جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (21)
گاهی اوقات، از عراقیها اعمال عجیبوغریبی سر می­زد که به هیچ شکل نمیتوانستیم آن را برای خودمان توجیه کنیم.

بعضی از این اعمال برای همیشه در ذهنمان مبهم مانده است. قبل از اینکه با ما تلویزیون بیاورند، هجده جلد قرآن چاپ عراق که به سفارش صدام تهیه‌شده بود، آوردند و برای هر آسایشگاه، دو جلد قرآن اختصاص دادند. این قرآن‌ها در آن بیکاری اوایل و شب­هایی قرآن اختصاص دادند. این قرآن‌ها در آن بیکاری اوایل شبهی طولانی اردوگاه، یار خوبی برای اهلش بود. در بعضی از آسایشگاه‌ها به‌ندرت کسی دست به قرآن می‌زد؛ ولی در بعضی دیگر، گاهی اوقات کار به تقسیم ساعات استفاده از قرآن نیز کشیده می‌شد. ما نیز قرار گذاشتیم در طول سی شب اول، یک‌بار قرآن را دوره کنیم؛ با این نیت که خداوند عنایتی کند و آزادی‌مان نزدیک شود. حالا که صحبت از قرآن شد، بد نیست اشاره‌کنم که یک جلد قرآن بزرگ چاپ ایران با ترجمه الهی قمشه‌ای همراه کشف الايات و کشف المطالب در اردوگاه وجود داشت. این قرآن متعلق به آقا يوسف خلبان بود که از طرف نمایندگان صلیب سرخ در بغداد به‌طور غیرمستقیم دریافت کرده بود. این قرآن کمک بزرگی برای پر کردن ایام فراغت و کندوکاو در مسائل دینی جلسات شبانه آسایشگاه به‌حساب می‌آمد.

یکی دیگر از این‌کاره‌ای عجیب، آوردن مهر نماز از کربلا برای همه بود. یک روز ما را صدا زدند که برویم اتاق نگهبان. آنجا یک

گونی مهر کنار دیوار گذاشته بودند که بعد بین نفرات تقسیم شد. وقتی به جعفر گفتم که مهر آورده‌اند، گفت: «معلوم نیست بی‌انصاف‌ها چه نقشه‌ای دارند!» گفتم: «برای چه؟» گفت: «وقتی‌که از اردوگاه ۱۱ بودیم، اجازه نمی‌دادند حتی روی سنگ و کاغذ

نماز بخوانیم و اگر می‌دیدند، آن‌قدر ما را تنبیه می‌کردند که از خیر آن می‌گذشتیم و مجبور بودیم روی انگشتان دست سجده کنیم و یکی از بچه‌ها که زیاد نماز می‌خواند، آن‌قدر کتک خورد تا از حال رفت و بعد او را با تهدید مجبور به ترک نماز کردند.»

قرآن جدای از آنکه درباره اعتقادات و روحیات می‌توانست مؤثر باشد، وقت پر کن خوبی هم بود. با نیت وقت گذراندن یا غیر آن، خواندن آن خیلی خوب بود. تعدادی کارشان فقط شده بود خواندن قرآن؛ گاهی هم با شیوه‌ای که چندان مناسب به نظر نمی‌رسید. نمونه خاصی داشتیم؛ پیرمردی موسفید که به‌رغم شغلی که داشت، چندان صحیح هم نمی‌خواند، چسبیده بود به قرآن و اگر آن کتاب زبان داشت، چه چیزها که نمی‌گفت! در مقابل، افراد زیادی بودند که با قرآن کاری نداشتند. تعدادی از ایشان چنان منافقانه عمل می­کردند که عراقی‌ها هم فهمیده بودند. داستان ازاین‌قرار بود که هرگاه اخبار و اطلاعات و شایعات به‌دست‌آمده، نسیم آزادی را به مشام می‌آورد و امیدها را زنده می‌کرد، قرآن‌ها نوبتی می‌شد و هرگاه بوی یأس و ناامیدی پراکنده می‌شد، حتی کسی نبود تا گردی از روی قرآن‌ها بردارد.

و اما راجع به جلسات شبانه که بانی اصلی‌اش جعفر بود. جعفر به همه‌چیز کار داشت و از همه‌چیز سؤال می‌کرد. یک روز عصر که هرکسی مشغول کاری بود، از من پرسید: «راستی فلانی، این حرف‌ها را که برای مرگ وزندگی آن دنیا می‌زنند، راست است؟ چه جوری آدم‌ها … می‌میرند.» گفتم: «این حرف‌ها جوابش طولانی است و احتیاج به بررسی دارد.» گفت: «خب، ما که وقت داریم!»

جواب دادم: «شب به بچه‌ها بگو بیایند، تا ببینم چه می‌شود.»

شب شد. من، دکتر رضا، ادیب، محسن، ابوالفضل، حمید، جعفر، حاجی و

یکی دو نفر دیگر دورهم جمع شدیم. چون جلسه در محل استراحت من و حمید تشکیل می‌شد، اداره آن را به عهده گرفتم؛ با آن دشداشه عربی و بلند، به هیبت حاج‌آقاها!

مطلب را گفتم و محورهای بحث را مشخص کردم و بحث شروع شد. این جلسات، ۷۵ شب طول کشید و طی آن، کلیه مطالبی را که درباره زندگی، خواب، مرگ، برزخ، قيامت، بهشت، جهنم، عذاب و پاداش‌های آن دنیا به یادمان بود، با استفاده از آن قرآن ترجمه دار بیان کردیم. مباحث شیرین و جالبی بود که متأسفانه امکان ضبط و ثبت آن نبود و گاهی این جلسات بیش از سه ساعت وقت می‌گرفت. هرچند این نوشتار جای بازگویی آن نیست، اما ازنظر اینکه هر کس بنا به فراخور حالش اوضاع را بررسی می‌کرد و نکات جالبی از اشعار، لطیفه‌ها و داستان‌های عجیب‌وغریب بیان می‌شد، درخور توجه بود.

جلسه شامل دو محور عمده بود؛ یکی، همان بحث ابتدایی درباره فلسفه زندگی و چگونگی مرگ و مسائل جانبی آن، دوم، بحث و گفت‌وگو درباره دیدگاه‌های پزشکی درباره بحث اول و ادبیات و شعرخوانی، که این اواخر اضافه شد. بعد از گذشت دو ماه، بی‌میلی در نفرات آشکار شد؛ خصوصا حمید و ادیب و محسن که از ابتدا هم عضو ثابتی نبودند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده