این، نهایت پستی و خصلت‌های بدی است که برای انسان پیش می‌آید که گاهی راضی است حتی با مرگ دیگران وضع بهتری پیدا کند. شب به‌کندی می‌گذشت؛ اما بیشتر نفرات بیدار بودند. حضور عراقی‌ها در پشت پنجره‌ها نیز مشکلی را حل نکرد. هوا که روشن شد، شایعات اوج گرفت. هرکسی به فراخور ذهنیت خود، داستانی ساخت و دراین‌بین، آیه یأس محمد خلبان، از همه قوی‌تر بود.

دیگر نمی‌آیند، مگر خیرشان را بیاورند… باید برایشان مجلس ختم بگیریم … من می‌دانم آنها را کجا بردند؟

و خوش‌بین‌ها می‌گفتند: «آنها را بردند تا به صلیب نشان بدهند برای مبادله، تعداد خاصی را انتخاب کردند.»

و دراین‌بین، خبرهای روزنامه‌ها کمک مناسبی برای توجیه به هرکسی برای اثبات نظر خودش از آن استفاده می‌کرد. روز اول گذشت و روز دوم وضعیت عادی‌تر شد. روزها گذشت و خبری از آنها به دست نیامد. یک هفته گذشت و بعد زمان به ده روز رسید  خالی بودن تخت‌ها، عده‌ای را وسوسه می‌کرد که تخت‌ها را بردارند تا چند سانتی‌متری جای همه بازتر شود و گروهی هم خجالت را کنار گذاشتند و این وسوسه را به عراقی‌ها رساندند. عراقی‌ها گفتند: صبر کنید تا آخر ماه؛ اگر نیامدند، می‌توانید تخت‌ها را جمع کنید.

دوازده روز گذشت. غروب روز دوازدهم، اتوبوسی جلوی در اردوگاه ایستاد. صدای آمدند، آمدند در اردوگاه پیچید. دوازده نفر بالباس‌های پاره، چهره‌هایی سیاه و ریش‌های بلند وارد اردوگاه شدند. چاق‌ها، لاغر شده بودند، چشم‌ها گودرفته بود و قیافه‌ها خیلی غریب به نظر می‌رسید. همان دوازده نفر بودند. یکی آرام گفت: «عجب دوره دافوسی! چه بلایی سر این‌ها آورده‌اند؟»

هرکسی به آسایشگاه خود رفت. خیلی سریع حمام را خلوت کردند و دوازده نفر به داخل حمام رفتند، صورت‌ها را تراشیدند، لباس‌ها را عوض کردند و آمدند بیرون. هوا تاریک شده بود که آمار گرفتند و به داخل رفتیم. شب، حالت عید داشت همه خوشحال بودند و برای شنیدن آنچه پیش‌آمده بود، به گوش نشستند؛ اما کسی چیزی نگفت، هر چه می‌پرسیدند کمتر می‌شنیدند. روزها گذشت و کم‌کم اسرار دوره دافوس آشکار شد که بهتر است از زبان یکی از آنها بشنویم.

ساعت ۳ بعدازظهر آماده رفتن شدیم. دوازده نفر بودیم. من زیرپیراهنی  زردرنگ اسارتی و چند تا لباس دیگر پوشیدم. پیش‌بینی و سرما ضرر ندارد. با دنیایی از خیالات، منتظر سوارشدن بودم چندنفری شماره تلفن و نشانی خانه‌شان را دادند. به گمان آنها احتمال اینکه ما را ثبت‌نام کنند، زیاد بود.

غم و اندوه سنگینی، کاروان کوچک ما را همراهی می‌کرد. آماده حرکت شدیم. چشم‌ها را بستند و دست در کمر یکدیگر، از اردوگاه خارج شدیم. بعد از چند لحظه جلوی ساختمانی، چشم‌ها را باز کردند؛ ظاهراً دفتر فرمانده اردوگاه بود. سوار مینی‌بوس شدیم که پنج نفر مسلح بالباس شخصی در آن نشسته بودند. با وارد شدن ما، نگهبان‌ها پنجره را باز کردند؛ یعنی اینکه شما بو می‌دهید و حتماً هم همین‌طور بود. راننده حرکت کرد و ما دوازده نفر بدون صحبتی با یکدیگر و با افکاری درهم، در خود فرورفته، به بیابان‌ها خيره شده بودیم و من، در خیال خود، زمان اسارتم را می‌دیدم؛ شبی که برای بازدید از خط جلو رفته بودم و از نحوه آمادگی قسمت‌ها بازدید می‌کردم. پنداری دیشب بود. گزارش‌های فعالیت‌های شدید دشمن و ساعت ۳ بعد از نصف شب، شروع آتش تهیه، بی‌امان و سنگین و تقاضای کمک … و یک ساعت بعد، خبر پیشروی دشمن و سقوط یگان سمت چپ و شهادت فرمانده­اش و نیم ساعت بعد، یگان سمت راست.

در گرگ‌ومیش هوای تابستانی حتماً در محاصره می‌افتادیم.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده