جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (8)
روز با تمام درازیاش به پایان رسید و هیچ خبری پیدا نکردیم؛ عراقیها چیزی نمیگفتند. شب دوم هم بدون زیرانداز و روانداز گذشت. تعداد دیگری برای بازجویی رفتند. سؤالها، یکسان و جوابها تقریبا مشابه بود. حاجآقا عباسی، بالباسی که داشت، جلو میایستاد و نماز را به جماعت میخواندیم. عراقیها یا نمیدانستند و یا نمیخواستند. جلوگیری نمیکردند. حمید، یکی از فرماندهانی که تازه از مرخصی آمده بود، یک قرآن و یک لنگ پیدا کرد. قرآن، ناقص بود؛ ولی ترجمه داشت. معلوم نبود و معلوم نشد که قرآن از کجا آمد. لنگ را از روی جعبه انگوری که آورده بودند برداشته بود.

روز سوم در حالی آغاز شد که صف کشیدن تعدادی اتوبوس، جلوی زندان، صحنه را عوض کرد. متوجه شدیم که ما را به بغداد خواهند برد. تا کی؟ چرا؟ کسی پاسخی نداشت. مترجم کنار در ایستاد، با باتوم به در زد و با صدای بلندی گفت: «به بغداد می‌رویم. هیچ‌کس در اتوبوس از جایش تکان نخورد. اگر کسی حرکت کرد، خونش پای خودش. ما هیچ ضمانتی برای شما در مقابل ایران نداریم.»

مات و مبهوت سوار شدیم تا از پادگان العماره به‌سوی بغداد حرکت کنیم؛ بغداد، شهر هزارویک‌شب!

خورشید آرام‌آرام داشت در دامنه مغرب پنهان می‌شد که در محل دژبانی شهر بغداد توقف کردیم. تقریبا هشت‌ساعتی بود که درراه بودیم. تنها یک توقف در پمپ‌بنزین داشتیم و آنجا فقط حاج‌آقا عباسی توانست قضای حاجتی بکند و بقیه مثل مار به خود می‌پیچیدند.

سرانجام اجازه عبور داده شد. با سرعتی کم، وارد شهر بغداد شدیم. هوا کاملا تاریک شده بود. از خیابان باریکی شبیه خیابان لاله‌زار تهران گذشتیم و از زیر یک پل بزرگ هوایی، وارد پادگانی که معروف به الرشید بود، شدیم. بعد از عبور از چند خیابان، داخل پادگان، از دروازه کوچکی که میان دیوارهای بلندی قرار داشت عبور کردیم. اتوبوس وارد محوطه جدیدی به نام زندان الرشید شد.

بعدازاینکه از مقابل دو محوطه مشابه رد شدیم، ما را از اتوبوس‌ها پیاده کردند. در این دو محوطه، تعداد قابل‌توجهی انسان بالباس‌های عجیب‌وغریب وجود داشتند. ابتدا فکر کردم عراقی‌اند؛ بعد متوجه شدیم اسرای ایرانی اینجا زندگی می‌کنند؟

از اتوبوس که پیاده می‌شدم، زیاد متوجه نبودم، یک سرباز عراقی که کنار در ایستاده بود، محکم پشت گردنم کوبید. نزدیک بود زمین بخورم. به‌سختی خودم را کنترل کردم و از کنار خیل عظیم اسیرانی که از ترس، سرها را لای پاهایشان فروبرده بودند، عبور کردم و جلوی یک ساختمان قدیمی که کمی بزرگ‌تر از اتاق العماره بود، نشستم.

 

هنگامی که حاج‌آقا عباسی آمد، او را به باد کتک گرفتند و اگر وساطت یک سرباز عراقی نبود، چیزی از او باقی نمی‌ماند. عبا و عمامه را زیر بغلش جمع کرد و کنار ما نشست. یک نفر خنده کوتاهی کرد و به‌آرامی گفت: «به این می‌گویند اسارت…»

در اتاق را باز کردند و ما وارد شدیم؛ ۳۹ نفر، بدون زیرانداز و روانداز، کنار پنجره‌ها ایستادیم و بیرون را تماشا کردیم. هوا قدری دم‌کرده بود و پشه‌ها اذیت می‌کردند. دو تا پنکه، هوای داخل اتاق را به هم می‌زد. پشت ساختمان ما تعداد زیادی اسیر بودند که در یکدیگر جمع شده و ظاهرا خواب بودند. کنار اینها، در محوطه اولی که فقط گوشه‌ای از آن پیدا بود، چندنفری، در حالی که لباس‌های بلند عربی به تن کرده بودند، نشسته بودند و باهم صحبت می‌کردند. حالا دیگر به وضعیت بی‌غذایی عادت کرده بودیم. بدون اینکه منتظر غذا باشیم، روی سیمان‌ها دراز کشیدیم و خوابیدیم.

صبح، عدسی آوردند؛ همان شوربای عراقی، با دو تا نان ساندویچی، چهار ظرف غذا بود. به‌طور اتوماتیک، چهار قسمت شدیم؛ در چهارگوشه اتاق. عراقی‌ها را صدا کردیم و گفتیم ما بدون قاشق غذا نمی‌خوریم. چند لحظه گذشت. برای ما چهل عدد قاشق رویی آوردند. مزه غذا، بامزه یک موفقیت کوچک، بسیار جالب بود.

اولین تغییر در روند زندگی کسل‌کننده زندان الرشید، وارد شدن چند روزنامه به نام‌های الجمهوريه، الثوره، القادسيه و بغداد آبزورور بود. خواندن روزنامه‌ها چند حسن داشت؛ هم وقت مارا پر می‌کرد، هم از اخبار و چگونگی جریان مذاکرات ایران و عراق باخبر می‌شدیم و هم برای خود، زیراندازی پیداکرده بودیم.

روزنامه‌ها چند بخش عمده داشتند:

١. تبلیغات و مقاله‌هایی به مناسبت پیروزی در جنگ؛ به‌واسطه اینکه ایران آتش‌بس را پذیرفته است. این تبلیغات به حدی وسیع بود و به شکلی انجام می‌گرفت که کم‌کم ذهنیت تعدادی از ما را تغییر داد و باورمان شده بود که جنگ به نفع عراق پایان‌یافته و ایران در این جنگ شکست‌خورده است؛ خصوصا اینکه صدام حسین، در یک سخنرانی اعلام کرده بود باید به‌واسطه این پیروزی، یک سال تمام جشن بگیرند.

۲. تبلیغات و ارائه اسنادی برای ایجاد زمینه مثبت، جهت موارد اختلاف مرزی با ایران؛ خصوصا در اروندرود که آن را یک رود عربی می‌دانستند و همچنین درباره ارتفاعات غرب کشور. این مقالات بیشتر در صفحات سیاسی چاپ می‌شد و حاوی اسناد ساختگی دراین‌باره بود.

٣. گزارش‌های سطحی و بسیار ساده و گاهی ابلهانه و خنده‌دار از موارد نقض آتش‌بس توسط نیروهای ایرانی مانند این اشاره که:

 «تعدادی از سربازهای ایرانی، روی خاکریزهای خودشان دیده شدند.» یا «چند چادر جدید در پشت مواضع ایران ایجاد شد است.» و این قبیل گزارش‌ها که برای ما کاملا مضحک بود؛ چون خود مابعد از آتش‌بس اسیرشده بودیم و این بزرگ‌ترین مورد نقض آتش‌بس از طرف عراق بود.

۴. بقیه صفحات، شامل عکس‌های هنرمندان، اخبار ورزشی و آگهی‌های تجارتی بود.

حضور یک سرباز جهت ترجمه کمک بسیار خوبی بود تا زمینه مناسبی برای آموزش کامل زبان عربی داشته باشیم. شخص حاج‌آقا عباسی نیز دراین‌باره کمک خوبی بود.

۴۸ ساعت در این زندان بودیم که ما را به خط کردند، با پارچه‌ای، چشمانمان را بستند و دست در کمر یکدیگر، به راه افتادیم. بعد از عبور از یکی دو تا خیابان و طی مسافت صد متری، وارد اتاقی شدیم. چشمانمان را باز کردند. اتاق کوچکی بود که درامتداد آن، دو اتاق دیگر قرار داشت و یک راهرو که با تور سیمی محصورشده بود. روبه روی ما، در زندان دیگری دیده می‌شد که بعدها فهمیدیم مخصوص زندانی‌های ارتش عراق است. از نوشته روی دیوارها به‌خوبی مشخص بود که این سلول انفرادی، از ابتدای جنگ، پذیرای اسرای بی‌شماری بوده است. حتی پناهندگان ایرانی را نیز در این سلول نگهداری می‌کردند. وجود حمامی که فقط شب‌ها آب داشت و توالتی که ما را از به خود پیچیدن نجات می‌داد، تنگی جا را جبران می‌کرد.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده