جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (13)
امید به رفتن، آنهم زودتر ازآنچه همه فکر میکردند، در جانها ریشه دوانیده بود. تقریبا احساس مسافرانی را داشتیم که برای مدت کوتاه، وسیله حرکتشان متوقفشده باشد و در انتظار سوارشدن، کنار جاده، گپی دوستانه بزنند. هرچند این امید، پایه و اساس واقعی در اخبار نداشت، اما عشق به بازگشت چشم ما را از دیدن واقعیت کور کرده بود. به همین سبب، کسی برنامه خاصی برای خود نداشت و همه از روی بیبرنامگی، افراط در انجام کارهای موردعلاقه را به نهایت میرساندند. یکی از این کارها، سنگسابی بود.

از سنگ‌های ریزی که در محوطه وجود داشت، باپشتکار و حوصله فراوان، نقش‌های زیاد و جاودانه‌ای می‌ساختند. بعضی‌ها از ۲۴ ساعتشان شاید بیشتر از پانزده ساعت سنگ‌سابی می‌کردند. با یک ظرف کوچک آب، روی سیمان‌های کف راهروها، سنگ را می‌سابیدند و برای پرداخت یک سنگ شاید دو تا سه روز کار می‌کردند. شکل‌های قلب، ایران، هلی‌کوپتر، اشک، گل، حیوانات، ازجمله طرح‌های پرطرفدار بود. بعد از پرداخت سنگ‌ها، حمید روی آنها کلمات دلخواه ایشان را نقش می‌کرد یا اشکال مختلف را می‌کشید و سپس میخی را داخل یک چوب می‌کرد و با تیز کردن نوک آن، نقش را به‌صورت برجسته حک می‌کردند و این کار نیز چند روزی طول می‌کشید و سرانجام نقشی زیبا به دست می‌آمد که بعدها با پیدا شدن کمی رنگ، آن را رنگ‌آمیزی می‌کردند و به آن، جلوهای دیگر می‌دادند.

هرچند سنگ‌سابی در ماه‌های اول زیاد بود، اما با طولانی شدن مدت اسارت، دیگرکسی دل‌ودماغ آن را نداشت.

صبح‌ها که در را باز می‌کردند، یک سرباز عراقی وارد سلول می‌شد و یکی دیگر کنار در می‌ایستاد. اولی شروع می‌کرد به شمردن واحد اثنين، ثلاثه… سبع و اربعین. من نفر آخر بودم. هنوز سرباز عراقی از راهرو بیرون نرفته بود که همه به سمت در هجوم می‌بردند. یک‌لحظه تأخیر باعث می‌شد تا دو ساعت در صف توالت معطل بشویم. ایستادن در صف، در این بیکاری و انتظار خسته‌کننده، کاری به‌حساب می‌آمد.

بعد از دست‌شویی، وقت آن بود که قدمی بزنم و قرآن حفظ کنم. برای این کار، اواخر قرآن را انتخاب کردم. بقیه نیز به کاری مشغول می‌شدند. ظهرها با صدای سوت وارد سلول می‌شدیم. دوباره آمار و ناهار و استراحتی اجباری، پشت درهای قفل‌شده و بعدازظهر هنوز قدمی نزده و کاری انجام‌نشده، در را می‌بستند. معمولا خورشید کاملا در آسمان ظاهر می‌شد که در را باز می‌کردند و با همین وضعیت، بعدازظهر در را می‌بستند.

همان شب اول، با یک پتوی کهنه، در همان گوشه‌ای که من نشسته بودم، خلوتگاهی ساختند و سطل بزرگی را در آن قراردادند و به‌اصطلاح اینجا شد توالت سرپایی. چند سطل آب و یک تشت برای شستن دست و صورت، وسایل آسایشگاه را تشکیل می‌داد. سطل آشغال، ظرف آب، سطل توالت، آفتابه و وسایل نظافت، کنار هم، در نزدیکی من قرار داشت.

هوای دم‌کرده، جمعیت زیاد و بوی ادرار مشمئزکننده، فضای تحمل‌ناپذیری را به وجود آورده بود، مدتی از این سطل استفاده نمی‌کردیم تا اینکه دکتر وحید گفت: «آقایان از سطل استفاده کنند ولی در آن را نگذارند. اگر بوی آن به‌مرور پخش شود، کسی را اذیت نمی‌کند…» و ادیب به شوخی می‌گفت: «بوی آن برای سردرد خیلی مناسب است.»

رضا هم با لهجه شیرین کرمانی گفت: «اگر آزاد شدم، تعریف خواهم کرد که یک …» و صدای خشن سرباز عراقی، همه را ساکت کرده بود. یک نفر از سربازان عراقی همیشه پشت نرده‌های سلول قدم می‌زد تا جریانات آسایشگاه را کنترل کند.

شب‌ها چون زود در را می‌بستند، زمان دیر می‌گذشت، شبی فریدون بچه‌ها را صدا زد و گفت: «بهترین کار برای گذراندن وقت، گل بازی است!»

شاید بیست‌نفری می‌شدیم که شروع کردیم، نیمه‌شب بود که بازی تمام شد. وقتی آمدم در محل خودم، ابوالفضل خوابیده بود. صدایش کردم و گفتم: «جبران بی‌خوابی‌های منطقه را می‌کنی…» و او خندید و دوباره به خواب ادامه داد. حمید، مشغول نوشتن روی سنگ‌ها بود و گاهی گلدوزی روی پیراهن جبهه‌اش را ادامه می‌داد. او با نخ‌های لنگی که در الرشید پیداکرده بود، گلدوزی می‌کرد. دراز کشیدم و با چشمانی نیمه‌باز، سقف سلول را جست‌وجو می‌کردم. یکی آهسته گفت: «فلانی، رفتی ایران سلام مرا هم برسان…» صبح آن روز، با صدای سوت بیدار شدیم. نجوای تعریف خواب­ها سلول را فراگرفت. اکثریت خواب‌دیده بودند؛ خواب­های جالب و شنیدنی و گاهی هم تأسف‌بار و ناامیدکننده.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده