جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (11)
و محسن بار دیگر مشغول شد. چند شماره تلفن و نشانی به او داد و او قول داد تا از طریق کردهای عراقی، اسارت ما را به خانوادههایمان اطلاع دهد. در پایان روزی که از الرشید بیرون میآمدیم، چهار قطعه اسکناس پنج دیناری، از طریق محسن، به من، حمید، ابوالفضل و خود محسن داد. این کار، جرم بزرگی بود و اگر میفهمیدند هم برای او و هم برای ما بسیار گران تمام میشد.

روزها می‌گذشت و با حالات مختلفی که داشتیم، در کنار یکدیگر زندگی می‌کردیم. فریدون، یکی از بزرگ‌ترها مدتی ارشد سلول بود. او به علت رعایت نکردن دستورهایش، استعفا داد و محمد این کار را به عهده گرفت. او هم چندان طاقت نیاورد و مسئولیت را به داوود داد. داوود که بعدا حاج‌آقای ما شد، سعی کرد تا با رعایت حال همه، تا حدی امور را به‌خوبی بگذراند. البته حاج‌آقای روحانی ما نیز بعد از یکی، دو روز، عبا و عمامه را کنار گذاشت و از خواندن نماز جماعت خوددار کرد و سعی کرد تا قدری بااحتیاط عمل کند. ذاكر ، با خواندن آواز و اصلاح موی سروصورت بچه‌ها با قیچی کوچک و کنار عراقی‌ها، اوقات ما را پر می‌کرد.

پرویز که داستان خاصی در این اسارت دارد، ابتدا سر ناسازگاری گذاشت. درست کردن مهره‌های شطرنج با خمیر باقی‌مانده از سهمیه نان، ابتدای کار او بود. با وساطت حاج‌آقای روحانی، مهره‌ها را دور ریخت؛ ولی چند لحظه بعد، یک‌تخته نرد ابتکاری را وسط اتاق گذاشت. کاری نمی‌شد کرد. سکوت، بهترین کار بود. عده‌ای، کاری به چیزی نداشتند و سرشان در لاک خودشان بود؛ ازجمله افتخار که از همان روز اول مريض شد. این مریضی، با هیچ دارویی جز آزادی مداوا نمی‌شد و خبرهای شکست مذاکرت، حال او را وخیم‌تر می‌کرد. این وضع، تا انتقال به اردوگاه جدید ادامه یافت.

مدتی که گذشت، سر و وضع عجیبی پیدا کردیم. صدای حمام حمام بلند شد و سرانجام یک روز صبح، همه را به خط کردند و به‌طرف حمام بردند. وقتی وارد حمام شدیم، احساس کردیم حمام زمان هارون الرشيد است؛ چند سکو و حوض سنگی و تعدادی کاسه مسی بسیار کثیف. دو یا سه دوش آب هم وجود داشت که بعد از چند لحظه، آب آن قطع شد و به‌ناچار با همان کاسه‌ها آب ریختیم و با آب سرد، خودمان را آب کشیدیم. با اجبار عراقی‌ها، صورتم را بعد از ده سال تراشیدم. بقیه قیافه‌ها خجالتی شده بود. فقط با وساطت ما اجازه دادند که حاج‌آقای روحانی، صورتش را با تیغ نزند و با قیچی کوتاه کند. هر چه بود، او روحانی بود. با دریافت لباس‌های زیر و لباس‌های زردرنگی که پشت آن آرم Pw بود، قدری رسمیت پیدا کردیم. درست یادم نیست؛ یک‌بار یا دو بار دیگر، در حمام هارون الرشید مهمان شدیم.

اربعین ما آرام‌آرام به پایان می‌رسید که زمزمه انتقال به اردوگاه جدید، در پادگان پخش شد. سید، سرباز شیعه عراقی، آخرین سفارش‌ها و توصیه‌های خود را به ما می‌کرد. اسامی را نوشتند و دوباره آمار گرفتند. اتوبوس‌ها، محوطه پادگان و زندان الرشید را پر کردند. شب آخر، خواب به چشمان ما راه پیدا نکرد. باروبنه محقر خود را جمع کردیم و به راه افتادیم؛ اما بدون حاج‌آقای روحانی او را از ما جدا کردند و ما بار دیگر خیابان‌های بغداد را می‌دیدیم و مردمی را که با نگاهی پر از سؤال، ما را بدرقه می‌کردند.

ابتدا فکر کردیم ما را به بعقوبه می‌برند؛ اما بعد از حرکت در جاده شمال دعا کردیم ما را به موصل ببرند؛ غافل از آنکه در سرزمینی توقف می‌کنیم که در آن صدام به دنیا آمده بود.

استان صلاح‌الدین با مرکزی به نام تکریت، در فاصله تقریبی ۱۵۰ کیلومتری شمال شرقی بغداد قرار دارد. پایگاه سوم هوایی که یک پایگاه آموزشی است، در امتداد جاده موصل، به طول بیش از پانزده کیلومتر کشیده شده و بیشتر، از آن برای آموزش خلبان‌ها استفاده می‌شود. زمین هموار امتداد جاده و فضای بسیار زیاد پایگاه، محل خوبی برای نگهداری حدود دوازده هزار اسیر ایرانی در سیزده اردوگاه بود.

قبل از رسیدن به تکریت از کنار شهر سامرا گذشتیم و از راه دور، گنبد و بارگاه امامان شیعه، حضرت امام علی‌نقی (ع) و امام حسن عسکری (ع) را با قلبی شکسته زیارت کردیم.

سامرا، در ۳۵ کیلومتری تکریت قرار دارد. این مسافرت که با شمارش اسرا، از ساعت ۸ صبح شروع‌شده بود، تا ساعت ۵ بعدازظهر ادامه یافت. کاروان اتوبوس‌ها وارد پایگاه شد و از کنار اردوگاه‌های مختلف گذشت و کنار محوطه‌ای که به‌تازگی باسیم خاردار محصورشده بود، ایستاد. شمارش دوباره شروع شد. هر۴۸ نفر را داخل یک آسایشگاه قراردادند و در را بستند. نیاز به دست‌شویی، همه را کلافه کرده بود. ما وارد آسایشگاه ۶ شدیم. بعد از چهل روز، ساعت ۵ بعدازظهر 13/7/1367، با دیگر اسیران ایران از نزدیک رابطه پیدا کردیم. به‌رغم محل وسیعی که در آن قرارگرفته بودیم، یک حالت خاص و عجیب‌وغریبی داشتیم. سلولی که وارد آن شدیم، هیچ‌چیز نداشت؛ جز یک در ورودی و شش پنجره که بسیار محکم، با میله‌های آهنی و تورهای سیمی ضخیم محصورشده بود.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده