جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (16)
باز کسی برای گرفتن غذا نرفت. تعدادی ضمن خوردن ذخیرههای خود، زیر لب غرولند میکردند. شب را بیشام سپری کردیم و صبح هم از گرفتن صبحانه خودداری کردیم. دیگر چارهای نبود؛ مگر اینکه فرمانده اردوگاه باخبر میشد. سروان ساعد آمد و از چندوچون قضیه باخبر شد. در مقابل بچههای ما به سربازان عراقی گفت: ازاینپس، هیچ سربازی حق زدن افسر ایرانی را ندارد.» و به محمد گفت: «سرباز عدنان هم به دلیل این کارش تنبیه میشود.»

 

اعتصاب شکسته شد و ظرف‌های غذا، به‌طرف محل تقسيم غذا سرازیر شد. یکی از روزهای بسیار نادری که در عراق حسابی غذا خوردیم، روز بعد از اولین اعتصاب بود. سه وعده‌غذا را یکجا خوردیم و بعد شوخی بچه‌ها گل کرد.

– آقا، هرچند وقت یک‌بار، این کار را بکنیم؛ خیلی مزه می‌دهد.

اعتصاب، اثر مثبت خودش را گذاشته بود؛ مقداری چشم‌ها را که در خماری طولانی شدن اسارت فرورفته بود، باز کرد. جنب‌وجوش زیادی پیش آورد و عراقی‌ها نیز مقداری دست و پای خودشان را جمع کردند و دراین‌بین، اقدام سروان ساعد فراموش‌نشدنی بود.

بررسی انگیزه‌ها و عوامل مؤثر در پیشرفت و پسرفت جنگ، کاری بود که خارج از قیل‌وقال‌های عامیانه و یا مباحثات مقامات و مقاله‌های روزنامه‌ها و جدای از تمامی این موارد، به­طور دائم و پایدار، جدی و کاملاً حقیقی، در سنگرهای خط مقدم و پشت خط، نقل‌ونبات مجالس دو نفره به بالای همه‌کسانی بود که گذران ایام و شب‌های طولانی، خصوصا در خطوط پدافندی آرام را منوط به شرکت در آن می‌دانستند و جالب اینجا بود که هرکسی برای اثبات نظریه خويش، واقعه‌ای عینی و حادثه‌ای واقعی را دلیل می‌آورد که مثلا جنگ این‌گونه شده است، چون فلان جا این اتفاق روی‌داده است دیگری نیز به همین شکل موضع می‌گرفت و یا حرف او را تأیید می‌کرد. برای من، که تقریبا بیشتر خطوط مقدم و غیر مقدم ۱۲۰۰ کیلومتری جنگ هشت‌ساله را از نزدیک‌ترین موضع ممکن و در طول پنج سال دیده بودم و با آن بزرگ‌شده بودم، این سخن کاملاً به ثبت رسیده بود و در این اواخر تقریبا تمامی رزمندگان، اعم از ارتشی و یا سپاهی، روی این نکته انگشت گذاشته بودند که عملکرد ما، به‌اصطلاح تمام رزمندگان، جدای از هر درجه‌بندی با مسئولیت‌های مختلف در رده‌های پایین و بالا، آنگونه نبوده است که جنگ را به سمت هدفی که ازنظر سیاسی منظور شده بود، سوق دهد؛ هرچند خیلی‌ها نیز در تعیین این هدف و جهت‌یابی آن و نحوه پشتیبانی عمومی ازنظر تجهیزات و روحیه، حرف برای گفتن زیاد داشتند.

غرض از این مقدمه و گریز، اشاره به جلسات شبانه‌ای بود که تمامی اسرا به شکل عمومی و خودم به شکل خاصی داشتم. ما مانند مورچگانی بودیم که گرفتار آب‌شده باشند و فکر می‌کردیم که تمامی ایران را آب برده است و این اندیشه گاهی آن‌قدر شدت می‌گرفت که حتی اخباری که از رسانه‌های عراقی به نفع ما پخش می‌شد، مورد تصديق قرار نمی‌دادیم؛ خصوصا اینکه اکثریت ما در آفندهای عراق و در نیمه اول سال ۱۳۶۷ اسیرشده بودیم؛ در حالی که ذهنیت اسرای قدیمی، به‌مراتب بسیار بهتر از ما بود. به ویژه آنهایی که در آفندهای ایران به اسارت درآمده بودند.

نشستن و از هر دری صحبت کردن، با توجه به نبودن تلویزیون و کم بودن نشریات، بهترین راه برای گذران وقت به شمار می‌آمد ضمن اینکه آنچه ما از آن بحث می‌کردیم، مسئله کار و شب حرفه‌ای بود که هرکدام بنا به فراخور سن خدمتی، مدتی را در آن سپری کرده بودیم و اکنون با همان لباس اسیرشده بودیم. این گفت‌وگو با گپ شبانه را از قدیمی‌ها شروع کردم و ابتدا سراغ «جعفر» رفتم. او جوانی قدبلند بود و چهره‌ای کشیده و استخوانی و عضلاتی ورزیده داشت. ترک‌زاده بود، اما لهجه‌اش کمتر به ترکی می‌رفت؛ در حالی که وقتی ترکی حرف می‌زد، فکر می‌کردی اصلا فارسی بلد نیست. از بچه‌های محله جوادیه تهران و حاشيه خط راه‌آهن بود. پدرش نانوایی بربری داشت. در کربلای ۶ اسیرشده بود. فرمانده گروهان بوده، هدف را گرفته بوده، اما چون پشتیبانی نداشته، در دام عراقی‌ها گرفتار آمده بود. شاید چندان خالی از لطف نباشد که ماجرای اسارتش را از زبان خودش بخوانیم.

– زمستان سرد ۱۳۶۵، ارتفاعات منطقه، در انتظار طوفانی دیگر، عملیات کربلای ۶، خاموش به نظر می‌رسید. به هر شکلی بود، شب عملیات فرارسید. یگان زیر امر خودم را به‌سوی منطق عملیات بردم و بعد از عبور از مواضع خودی، به نزدیک خطوط دشمن رسیدم و با عبور از سیم‌های خاردار و موانع، تک شبانه کشف شد و نبرد سنگینی درگرفت. در محوری که ما بودیم، کار بسیار مشکلی داشتیم. به هر شکلی بود، از موانع عبور کردیم؛ اما عراقی‌ها سرسخت بودند و با سماجت مقاومت می‌کردند و به نظر می‌رسید، رسیدن به هدف، غیرممکن باشد.درگیری تا صبح طول کشید. چند تپه و مواضع اولیه دشمن تصرف‌شده بود. آفتاب که بالا آمد، روی یک تپه متوجه شدم که در محاصره‌ایم. و راه گریز امکان نداشت؛ چون بلافاصله متوجه شدم که از همه طرف، عراقی‌ها دارند به سمت ما می‌آیند. محاصره تنگ‌تر شد. تعدادی از بچه‌ها را به شهادت رساندند و لحظه‌ای بعد، با دست‌هایی که از پشت بسته‌شده بود، در ستونی، به دنبال سربازهای عراقی به راه افتادیم. هنوز از چند پستی‌وبلندی کوچک عبور نکرده بودیم که در میان سروصدای انفجارهای صبح عملیات، صدای گلوله‌ای از نزدیک شنیده شد و بعد پشت‌سری من خیلی آرام گفت: «یکی را زدند.» دوباره به راه افتادیم و چند دقیقه بعد، صدای گلوله دیگری و یک خبر دیگر. حالا قضیه را فهمیده بودم. سربازهای عراقی، از پشت سر، به‌طور شانسی و انتخابی صف اسرای ایرانی را هدف قرار می‌دادند. حالا هرکسی هر قدمی برمی‌داشت، منتظر بود تا گلوله­ای او را روی زمین اندازد و من با قدبلندم، شانس بیشتری برای انتخاب شدن داشتم.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده