جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (24)
زمستان سخت و سردی روی اردوگاه خیمه زده بود بیشتر داخل آسایشگاه بودیم، برای خیلیها، خواب، بهترین دارو برای برخی دیگر بدوبیراه گفتن. دراینباره کمتر کسی بودی دشنام­هایش را نثار صدام و دمودستگاه حزب بعث کند، عمده افراد معترض، مسئولان ایرانی را مورد خطاب قرار میدادند و آنها را مقصر اسارت و طولانی شدن آن قلمداد میکردند.

آنچه دراین‌باره جالب‌توجه می‌کرد، این بود که اسرای جدید، چندین برابر اسرای قدیمی غرولند می‌کردند و بدوبیراه می‌گفتند، شاید یکی از دلایل آن، انتقال اسرای قدیمی از یک شرایط بسیار سخت به یک وضعیت مناسب بود که با توجه به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از طرف ایران، روزنه‌ای برای آزادی پیداکرده بودند. صحبت از زمستان بود و سرمای سختی که همه کارها را تعطیل کرده بود. کشاورزی‌های نیمه‌کاره را مختل کرد و مسابقات ورزشی که تازه داشت شکل می‌گرفت، با پرآب شدن زمین‌ها تعطیل شد.

نداشتن تلویزیون، نبود بخاری و طولانی شدن ساعات ماندن در آسایشگاه‌ها، همه دست‌به‌دست هم می‌داد تا شرایط سخت‌تر و سروصداها زیاد شود. بعدازاینکه دومین دور مذاکرات نیز به شکست انجامید، نومیدی سایه‌اش را بر اردوگاه گسترده‌تر کرد. تعدادی تقاضای تلویزیون کردند، هرچند به این تقاضا پاسخ داده نشد، اما ورود نبشی‌های زیاد و تلاش جوشکارها برای ساختن میز و پایه تلویزیون، از آمدن و یا آوردن این دستگاه خبر می‌داد و طبق معمول، محمد خلبان آیه یأس می‌خواند.

– می‌خواهند شمارا گول بزنند، دارند تضعیف روحیه می‌کنند.

این­ها برای کسی دل نمی‌سوزانند، تلویزیون کجا بود؟

طولانی شدن ساخت میزها آرام‌آرام حرف­های او باورکردنی­اند، ولی به هر حال، تنوع برای ما خوب بود؛ اگرچه پخش یک شایعه باشد.

زمستان سرد ادامه داشت. گه گاهی که هوا صاف می‌شد، سویی از نور خورشید صبح‌ها، حاشیه شرقی دیوار آسایشگاه‌های بند ۶ و ۲ را قدری گرم می­کرد. این گرما، همه را و خصوصا پیرمردها را به سمت خود می‌کشاند تا لحظاتی تن به آفتاب بسپارند و بقیه روز را به داخل پناه ببرند.

– بی‌وجدان، بگذار برویم.

رو به‌عکس صدام کرده بود و صدام می‌خندید. شمسایی که خیلی هم به سرما حساس بود، سخت ناراحت به نظر می‌رسید. «بی‌وجدان»، تکیه‌کلام او بود و البته گاهی هم نثار ایرانی‌ها می‌کرد.

گفتم: «می‌رویم.» گفت: «کی؟ مردیم دیگر!» جواب دادم: «اگر نمیریم، می‌رویم؛ اگر بمیریم، نمیریم!»

– تو هم وقت شوخی پیدا کردی!

– شوخی نمی‌کنم. اگر نمیریم و زنده بمانیم، خواهیم رفت و اگر بمیریم، نخواهیم رفت.

– خیلی سرد است…

این را گفت، خنده کوتاهی کرد، پاهایش را به درون شکم جمع کرد، زیر پتو مچاله شد و بعد ساکت ماند. گفتم: «یک‌خرده از خیلی بیشتر.» و بعد خندیدم و ادامه دادم: «آقای شمسایی، خدا بد از بدتر نیاورد. می‌دانی بقیه چه وضعی دارند؟ »

– خبر… خبر… یک خبر جدید.

یکی از بچه‌ها وارد شد و با صدای بلندی حرفش را تکرار کرد گفتم: «بگو شایعه، نه خبر »

– خبر، خبر صد درصد.

شمسایی نیم‌خیز شد و با لحن خاصی پرسید: «خیر است یا شر؟» کسی که خبر را آورده بود، با زیرکی گفت: «خبر است، خیر و شرش مال اهلش.» یکی هم از ته آسایشگاه داد کشید: «کشتی ما را بگو چیست.» و او با لحنی آرام ادامه داد: «دوره دافوس در بغداد!» یکی پرسید: «یعنی چه؟!»

قبل از اینکه کسی این سؤال را پاسخی بدهد، محمد با عراقی‌ها وارد شد و گفت: «چند تا اسم می‌خوانم، تمامی وسایل را بردارند، بیایند جلوی اتاق نگهبان‌ها. شمسایی، حاج داوود، ادیب. نگاهی به شمسایی کردم؛ بهت‌زده بود. گفتم: «انشاء الله که خیر است؛ یا الله بلند شو. وقتی رفتی تهران، ما را فراموش نکنی.»

ولوله‌ای، سردی زمستان را به گرمی تبدیل کرده بود. دوازده نفر وسایل خود را جمع کرده بودند. بچه‌ها کمک کردند تا وسایل را آوردند کنار ماشین ایفا. عراقی‌ها هیچ توضیحی نمی‌دادند؛ فقط می‌گفتند: «مو اشکال، ما کو مشکل.»

وقتی خواستند وسایل را بار بزنند، آن را تفتیش کردند و هر چه سنگ ساییده و زیبا و هر چه پارچه گلدوزی بود، برداشتند؛ خصوصا سارق الحجر که فقط سنگ‌ها را برمی‌داشت و بچه‌ها این لقب را به او داده بودند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده