جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (23)
زمستان تکریت هرچند به شکل عمومی هوای سرد و خشکی داشت، اما طبق گفته اسرای قدیمی، به یخبندان و یا برف نمیرسید؛ تنها بارش بارانهای شدید بود و بادهای تند و احیانا رگبار تگرگهای پراکندهای که معمولا منجر به قطع برق میشد. اما سال ۱۳۶۷، تکریت شاهد یکی از زمستانهای بسیار سرد خود بود. سرما چنان شدت گرفت که بارش خفیفی از برف را شاهد بودیم.

حتی چندنفری از جوان‌ها، در این بارش برف، برف‌بازی کوتاهی هم کردند. همه‌چیز یخ می‌زد. قندیل‌های طولانی یخ از ناودان‌ها آویزان می‌شد و در طول چندین روز باقی می‌ماند. حتی خورشید هم نمی‌توانست این یخ‌ها را آب کند. سرما استخوان سوز، بادها و آسایشگاه‌ها یخ‌زده و خالی از هرگونه وسیله گرم‌کننده بود تقاضا برای آوردن لباس گرم هم بدون جواب ماند. برای چراغ و بخاری نیز جواب دادند ممنوع است. در اوایل توقع زیادی داشتیم که عراقی‌ها به ما رسیدگی کنند، اما با مشاهده وضعیت نگهبان‌های عراقی که آتش هیزم را داخل پیت‌های فلزی می‌کردند و زیر چادرها خود را گرم می‌کردند، انتظارمان کم شد.

خلاقیت‌ها همیشه در تنگناها بروز می‌کند. در نهایت درماندگی و اوج بیچارگی است که اندیشه‌ها باز می‌شود. انسان برای فرار از سختی‌ها به دنبال اسباب وسایلی جدید می‌رود. دقیقا یادم نیست چه کسی شروع‌کننده بود اما سریع همگانی شد. یکی از پتوها را نصف کردند و با طرحی ساده، ابتدا جلیقه‌ای بدون آستین از آن ساختند؛ ساده ولی گرم. اسرای قدیمی، این کار را با پتوی رنگی انجام دادند و محمد خلبان اورکتی دوخت که منهای رنگ آن، قابل‌تشخیص با مدل‌های اصلی آن در بیرون نبود، آن جلیقه ساده بی‌آستین تبدیل به انواع و اقسام بالاپوش‌های رنگارنگ و ظاهری شیکی شد که حتی سربازان عراقی را به اشتها واداشت. یکی از آنها پتویی را به بچه‌ها داد و گفت: «دو تا از اینها درست کنید؛ یکی برای پدرم و یکی برای مادرم. اینها خیلی خوب است!»

دوخت جوراب، دستکش و حتی کلاه، پوشاک زمستانی را تکمیل کرد؛ اما سرمای زمستان، خصوصا در تاریکی شب‌ها شدت می‌یافت و برای من که نزدیک در استراحت می‌کردم و از سوز آن بهره می‌بردم، زمستان مفهوم دیگری داشت.

قطع برق، به‌واسطه طوفان و بادهای شدید، حکایت از ضعیف بودن در شبکه‌بندی ارتباطات برقی عراق داشت. هرچند برق در طول تابستان قطع نمی‌شد، اما قطع زمستانی آن ساعت‌ها طول می‌کشید و . خاموشی، برای ما که مجبور بودیم هر شب در نور فراوان چراغ‌های روشن بخوابیم، تنوعی محسوب می‌شد؛ اما برای عراقی‌ها همراه اضطراب و ترسی ناشی از احتمال فرار اسرا بود. آنها برای برطرف کردن تاریکی، هر چه دستشان می‌رسید، آتش می‌زدند؛ ازجمله لاستیک‌های فرسوده که برای ما، به‌اضافه سرما، دود غلیظ و خفه‌کننده‌ای را در فضای بسته و محدود آسایشگاه به ارمغان می‌آورد و گاهی نیز منجر به آمارگیری غیرمترقبه‌ای می‌شد که تنها به شمارش اسرا اکتفا می‌کردند.

شبی بعد از ساعت ۱۲ که تقریبا همه خواب بودند، کریم گاو سراسیمه در را باز کرد و با همان پوتین روی پتوها قدم گذاشت و یکی‌یکی بچه‌ها را شمرد. چند لحظه بعد، تعدادی دیگر که معلوم بود غریبه هستند، آمدند و آمار گرفتند. قیافه‌ها همه پریشان بود و یک علامت سؤال بزرگ داشت. هر چه فکر کردیم عقلمان به‌جایی نرسید؛ حتی صبح هم اخبار دیگر آسایشگاه‌ها نتوانست ابهام ما را برطرف کند. این قضیه تا بعد از آزادی باقی ماند تا اینکه متوجه شدیم دریکی از اردوگاه‌ها، یکی از اسرای ایرانی مسئول است تا وقتی تانکر آب داخل اردوگاه می‌آید، همراه تانکر حرکت کند و به تانکرهای ثابت آب برساند. وی بعد از تحقیق زیاد متوجه می‌شود که راننده تانکر هنگام خروج، در بالای تانکر را می‌بندد. بعد از تمرین‌های فراوان، اسیر ایرانی در موقعیتی مناسب وارد تانکر می‌شود و اگر از اردوگاه خارج می‌گردد. بعد از آمار متوجه می‌شوند که یک اسیر کم شده است.

جو شروع می‌شود و حتی هلی‌کوپترها به پرواز درمی‌آیند که ما نیز پروازهای آنها را دیدیم. بعد از چند روز، بیماری اسهال در آن اردوگاه شایع شد. بررسی برای علت بیماری، پزشکان را به آلوده بودن آب مصرفی می‌رساند و در بازرسی از تانکر جنازه اسیر ایرانی را پیدا می‌کنند. ظاهرا این اسیر بعد از وارد شدن به تانکر در بالا را بسته بوده، یا راننده این کار را کرده و او نتوانسته است فرار کند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده