نخستین گروه اسیران عراقی
خاطره یکی از رزمندگان مدافع خرمشهر-1 درست بخاطر ندارم که چندمین روز بود که داشتیم از شهر خرمشهر دفاع می کردیم. همین قدر می دانم که اوضاع پیچیده ای بر شهر حاکم بود؛ در عین حال، (امید) در میان رزمندگان جای خود را به (یاس) نداد. خستگی مفرطی که علت عمده اش، به عملیات شب گذشته مان بر می گشت، بر وجودم مستولی شده بود؛ از این رو به محض آنکه به مقر رسیدم، خیلی زود خواب چشمانم را ربود.

در ژرفای خواب بودم که صدای بلند (خمسه خمسه) مثل یک اتفاق ناگهانی رشته خوابم را از هم گسست. کمی که هوشیار شدم، فهمیدم موضوع اصلی بحث بر سر گذر نیروهای عراقی از اروند و حضور در خرمشهر است. می گفتند که عراقی ها هم اکنون در اداره بندر خرمشهر جا خوش کرده اند!

خیلی سریع آماده شدیم و برای مقابله به طرف منطقه اصلی که کانون درگیری ها به شمار می رفت، راه افتادیم. هنوز در حال طی مسیر بودیم که متوجه شدیم نیروهای عراقی آتش سنگینی را روی خیابانی از شهر که موسوم به فردوسی است، تهیه دیده اند. عبور هرکس از خیابان فردوسی به منزله شهادتش بود. با تدبیر فرمانده قرار شد برای رسیدن به مقصد، مسیر دیگری را طی کنیم. تکیه گاه همه بچه های ما که همه آن ها را برای تلاش بیشتر اگیزه می بخشید، اعتقادشان بود.

اینگونه بود که همه یکدل و هم صدا برای دفاع از شهر تلاش می کردیم. کم کم به نقطه ای رسیدیم که آماده باش فرمانده، گویای آغاز کارزاری خونین بود. من در دل از این رویارویی خوشحال بودم، چه به هر حال می توانستم در حد خودم انتقام تمام کسانی که تا آن روز- بی گناه و ناجوانمردانه- به شهادت رسیده بودند، بگیرم، اما داستان شکل دیگری به خود گرفت. هم چنان که به محل درگیری نزدیکتر می شدیم، ناگهان حضور غیر طبیعی یک کامیون که در کنار یک جیپ نظامی متوقف شده بود، توجه ما را به خود جلب کرد. نمی دانستیم خودی و یا غیر خودی هستند. از همین رو، به کمک بی سیم با مرکز تماس گرفتیم و خواستیم که هویت خودروهای یاد شده را برای ما آشکار کند. چیزی نگذشت که از طرف مرکز غیر خودی بودن خودروها مخابره و تایید شد. حدود بیست نفر از نیروهای عراقی بودند. با تدبیر فرمانده مرتب و سازماندهی شدیم؛ خوشحال بودیم که آنها ما را ندیده اند. داستان وقتی جالب میشود که فضای منطقه را به یاد می آوریم. عراق در تلاش است تا خرمشهر را به هر صورت به اشغال درآورد و دفاع از خرمشهر شکل حیثیتی به خود گرفته است. تصمیم بر آن شد که خودرویی که به دنبال ما می آمد و هنوز به ما نرسیده بود، مسیر دیگری را طی کند تا درست پشت عراقی ها قرار گرفته، بتوانیم محاصره شان کنیم. همه مصمم و یکدل بودیم که پاسخی دندان شکن به متجاوزان بدهیم. به هر حال، آنها بی شرمانه پا در خاک ما گذاشته بودند و باید پاسخ مناسبی می گرفتند. همه اصول امنیتی را رعایت کردیم. با تدبیر درست فرمانده، به گونه ای حرکت کردیم که سکوت به عنوان یک فرمانروای در مطلق میان ما حاکم بود. حالا دیگر به اینکه با یک دسته از بعثی ها مواجه هستیم، یقین داشتیم، خشم عجیبی همه وجودم را در خود گرفته است.

مترصد فرمان حمله از سوی فرمانده بودیم؛ حتی صدای ساییده شدن دندان های همرزمم را که او نیز چون من در انتظار فرمان حمله بود، شنیدم. همه، خشمگین و منتظر بودیم. خودرویی که توسط فرمانده به آنها ماموریت داده شده بود، از مسیر دیگری بیایند، درست عمل کرده و در نتیجه شکل محاصره، تکمیل شد.

 

منبع: مجله صف شماره 359، مهر 1389، ساعس اجا، ص130

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده