جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (15)
همه متفقالقول بودیم که نود درصد، رفتن ما نزدیک است پس باید زمینه را برای رفتن مساعد کرد و چگونگی پیاده شدن و رسیدن در خاک ایران را از همینالان مشخص نمود. ادیب باکارهای تند مخالفت میکرد و ظاهر میخواست که ما روش ملایمتری داشته باشیم؛ ولی ما قبول نمیکردیم. گفتیم باید در مقابل این موج رهایی ایستاد. اینها، کسانی که فکر میکردند. اینجا رهاشدهاند و کسی به ایشان کاری ندارد، باید احساس کنند که حزباللهی هستند و این ممکن نیست مگر با اقدامات تند....

 

جلسه بدون نتیجه پایان یافت و ادیب، ساعتی را با من در توجیه موضع‌گیری‌اش گفت‌وگو کرد. من فقط گوش می‌کردم و سر تکان می‌دادم؛ همان‌طور که با احمد و حسن صحبت می‌کردم. مرور زمان آرام‌آرام ما را متقاعد می‌کرد که باید طولانی بودن اسارت را بعد از شکست دومین دور مذاکرات ایران و عراق بپذیریم و برای کارهای آینده برنامه‌ریزی کنیم. آنچه از مشورت‌ها به دست می‌آمد، دو جهت‌گیری کلی را شکل داد؛ اول، نحوه برخورد با عراقی‌ها و کار روی آنها، دوم، نحوه برخورد با بچه‌های خودمان که اینها هم چند دسته بودند. اول، حزب‌اللهی‌ها، دوم، بی‌تفاوت‌ها، سوم، آنهایی که هنوز خونشان برای ایران به جوش می‌آمد، چهارم، منافقان و آنهایی که ضد ایران بودند، پنجم، جاسوس‌ها. در قدم اول باید اینها را می‌شناختیم و سپس هرکسی بنا به فراخور توانایی و قدرتی که داشت، اقدام لازم را انجام می‌داد. من معتقد بودم هر کس با عمل خودش شروع کند و محدوده خودش را در نظر بگیرد. اقدام دسته‌جمعی شاید سروصدای زیاد داشته باشد ولی نتیجه مطلوبی نخواهد داشت و در نهایت این‌گونه عمل کردیم.

بعد از مدتی که گذشت، شکل آسایشگاه‌ها تقریبا ثابت شد عراقی‌ها فارغ شده از استحکامات و موانع اطراف اردوگاه، ممنوعیت کاملی برای جابه‌جایی قائل شدند؛ حتی مهمانی‌های شبانه را نیز سخت کنترل می‌کردند. این کنترل و سخت‌گیری، از طرف درجه‌داری به نام کریم که مسئولیت کل نگهبانی اردوگاه را به عهده داشت، اعمال می‌شد. بچه‌ها به او به سبب خرفتی زیادش، لقب کریم گاو داده بودند و البته به نظر می‌رسید که گاو پیش کریم افلاطون باشد. مجری او سربازی مسیحی به نام عدنان بود که فارسی را نه‌تنها خیلی خوب صحبت می‌کرد، بلکه از ریزه‌کاری‌های ضرب‌المثل‌ها و حتی اصطلاحات عامیانه باخبر بود. مثلا در مقابل کسی که گفته بود: «می شه »جواب داد: «نه خیر، بزه.» او سرباز بسیار زیرک و حیله‌گری بود. سرانجام نفرین ما گریبانش را گرفت و چندی بعد از ترخیص، در یک تصادف به درک واصل شد. منهای این دو، بقیه سربازها عادی بودند و یکی دو تا شیعه نیز بین آنها پیدا می‌شد که گه گاهی به بچه‌ها کمک می‌کردند.

شناخت عراقی‌ها، قدم بسیار بزرگی برای پیشرفت کار به‌حساب می‌آمد؛ چراکه یکی از آنها به نام احمد که معروف به سارق الحجر بود، از تجمع حتی دو نفر حزب‌اللهی جلوگیری می‌کردند؛ سمیر بااینکه شیعه بود، ولی عذابی را که ازنظر روح رسانید، هیچ‌کدام از نگهبان‌ها اعمال نکردند و البته در طول این مدت، با توجه به ترخیص یا مأموریت سربازها و یا تعویض

فرمانده‌ها، نفرات جدیدی وارد می­شدند که ذکر خاطراتی از آن­ها در طول این نوشتار، خالی لطف نخواهد بود.

صدای چند نفر برای جلب نظر مسئولان غذا بلند شد. طبق معمول، چندنفری ظرف‌ها را روی دست گرفتند تا غذا را بیاورند.

صدای پچ‌پچ و نجوایی که آرام‌آرام بلند می‌شد، در اردوگاه پیچید.

– آقا غذا نگیرید…

۔ اگر ول‌کنید، وضع بدتر می‌شود… بگو غذا نگیرند…

بچه‌ها مردد ایستادند.

– چی شده؟…

– عدنان، محمد خلبان را بیخودی کتک زده…

۔ واسه چی؟

– آقا غذا نگیرید…

– با غذا نگرفتن چیزی درست نمی‌شود… .

حالا زده که زده؛ ما مثلا اسیریم…

مسئولان غذا، خودآگاه یا ناخودآگاه برگشتند. سوت بی‌موقع آمار زده شد و پشت سر آن، درها را قفل کردند. عدنان آمد پشت در و پرسید: «چرا غذا نمی‌گیرید؟» کسی جواب نداد. حاج‌آقا گفت: «بچه‌ها غذا نمی‌خورند.»

ناهار تقسیم نشد. کریم به‌سرعت آمد. خواهش‌های او نیز مؤثر نبود. کسی غذا نگرفت. اولین اعتصاب غذا، ناخواسته و بدون هماهنگی عملی شد. حالا مخالف‌ها نیز راضی شده بودند. در را تا غروب باز نکردند. غروب که شد، گفتند بروید شام بگیرید.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده