گذری بر منش خلبان عباس بابایی (انتشار مجدد)
مردی برای تمام فصول عجب اسم قشنگی، نام عباس را که میشنوی بی اختیار یاد قمر منیربنی هاشم می افتی. یاد عباس ابن علی (علیه السلام) بعد اوصاف مولا را به یاد می آوری... رشید، فداکار، ولایتی و اوصاف بی شمار دیگرش.حالاا گربرات اسم عباس بابایی را بیاورند و توازش شناخت داشته ب شی، در دلت یک دستمریزاد جانانه میگویی به پدر آن بزرگ مرد که عجب اسمی گذاشتی روی پسرت. چه قدربه جا و چه قدربهش می آید... دمت گرم حاج اسماعیل، روحت شاد.

پربضاعت

شعبان، ناظم مدرسه بود. شاکی آمده بود پیش خواهر که این دیگر چه وضعی است؟
مگر شما ندار هستید؟!

دست برادر را گرفت وبرد داخل اتاق. کمد را باز کرد و گفت:
-ببین برایش همه چیز خریده ایم.
وقتی ازش می پرسم چرا لباس خوب نمیپوشی؟ میگوید:
تو مدرسه بعضی دانش آموزها هستند که وضع مالیشان خوب نیست."
». نمیخوام دلشان را با پوشیدن این ها آب کنم به خاطر کفش های کفنم اول باسهای کهنه اش، اسمش را توی مدرسه جزء دانش آموزهای بی بضاعت رد کرده بودند.

فرمانده
سرباز،بی انضباطی میکرد.
توبیخ و تذکر هم جواب نمیداد.
احضارش کرد.
– چرا انضباط را رعایت نمیکنی؟
رفت و روبه روی سرباز نشست.
– چرا هر دفعه که میروی مرخصی، سرموعد برنمی گردی؟
سرباز بغضش ترکید. اضطرابش کم شد. مشکلش را گفت.
سربالا گرفت دید، فرمانده دارد اشک می ریزد.
– من را ببخش که از مشکل شما غافل مانده ام.
مشکلش را حل کرد. طوری که سرباز در خواب هم نمیتوانست ببیند.

پروازغیرقانونی
افسر امنیت پرواز وقتی دید معاینه های لازم را انجام نداده گفت:
– پرواز شما خارج از مقررات بوده.
– درست است. من برای هر تنبیه ی آماده ام.
اگربرگه بازداشتم را هم بنویسید، خودم امضاش میکنم.
اما چه کسی بود که نداند،
کارهای فراوان فرماندهی، فرصت معاینه های سالیانه را از او گرفته.

پوتین خاکی
مسئول آسایشگاه ها آمده بود برای بازدید انضباطی.
جلوی یکی از تخت ها پوتین های خاکی و واکسن زده ای جفت شده بود.
جلو رفت و در حالی که پتو را می کشید داد زد:
– چرا پوتین هات را واکسن زده ای؟
شدت صدا بیشتر سربازها را بیدار کرد.
-بلند شو بایست.
بلند شد و روی تخت نشست.
-برادر ببخشید. دیر وقت از منطقه به پایگاه رسیدم.
وقتی به آسایشگاه رسیدم همه خواب بودند و واکس را هم پیدا نکردم.
صدا خیلی آشنا به نظر می آمد.
مسئول آسایشگاه دقیق تر شد.
– جناب سرهنگ شمایید؟ ببخشید قربان..

طلا
طلاها را داد به کارمندش و گفت:
این ها را تا فردا برایم بفروش. پول لازم دارم.
فردایش رفت خانه کارمند، تا پول ها را بگیرد.
– آسید جلیل، می آیی تا قدمی با هم بزنیم؟
شروع کرد به مقدمه چینی که دم عیدا ست و حقوق بعضی کفافشان را نمی دهد.
صغرا کبراهاش که تمام شد، یک مقدارا ز همان پول را داد به کارمند.
-بگیر و برای بچه ها لباس بخر و شیرینی و آجیل و…بگیر لازم ت می شود.
باقی پول ها را هم همان شب بین کارمندها و سربازهای متاهل تقسیم کرد.

 

ناشناس با تعارف و اصرار خلبان،نشست داخل کابین خلبانی.
قراربود با آن سی یکصد و سیب رود تهران.
افسر درجه دار که ا و را آنجا دید، تشری زد که برو پایین بنشین.
خلبان وقتی برگشت و دید رفته پایین نشسته، دوباره با اصرار بردش داخل
کابین.
گوشی را گذاشت و شروع کرد به صحبت با برج مراقبت.

افسر وقتی دوباره داخل کابین دیدش، فریاد زد:
مگربه تو نگفتم برو پایین؟ا گر دوباره بیایی اینجا میزنم توی گوشت.
هواپیما توی باند پرواز، راه افتاد.
خلبان با گوشی به درجه دار گفت:
-ا ز تیمسار پذیرایی کن.
– کدام تیمسار؟
خلبان پشت سرش را نگاهی کرد و گفت:
– تیمسار بابایی کجا رفتند؟
-این آقا تیمسار بابایی بود؟
افسر خودش را به عباس رساند. صورتش را جلو برد و گفت:
– تیمسار بزن تو گوشم. جان مادرت بزن.
-ا ستغفرا… من کی هستم که بزنم توی گوش شما.
– شنیده بودم مرام آقا علی )علیه السلام( را داری…
افسر تا تهران کنار عباس نشست و مدام میگفت: "تیمسار من را ببخش. به علی مریدت)

اوس عباس
چهلم عباس بود.
پیرمرد سرمزار نشسته بود و خاک ها را برسرش می ریخت.
جلو رفت و پرسید:
– پدرجان شما با این شهید چه نسبتی داری؟
او همه زندگی ما بود. ما هرچه داریم ا ز او داریم.
از کجا می شناسیاش؟
می آمد روستای ما و به ما کمک میکرد.
برایمان حمام ساخت، مدرسه ساخت، هرکس که گرفتاری داشت برایش حل میکرد.
زمین هایمان را بیل میزد…بهش میگفتیم ا وس عباس.
چند وقتی بود که پیدایش نبود و بی خبر بودیم ازش، تا اینکه چند روز پیش اعلامی هاش را در اصفهان دیدم.
تازه فهمیده ام که کی بوده و چی بوده.
دلم از این می سوزد که ناشناس آمد و ناشناس رفت.
 

منبع : مجله خردنامه همشهری، شماره 411

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده