نخستین خاستگاه جنگ (6)
اشاره: در بخش پنجم این مصاحبه، امیرسرتیپ دوم سید تراب ذاکری مواردی را در خصوص فعالیت های دولت عراق در مرز دو کشور ایران و عراق مبنی بر ساخت پادگان ها و احداث خاکریز ها بیان کرد و اینکه همه ی اینها نشانه هایی برای شروع جنگ بود و اینکه چرا دولت وقت ایران این نشانه ها را نادیده گرفت؛ اینک ادامه این مصاحبه:

عراق اندک اندک حضور خود را در مرز تثبیت می کرد و این در حالی بود که با حوادث و توطئه های گوناگون کشور و نیز ارتش در آستانه بحران های جدی بودند. ارتش در جریان انقلاب، تا اندازه ای مورد بی مهری قرار گرفته بود. هر جا پا می گذاشتیم- توسط گروهی که منافعشان اقتضا می کرد- چنین وانمود شده بود که اینها باقیمانده رژیم شاه هستند و باید ارتش منحل شود. البته بعدها معلوم شد که دشمن دانا، این حرف را در دهان برخی دوستان نادان می گذاشتند تا نظام نوپای اسلامی از داشتن یک نیروی مدافع و منسجم محروم گردد و البته امام راحل (ره) به موقع و خوب به این موضوع پی بردند و ارتش را برای حفظ کشور، تثبیت فرمودند.

پس از آنکه دشمنان از توطئه انحلال ارتش، طرفی نبستند، چراغ سبز به عراق نشان دادند. نیروهای عراق بتدریج در مرز مستقر می شدند. عراق، سپاه های 3، 2 و 1 را به ترتیب در مناطق: بصره، بعقوبه و موصل سازماندهی و برای حمله کارساز هم 12 لشکر پیش بینی کرده بود. به این توان رزمی، 500 هزار نفر نیرو تحت عنوان جیش الشعبی را هم اضافه کنید تا از قدرت واقعی ارتش عراق برای حمله مطلع شوید.

طاها یاسین رمضان، مدعی شده بود که 50 هزار نفر از نیروهای جیش الشعبی را به صورت کماندو آموزش داده است. نمایش نیروها نشان می داد که منطقه خوزستان، باید منطقه  اصلی و کانون درگیری ها باشد؛ چون لشکرهایی که برای این مناطق در نظر گرفته شده بود همه زرهی و مکانیزه بودند. در منطقه دوم- که غرب را شامل می شد- هم نیروهای پیاده و هم زرهی حضور داشتند. در شمال غرب دو لشکر را به منظور پدافند مستقر کرد.

عراق در شمال غرب، یگان هایی به نام خفیه سازمان داد. این یگان ها عمدتا از عشایری بود که به خدمت ارتش عراق در آمده بودند و کار حفاظت از این مناطق و چاه های نفت را بر عهده داشتند تا در صورت اراده ایران برای انفجار این لوله ها، مقاومت کنند.

اولین حمله عراق در فاصله روزهای 13 شهریور تا 16 شهریور سال 1359 اتفاق افتاد که به اشغال میمک منجر شد. صدام, مدعی شد که هنوز هیچ اقدامی صورت نگرفته، چون میمک را جز خاک عراق میدانست! من اعتقاد دارم که این حرکت صدام، یک ترفند نظامی بود که ما نیروها را از جنوب به سمت غرب بکشانیم؛ هر چند توان رزمی ارتش ایران به حداقل رسیده بود و این ترفند، چیزی را تغییر نداد. از طرفی ما هم می دانستیم که کانون درگیری، خوزستان خواهد بود. عراق، لشکر 3 را با عناصری از لشکر 11 مامور تصرف خرمشهر کرد. لشکر 5 مکانیزه را در برابر اهواز و لشکر 17 زرهی اش را در مقابل بستان آرایش داد. لشکر 1 مکانیزه را روبروی فکه گذاشت و لشکر 10 را هم برای ((عین خوش)) در نظر گرفت.

در این زمان همه موجودی و استعداد ارتش ما لشکر 92 به علاوه عناصری از نیروهای ژاندارمری بود و تعدادی نیروی مردمی که به ژاندارم ها کمک می کردند. البته بعضی وقت ها عدم آگاهی از اصول رزم توسط نیروهای مردمی، شرایطی را ایجاد می کرد که سروصدای ژاندارم ها را درآورده بود و می گفتند که اگر این نیروها را از ما بگیرند، وضعیت بهتری خواهیم داشت؛ البته در ارادتشان تردیدی نبود، اما باید فلسفه و هنر جنگ را دانست تا حضور هم مفید فایده باشد.

ژاندارم ها با توجه به آنکه مسئولیت سرزمینی منطقه به آنان محول شده بودند، اعتقاد داشتند که باید نیروهای مردمی از آنها دستور بگیرند ولی بسیاری از آنها هم اصولا ژاندارمری را قبول نداشتند و کار خود را می کردند.

  • شما در لابه لای صحبت های تان- گه گاه- گریزی هم به فعالیت های اطلاعاتی تان درباره ارائه گزارش هایی مبنی بر احتمال حمله عراق به مبادی ذیربط می زدید. چشمان رصدگر ارتش چگونه تحرکات عراق را دنبال می کرد و چگونه این گزارش ها را به گوش مسئولان می رساند؟

با شروع انقلاب، من در حال طی دوره دافوس بودم. در سال 1358 و همزمان با پایان یافتن دوره دافوس، به ستاد نیروی زمینی منتقل شدم. شهید فلاحی، فرمانده نیروی زمینی بود. من، خود را به ایشان معرفی کردم. مرا می شناخت. با هم مختصری صحبت کردیم و وقتی دانست که هدفم برای ادامه خدمت، دوباره بازگشت به خوزستان است، کلی تعجب کرد و خواست که به خوزستان نروم اما من قانع نشدم و تمام تصورم این بود که خوزستان به وجود من که از نظر اطلاعاتی دیگر تجربیات قابل اعتنایی داشتم، نیاز دارد.

مدت کوتاهی بود که از خوزستان بازگشته بودم. شهید فلاحی، سرانجام پذیرفت و من به خوزستان رفتم.با رسیدن به خوزستان، چشمتان روز بد نبیند- صحنه هایی دیدم که برایم سابقه نداشت. برای من که در طول خدمت، تحت انضباط شدید زندگی کرده بودم، اصلا قابل باور نبود که لشکر 92 را تحت عنوان چنین شرایطی ببینم. هر روز تظاهرات، راهپیمایی، اعتصاب و … و در یک کلام، هدفم این بود که گروه اطلاعات را دوباره سروسامانی دهم.

در اهواز، گردشکاری تنظیم کردم و برای سرهنگ حقیقی- قرمانده وقت لشکر 2- بردم. در این گردشکار لزوم احیای دوباره فعالیت های اطلاعاتی را یادآوری کرده بودم. همه تحت تاثیر فضای انقلاب، حرف هایی می زدندکه چندان منطقی نبود. همین سرهنگ حقیقی، زیر گردشکار من چنین نوشت: ((ما با برادران مسلمان عراقی هیچ اختلافی نداریم و شما افسران اطلاعات، فلان هستید و بهمان …)). این آقای حقیقی اتهام هایی را هم وارد کرد که بسیار تعجب برانگیز بود.

منبع: مجله صف شماره 359، مهر 1389، ساعس اجا، ص46

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده