جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (22)
هرچند میدانستم این جلسات بار کیفی کمی دارد، ولی جهت جلوگیری از شیوع کارهایی که در آسایشگاههای دیگر انجام میشد ادامه این بحثها ازنظر خودم الزامی بود. بعد از ته کشیدن مطالب بحث اخلاقی را هم شروع کردیم که چند شبی بیشتر دوام نیاورد.

این مجالس را با چای می‌گذراندیم! شاید با اوصافی که از اردوگاه‌های دیگر بیان‌شده، جای تعجب باشد چگونه ما چای دم می‌کردیم؛ پس لازم است قدری واضح‌تر بگویم. عراقی‌ها و شاید عرب‌ها چای دم نمی­کنند و سماور در بساطشان نیست. در خانه کتری دارند، چای را با شکر در آب جوش می­ریزند و بعد از جوش خوردن، همان‌که ما از آن پرهیزداریم، بدون قند، آن را می‌خورند. البته انصافا چای خوش‌طعمی است. هنوز مزه چای العماره در آن بازجویی، زیر زبانم مانده است!

در پادگان‌ها این کار را در دیگ انجام می‌دادند. شکر و آب را می‌جوشاندند و چای اضافه می‌کردند و برای ما داخل سطل‌های بیست لیتری می‌ریختند و در آسایشگاه‌ها به هر نفر حدود نصف لیوان می‌دادند؛ آن‌هم در روز یک‌بار فقط صبح. تفاله باقی‌مانده چای در سطل، به‌نوبت بین گروه‌ها تقسیم می‌شد. این تفاله‌ها را نگهداری می‌کردند، هنگام غروب با مقداری هیزم آتشی می‌افروختند، آب جوش می‌آوردند و با این تفاله‌ها و شیرینی آن، چای کم‌رنگی به دست می‌آمد که هرکسی تنها جرعه‌ای از آن می‌نوشید.

جعفر و دکتر رضا ابتدا روبه روی ما می‌خوابیدند و فری دخالت هم جزء آنها بود. یک روز متوجه شدم که زير دشداشه بالای پنجره خبرهایی هست.  بعد از چند دقیقه بخاری بلند شد و جعفر یک پارچ آب جوش را روی زمین گذاشت. او با استفاده از دو قاشق و سیم برق که روکار کشیده‌ی

برق که روکار کشیده شده بود، المنت یا هیتر درست کرده و آب را جوش آورده بودند. این کار به‌سرعت شایع شد؛ استفاده از در قوطی برای ساخت المنت‌های انفرادی تا جمعی، برای درست کردن یک لیوان چای، تا گرم کردن آب حمام برای پنجاه نفر شب‌ها نیز المنت، مونس بچه‌ها بود؛ تا جایی که مربای پوست پرتقال را هم با آن درست می‌کردیم و دکتر وحید نیز داخل یک سطل، اکالیپتوس بخور می‌داد و من اواسط زمستان برای سرماخورده‌ها شلغم بخور می‌دادم. داستان المنت به بلندی داستان اسارت ماست. کار آن‌قدر بالا کشید که منجر به چند آتش‌سوزی شد و سیم‌های برق سوخت. برق‌ها که قطع و وصل شد، شبكه کابل اصلی را عوض کردند و مقاومت فیوزها را افزایش دادند. بازهم المنت‌ها زیاد شد. حالا تقریبا هر نفر یا هرچند نفری یک المنت داشتند. بعضی‌ها حتی برای شست و شوی صبحگاهی صورتشان، از آب گرم المنت استفاده می‌کردند. تا اینکه عراقی‌ها تصمیم گرفتند آن را ممنوع اعلام کنند. پست‌های کمین و گشتی‌های ویژه برای جمع‌کردن المنت‌ها، به هر جا دست می‌زدند، یک المنت پیدا می‌کردند؛ ولی بازهم المنت بود و هرروز از طول سیم‌های روی دیوارها کم می‌شد. برای جلوگیری از غافلگیر شدن نگهبانی گذاشتیم و نگهبان، هنگام آمدن عراقی‌ها با آن کد فریاد می‌کشید: «قرمزته» و نفر داخل آسایشگاه به‌سرعت المنت را جمع‌وجور می‌کرد. المنت کم‌کم به اتاق نگهبان‌ها عراقی هم راه پیدا کرد. آنها که وضع بهتری از ما نداشتند و تنها با سرقت از جیرۀ ما به نوایی رسیده بودند، برای چای، حمام و هر نیاز دیگری به آب گرم، از المنت استفاده می‌کردند. سرانجام مذاکرات و پادرمیانی ارشدها توانست استفاده از المنت برای گرم کردن آب را قانونی کنند.

حالا که صحبت از آب گرم شد، بد نیست از حمام هم‌صحبتی بکنم. گفتم که تا اوایل زمستان، همه با دو دوشی که محمد خلبان علم کرده بود، استحمام می‌کردند. با رسیدن فصل سرما، به یک حمام قدیمی که ده دوش کوچک داشت، پناه بردیم. از این ده دوش، منهای دوش عراقی‌ها، آن‌هم در بعضی مواقع، هیچ‌وقت آب نمی‌آمد. آب را با المنت گرم می‌کردیم، به حمام می‌بردیم، داخل یک سطل بزرگ می‌ریختیم، آب سرد به آن اضافه می‌کردیم و با یک قوطی، روی سرمان آب می‌ریختیم.

درزمانی که عراقی‌ها جلوی استفاده از المنت را می‌گرفتند، یک پست هم مقابل در حمام گذاشتند که مانع از ورود آب گرم به داخل حمام می‌شد. یک روز که هوا قدری صاف بود و آفتاب زمستان، گرمای کمی داشت، یکی از اسرا سطل آب گرمی را به‌طرف حمام می‌برد. نگهبان پرسید: «های شنوع … آب گرم ممنوع .. بابا ممنوع ….. المنت موجود؟» او جواب داد: «نه به خدا، المنت کجا بود خدا پدر نیامرز؟ با آفتاب گرم کرده‌ام.»

نگهبان عراقی مانند اینکه به کشف مهمی رسیده باشد، سری تکان داد و در حالی که اشاره می‌کرد به‌طرف حمام، یعنی اینکه برو،گفت: «مو اشکال!»

بعدها حسین که بعد از مریضی محمد خلبان جانشین او شد و کار لوله‌کشی اردوگاه را به شکل گسترده‌ای سروسامان داد، آبگرمکن نفتی قدیمی و پوسیده‌ای را مرمت کرد و بعد از مذاکره با عراقی‌ها که قرار گذاشتند از حقوق اسرا نفت بخرند آن را روشن کرد و محمود، سرباز شیرین‌زبان ساده‌دل و بی‌سواد اصفهانی را مسئول آن قرارداد و این آبگرمان، کمکی شد برای المنت‌ها که هر نیم ساعت، پنج لیتر آب گرم می‌دادند که در یک سطل ذخیره می‌شد و بازهم به همان شکل مورداستفاده قرار می‌گرفت. جعفر دراین‌باره می‌گفت: «من فکر می‌کنم که دوران زندگی اسارتی ما، مشابه دوران زندگی بشر در دوران قبل از پارینه‌سنگی است!»

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده