جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (9)
ساعت در این سلول به سر بردیم و در طی این مدت، ضمن اینکه موفق شدیم تنی به آب بزنیم و سروصورتی صفا بدهیم، با زندانبانها که خودشان زندانی بودند، ارتباط برقرار کردیم که حاصل آن، دستیابی به چند نخ سیگار و مقداری یخ و چند عدد پتوی کهنه و بسیار کثیف و پاره بود.

در این مدت یک‌بار ما را به بازجویی زندان بردند. در دفتر بازجویی یک سرهنگ، یک سرگرد و یک سرباز عراقی حضور داشتند. من، صمد، ابوالفضل، داداش، حمید و قاسم بازجویی شدیم. تلاش آنها بیشتر جهت دستیابی به چگونگی سازماندهی رده‌های پایین بود و در مقابل انکار و طفره رفتن ما، سرهنگ عراقی اطلاعاتی ارائه داد که از دانسته‌های ما نیز بسیار فراتر بود. سرانجام بازجویی بدون هیچ نتیجه‌ای پایان یافت. بعد از بازگشت از بازجویی، دوباره به خط شدیم و به زندان اولی، در نزدیکی اسرای ایرانی، بازگشتیم.

۴۸ ساعت دیگر در محل اول زندانی بودیم که دوباره به خط شدیم و این بار ضمن اینکه به‌جای سه اتاق، دو اتاق به ما دادند، چهار نفر هم به جمع ما اضافه شدند؛ نفراتی از واحدهای مستقر در غرب کشور. آنها نیز بعد از آتش‌بس اسیرشده بودند. جا بسیار تنگ بود و با وضعیت بسیار نامناسب و ناراحت‌کننده‌ای دراز کشیدیم. هوای داخل سلول، به شکل عجیبی فشرده بود. چندنفری که زرنگ‌تر از بقیه بودند، سرها را نزدیک سوراخ‌های ریزی که پایین لبه در ورودی وجود داشت، بردند و هوای تازه تنفس کردند. شب از نیمه گذشته بود. حال چند نفر از بچه‌ها بسیار خراب بود. ادامه این وضع تا صبح ممکن نبود. افکار درهمی مرا احاطه کرده بود. خواب‌وبیدار بودم که در را باز کردند. این بار، قانون 48 ساعته شکسته شد و دوباره به‌طرف سلول اولی به راه افتادیم.

سلول اولی تاریک بود. تمام پنجره‌ها را با پتو پوشانده بودند و چیزی از محوطه بیرون معلوم و مشخص نبود. با اذهانی پر از سؤال خوابیدیم. صبح زود، قبل از طلوع آفتاب اجازه رفتن به دست‌شویی و توالت دادند. با روشن شدن هوا متوجه شدیم که زندانیان عراقی، امروز ملاقات دارند. از لای سوراخ پتوها، گوشه‌ای از این ملاقات را تماشا کردیم. بعد از اتمام ملاقات مانند قحطی‌زدگان، به بقایای باقی‌مانده از عراقی‌ها هجوم بردیم و حاصل آن، پیدا کردن یک فلاسک پلاستیکی آب، یک قابلمه و تعدادی دیگر از پتوهای کثیف و کهنه عراقی بود. حالا تقریبا کف اتاق با این پتوها فرش شده بود. مقداری خرما، از باقی‌مانده پذیرایی ملاقات برایمان آوردند. یک بشکه را به داخل سلول آوردیم و در آن، آب یخ آماده کردیم و با یک جاروی کهنه، به نظافت مشغول شدیم. این ملاقات دو هفته یک‌بار تکرار می‌شد. دریکی از ملاقات، وقتی هنگام غروب درباز شد تا بیرون بیاییم با صحنه عجیبی روبه‌رو شدیم. ملاقات‌کنندگان هر جا رسیده بودند قضای حاجت کرده بودند و در نزدیکی توالت‌ها آجر روی هم گذاشته بودند تا بتوانند تردد کنند وضعیت بسیار مشمئزکننده بود. جان کندن ما هنگام تمیز کردن این وضعیت قابل توصیف نیست.

روزها به این شکل سپری می‌شد. وقتی برای نماز بلند می‌شدیم، اجازه بیرون رفتن نداشتیم. نماز را می‌خواندیم و آرام‌آرام صف می­بستیم تا در سلول را باز کنند. آفتاب که می‌تابید، در را باز می‌کردند. دو نفر دو نفر به دست‌شویی می‌رفتیم و برمی­گشتیم. در این کار، محسن، کمک بسیار خوبی بود. سپس شوربا می‌آوردند. خوردن صبحانه را طولانی می‌کردیم و بعد ورزش؛ حرکت راهپیمایی به دور اتاق و یا رفتن و برگشتن در طول سلول و بعد با نگهبانان عراقی سروکله می‌زدیم تا اینکه روزنامه می‌آمد. سرگرمی با روزنامه، تا ظهر طول می‌کشید. بعد از نماز و ناهار، خواب بعدازظهر تا ساعت ۴ ادامه می‌یافت. نزدیک غروب بیدار می‌شدیم. در را که باز می‌کردند، بعد ازقضای حاجت یا دوش آب سرد، به سپری کردن شب می‌پرداختیم.

عمده‌ترین کار، بحث و گفت‌وگو و حرف زدن بود. بیشتر بحث درباره اوضاع پیش‌آمده و حوادث آینده و وضعیت نامعلوم خودمان بود. این بحث‌ها، سرانجامی جز ناراحتی و دادوفریاد نداشت. به هر شکل، شب را باید می‌خوابیدیم؛ حال ساعت ۱۱ یا ۱۲. بعضی‌ها 1 بعد از نیمه‌شب می‌خوابیدند.

سی روز گذشت. از روز سی و یکم که نماز را باید کامل می‌خواندیم، همراه ادیب و ابوالفضل و حمید چهارنفری مشغول روزه گرفتن شدیم. سحری، قدری نان‌وآب می‌خوردیم. صبحانه و ناهار را به دیگران می‌دادیم و شام شب را به‌جای افطار می‌خوردیم… تا اینکه یک سرباز عراقی، به نام سید متوجه شد. او برایمان قدری شکر، شربت و بیسکویت آورد و در هنگام افطار سعی می‌کرد برای ما چای داغ و تازه تهیه کند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده