جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (18)
شبی، یک نفر را دیدم که از دلدرد دراز کشیده بود. جز کلامی برای تسلی، چیز دیگری نداشتیم. تا صبح درد کشید و صبح، جنازهاش را بیرون بردیم. عراقیها، بهاصطلاح برای ایجاد بهداشت دستور دادند هفتهای یکبار، سرمان را با تیغ بتراشیم. سهم هر نفر، نصف تيغ بود برای تراشیدن سروصورت و زدودن موهای زائد.

روزها آرام‌آرام می‌گذشت و اردوگاه با تمام سختی‌هایش، خانه ما شده بود. با آن انس گرفتیم و کم‌کم بحث و مشاجره با عراقی‌هایی که ما را مسلمان نمی‌دانستند شروع شد. بعد که نماز شب و روزه بچه‌ها را می‌دیدند، فقط باخشم و غضب پاسخ می‌دادند. سپس یک جلد قرآن مونس اصلی بچه‌ها شد. حفظ قرآن، کار اصلی بیشتر آنها بود. کمبود قرآن را با ردوبدل کردن آیات جبران می‌کردند.

وسایل ورزشی، از هر نوع و هر میزان و حتی حرکات ورزشی به هر شکل، ولو چند بار دولا و راست شدن ممنوع بود؛ و این در حالی بود که درودیوار آسایشگاه را از جملات ورزشی پرکرده بودند. نوشت‌افزار، حتی یک مداد نیمه‌کاره و یا تکه‌ای کاغذ، ممنوع بود. در چنین وضعی لازم بود حافظه را به یاری طلبید و یا دور از چشم عراقی‌ها کلمات انگلیسی را با آب دهان روی موزاییک‌ها نوشت…

جعفر آه سردی کشید و با حسرت، به تاریکی آسمانی داخل زل زده بود، نگاه کرد و گفت: «روزها سپری می‌شد، قیافه­ها می‌شکست و موها سپیدتر می‌شد… نمک زخم اسارت، جاسوسی است. عناصر خودفروخته، برای تکه نانی و یا لبخند دروغین دشمن، جاسوسی می‌کردند. این‌ها تمامی حرکات بچه‌ها را عراقی‌ها خبر می‌دادند. این درد جانکاهی است که اینچنین اسیر باشی و آن‌وقت، یکی روی زخم اسارت تو نمک بپاشد و دشمن با استفاده از این ضعف، که همیشه و همه‌جا هست، نیشخند بزند، آب را قطع کند و دستشویی رفتن را مانع بشود و تو نتوانی کاری انجام بدهی.»

محمد خلبان، گه گاهی عاملی بود برای وحدت بیشتر. عراقی‌ها نمی‌خواستند ارتشی‌ها خصوصا افسران، با بسیجی‌ها رابطه خوبی داشته باشند و برای رسیدن به این مقصود، ضرب و شتم بیشتری می‌کردند. روزی که همه را جمع کردند تا با توهین و اهانت به هدف خود برسند، محمد خلبان بلند شد و با صدای بلند داد کشید: ای‌کاش با سقوط هواپیمایم کشته می‌شدم و به دست شما به اسارت نمی‌افتادم. از جان این‌ها چه می‌خواهید؟ شما حق ندارید این‌گونه عمل کنید.» صدای خلبان که به گوش همه رسید، احساس دیگری زنده شد؛ همبستگی بیشتر و نیاز به اتحادی که دشمن از آن همیشه در هراس بود.

جنگ ادامه داشت و ما در اسارت، از لابه‌لای کلمات عراق یا روزنامه‌ها و هر چیز دیگری، به دنبال دریافت خبری از جنگ بودیم. حتی ابرهایی که بر آسمان پرواز می‌کردند، می‌توانستند در آیینه خیال ما انعکاسی از جنگ داشته باشند و بارزترین نشانه‌ها، تغییر برخورد عراقی‌ها بود.

هرگاه در یک عملیات موفقیتی نصیب ایران می‌شد، ضرب و شتم اسرا دفعتاً بالا می‌گرفت، اقدامات کنترلی شدید می‌شد و خنده­های ظاهری از صورت‌ها محو می‌شد. بدین ترتیب، سال ۱۳۶۵ به پایان رسید.

در آستانه سال نو عراقی‌ها به‌تلافی شکست‌هایشان در و «کربلای ۵» و به‌عنوان تبریک سال نو، یک روز کامل را به ضرب و شتم و کتک‌کاری مشغول شدند و ما وارد سال ۱۳۶۶ شدیم. بهار سال ۱۳۶۶، حقوق‌های اسارتی را پرداخت کردند و وضعیت مناسب‌تری پیدا کردیم. با تصویب قطعنامه ۵۹۸، همه افسران را جمع کردند و در جای مناسبی اسکان دادند. با امکاناتی بسیار خوب، به امید اینکه ایران هم قطعنامه را بپذیرد و مبادله اسرا شروع شود، یک ماهی گذشت. چون سرسختی ایران را دیدند، دوباره بساطشان را جمع کردند و به رفتار قبلی برگشتند. این وضعیت تا تابستان ۱۳۶۷ ادامه یافت.

این صحبت، حاصل گپ‌های شبانه‌ای بود که گاهی تا ساعت ۲ بعد از نیمه‌شب طول می‌کشید. جعفر وقتی حرف می‌زد، با تمام وجودش مطلب را بیان می‌کرد و سیگاری پشت سیگار روشن و تعارف می‌کرد. گاهی هم به شوخی، عرق صورتش را پاک می‌کرد؛ یعنی اینکه ببخشید، چیزی برای پذیرایی نداریم. صدای جالب و غم‌انگیزی داشت. بارها اشک را بر چشمانم جاری کرد. قرآن را بسیار زیبا می‌خواند؛ با صوت یا به‌صورت ترتیل. بگذریم که گاهی ترانه­های ایرانی برای عدنان می­خواند و می­نوشت، یا تاریخچه شاهان ایران را به­صورت دفتری به عدنان می­داد.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده