جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (10)
سرپرستی کل اسرای ایرانی، با تیمساری به نام تیمسار «نظر بود؛ با هیکلی درشت و قدی بلند و چشمانی ریز، و شاید بسیار مکار و حیلهگر. تقریبا از دو روز قبل توانستیم حدس بزنیم که با او ملاقات خواهیم داشت؛ چون قبل از آمدن او، اوضاع زندان تغییراتی پیدا کرد. هفتصد نفری که همراه ما اسیر بودند، در حیاط زندان گوشه جنوب شرقی آن، زیر آفتاب داغ، بدون هیچگونه زیرانداز و رواندازی زندگی میکردند.

وضعیت ظاهری آنان آن‌قدر آشفته بود که انسان به یاد زمان برده‌داری می‌افتاد؛ خصوصا هنگامی که عراقی‌ها و عرب‌های ایرانی، با کمربند و فانسقه، آنها را به باد کتک می‌گرفتند. وضعیت اسف‌بار آنهایی که داخل زندان کوچک روبه روی ما بودند، از آنها بهتر نبود؛ ولی سقف کوتاهی روی سرشان بود و توالت هم داشتند. دو روز قبل از اینکه تیمسار بیاید، ششصد نفر داخل محوطه را با اتوبوس از زندان بیرون بردند و هفتصد نفری را که بیرون، روی زمین استراحت می‌کردند، داخل این محوطه زندانی کردند. دکتری، همراه یک آمبولانس و چند پزشک‌یار، جهت رسیدگی به وضعیت درمانی مشغول معاینه مریض‌ها شد.

یک دستگاه کولر و تلویزیون برای سلول ما آوردند. روز قبل از آمدن تیمسار، تانکر آبی روی بچه‌های داخل زندان آب پاشید و آنها در حالی که لباس بر تن داشتند، خود و لباسشان را می‌شستند و آب می‌کشیدند. گروه‌های سی چهل‌نفری، فقط دو بار، آن‌هم کمتر از یک دقیقه، زیرآب بودند؛ یک‌بار برای صابون زدن و یک‌بار برای آب کشیدن و سپس با همان وضع، کنار دیوار می‌ایستادند تا لباسشان خشک شود. سرانجام تیمسار درآمد، با همه اسرا دیدار کرد. غروب که شد، به ملاقات ما آمد. تعداد کم ما اجازه داد تا در فضای باز دیدار کنیم و قدری هم آزادانه به صحبت پرداختیم. گلایه و شکایت از اسارت بعد از آتش‌بس و وضعیت نامناسب محل زندگی و نداشتن کوچک‌ترین امکانات، محور اساسی صحبت‌های ما بود.

تیمسار گفت: «شما چند روز دیگر آزاد می‌شوید و اگر ماندگار شدید، به اردوگاه خواهید رفت. در آنجا امکانات مناسبی وجود دارد و حتی به شما حقوق می‌دهند.» پرویز که زبان انگلیسی را خوب صحبت می‌کرد گفت: «ما نمی‌خواهیم عراق برای ما متحمل هزینه شود. این پول‌ها را برای خودتان بردارید و ما را آزاد کنید.»

روی ترش تیمسار، بدون کلامی، پاسخ همه ما بود. وارد سلول یا همان اتاق شدیم. تلویزیون را آوردند و مشغول نصب آن شدند. چند لحظه که گذشت، به دستشویی رفتیم و برگشتیم. تلویزیون روشن بود. می‌توانستم حدس بزنم که چه آشی درون این دیگ وجود دارد. برای همین، صدایم را بلند کردم: «من اجازه نخواهم داد با خون شهیدانمان بازی شود. به هر قیمتی باشد، جلوی این صفحه شیطانی را خواهم گرفت!»

همه سکوت کرده بودند. نشستم و ادیب به من گفت: «صحبت همه‌چیز شده است؛ تو بیرون بودی.» محسن هم دادوبیداد کرد: « قرار شده است آنجایی که مخالف شرع باشد، نگاه نکنند.» خنده­ای کردم و گفتم: «خدا کند!»

برنامه فارسی شروع شد. سخن روز، درباره چگونگی و سیر جنگ هشت‌ساله و پیروزی عراق در این جنگ بود و سپس ترانه یکی از خوانندگان زن زمان طاغوت. صدای تلویزیون را بستند و تصویر آن را سیاه کردند و این تنها شبی بود که تلویزیون به‌دلخواه ما روشن شد.

برنامه منافقان را هم ندیدند؛ ولی تا پاسی از شب برنامه داشت و ما نیز برای مقابله با آن، برای خودمان کلاس گذاشتیم.

ورود تلویزیون، با آن وضعیت روحی که من داشتم، سازگار نبود. برای فرار از شنیدن صدای آن، به صدای کولر روی می‌آوردم و سرم را داخل کانال کولر، که از پنجره باد خنک را وارد می‌کرد می‌کردم و صدای تلویزیون را نمی‌شنیدم، برای فرار از وسوسه تماشای آن به کنار پنجره‌ای روی می‌آوردم که همیشه غروب خورشید را به غمناک‌ترین شکل نشان می‌داد، تا پایان دوره زندگی چهل‌روزه در زندان الرشيد، این وضعیت، همراه اشک و گریه فراوان، به یاد همه‌کسانی که در ایران منتظر ما بودند، ادامه یافت.

هرچند برقراری ارتباط با سربازان عراقی، زیاد باب میل همه نبود، ولی می‌توانستیم از این ارتباط تا آنجا که می‌شود، استفاده کنیم. سید، همان سرباز شیعه که قبلا از او صحبت کردم، یکی از این سربازها بود. او با خرید وسایلی نظیر مسواک، خمیردندان، سوزن، دمپایی و نان برای ما، کمک بسیار بزرگی بود؛ خصوصا اینکه یک‌بار با ترس‌ولرز فراوان، به تعداد نفرات، مهر، تسبیح و عطر از کربلا آورد. عده‌ای معتقد بودند او را فرستاده‌اند تا با این کارها، از ما حرف بکشد.

برای امتحان او، محسن وارد عمل شد. ابتدا برایش معانی کلمات عربی را به فارسی نوشت و سپس از او خواست تا برایمان رادیو بیاورد و او غروب اولین جمعه، یک رادیو آورد. شنیدن اخبار ایران برای ما لذت دیگری داشت و بسیار جالب بود. هرچند خبر خاصی نشنیدیم؛ اما آزمایش خوبی برای سید بود. هنوز عده‌ای شک داشتند. این کار، دو جمعه دیگر تکرار شد. با شنیدن اخبار ایران، به ‌دروغ­های تلویزیون و روزنامه‌های عراقی پی بردیم. سید، با آوردن شیرینی مخصوص کربلا، بار دیگر دین خود را ادا کرد. او در را زودتر از همه باز می‌کرد و دیرتر از همه می‌بست. خصوصا برای روزه‌داران، کمک فراوانی بود.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده