افسر توپخانه در مأموريت كردستان (18)
ورود گردان 101 پیاده ازتیپ 55 هوابرد به منطقه سردشت نیمه دوم آذرماه عناصری ازتیپ 55 هوابرد بهعنوان پیشرو، برای تعویض نیروهای گردان 147 پیاده لشکر 1 پیاده مرکز به پادگان سردشت آمدند، هماهنگیها انجام شد و بعد از 2 روز نفرات گردان 101 پیاده تیپ 55 هوابرد به فرماندهی سرهنگ قاضی که بسیار افسر منضبطی بود، در منطقه حضور یافتند. یک گروهان به فرماندهی سروان عاقبتی به پایگاه ما جهت تعویض گروهان 2 آمدند که تعویض بهخوبی و خیلی سریع انجام گرفت.

من به‌عنوان دیده‌بان گروهان جدید، با فرمانده گروهان سروان عاقبتی آشنا شدم. حضور من در دیدگاه برای توجیه آن گروهان بسیار مؤثر بود. سرگروهبان گروهان جدید، استوار میرشکاری بود که درجه‌دار بسیار ورزیده و خوبی بود زیرا تلاش وی را در آماده کردن پایگاه شاهد و ناظر بودم، خیلی سریع گروهان عملیاتی شد. در قسمت جنوب‌غربی پایگاه ما یک دسته پیاده از هوابرد مستقر شد که یکی از هم‌دوره‌ای‌هایم به‌نام ستوان جهانگیر خوش‌خواه فرمانده آن دسته بود. دیدار با او که از دوستان بسیار صمیمی من در دانشکده افسری بود، برایم خیلی جالب بود. من با او نیز درخصوص دیده‌بانی آتش توپخانه و خمپاره‌های آنان هماهنگی نمودم. خیلی خوشحال بودم که در آن شرایط همرزم یکدیگر بودیم. ایشان در سال1360در منطقه سوسنگرد و دهلاویه در منطقه جنوب کشور، در تیپ 55 هوابرد در حین عملیات گشتی توسط نیروهای عراقی به شهادت رسید.

روز بعد از استقرار یگان هوابرد سرهنگ قاضی دیده‌بانان را احضار و دستورات خود را جهت تأمین منطقه صادر کردند و از ما خواست که دقت بسیاری داشته باشیم تا غافلگیر نشویم، البته ایشان با نفرات آتشبار جداگانه صحبت کردند. سرهنگ قاضی در اولین دیدارش در پادگان سردشت به ما گفت:

ما به این منطقه آمده‌ایم تا به مردم کمک کنیم، نیامده‌ایم که با آن‌ها بجنگیم، این موضوع را همه مردم سردشت باید بدانند و به ما اعتماد داشته باشند تا با کمک و یاری یکدیگر امنیت منطقه را برای مردم برقرار سازیم، اما با عناصر خرابکار و کسانی­که امنیت مردم را به مخاطره می­اندازند مقتدرانه  برخورد می‌کنیم.

ما با یگان جدید و تدابیر فرمانده مقتدر و توانمند آن در منطقه به‌نحو بسیار مطلوبی آرایش گرفتیم وکما فی السابق از حریم شهر دفاع می‌کردیم. یادم می‌آید که یکی از فرزندان اهالی شهر سردشت شدیداً بیمار بود و اگر به یک بیمارستان مجهز نمی‌رسید شرایط بدی پیدا کرده و احتمال داشت به‌واسطه شدت بیماری جان خود را از دست بدهد. منطقه هم فاقد پزشک حاذق بود. وقتی موضوع را به سرهنگ قاضی اطلاع دادند، ایشان سریع دستور داد یک فروند بالگرد آن کودک را به‌همراه والدینش به ارومیه انتقال دهند تا فرزندشان از آن شرایط حاد ناشی از بیماری، بهبود یابد. مردم شهر از این برخورد مردمی فرمانده پادگان آگاهی یافتند. از آن به بعد سرهنگ قاضی در بین مردم شهر از محبوبیت خاصی برخودار شد، که برای امنیت منطقه بسیار مؤثر بود. او به مردم  می‌گفت: من به‌همراه مسئولان شهر، به شما کمک می‌کنیم. اما به هیچ وجه خرابکاری را نمی‌پذیریم و به‌شدت برخورد خواهیم کرد. این شما مردم هستید که در امنیت شهر و پایگاه‌ها می‌بایست به یاری ما بیایید. نیروهای ارتش از شماها هستند، سربازان ارتش فرزندان شما هستند و به یاری شما نیاز دارند. البته بعد از استقرار نیروهای تیپ 55 هوابرد در منطقه، سرمای هوا به اوج خود رسید و برف منطقه را پوشاند و فعالیت چندانی در منطقه نبود و منطقه هم، آرام بود.

 

تعویض آتشبار و پایان مأموریت در سردشت و حرکت به سمت کرمانشاه

خوشبختانه با گذشت زمان و با پیگیری فرمانده گروه 33 توپخانه، مأموریت ما نیز به اتمام رسید، 2 ماه زندگی درشرایط بسیار سخت، ما را آبدیده کرد و تجربه‌ای خوب کسب کردیم، دوری از خانواده‌هایمان خصوصاً برای نفرات متأهل واقعاً سخت گذشت. یک آتشبار از گروه 11 توپخانه برای تعویض آتشبار ما به پادگان سردشت آمد. من دیدگاه را با تجهیزاتش و آن‌چه را که شخصاً تهیه کرده بودم به سروانی که به‌عنوان دیده‌بان تعیین شده بود تحویل دادم. من فقط تجهیزات نظامی‌ام را با خود برداشتم و هرچه را که داشتم به او تحویل دادم، زیرا می‌دانستم در آن سرما، آن افسر دیده‌بان هرچه داشته باشد، باز هم کم است. من پس از توجیه کامل وی و انتقال تجاربم به ایشان در مدتی که در آن‌جا بودم و آن‌چه را که می‌دانستم و تجربه کرده بودم، با او در میان گذاشتم و با وی خداحافظی کرده و سپس به پادگان سردشت آمدم. ستوان شیخ که او هم هم‌دوره من بود با آن یگان توپخانه در سردشت حضور داشت، او را دیدم ولی فرصتی نداشتیم که زمان بیشتری با هم باشیم، زیرا دو فروند بالگرد شنوک برای جابجایی ما به کرمانشاه منتظرمان بودند. بعد از سوار شدن به بالگردها به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. از منطقه‌ای خارج می‌شدم و خداحافظی می‌کردم که در عین سختی‌ها من را آبدیده کرده بود.

من آن‌جا را با کوله‌باری از تجربه ترک کردم که مطمئناً در زندگی نظامی‌ام مفید خواهد بود. شاید دیگر نتوانم این منطقه را ببینم ولی درس‌های زیادی را من در این منطقه آموختم که هیچ وقت از خاطرم محو نخواهد شد. در بین راه بین شهر بانه و سقز هوا طوفانی شد و پرواز برای بالگردی که ما در آن بودیم غیرممکن گردید. خلبانان با هم مشورت می‌کردند و می‌گفتند، یا باید برگردیم، یا این‌که به سقز برویم و در پادگان سقز به زمین بنشینیم. یکی از بالگردها به سقز رفته بود ولی بالگردی که ما در آن بودیم به‌دلیل شدت بارش برف در بین راه در حوالی سقز در کنار یک رودخانه به زمین نشست. مدتی در کنار رودخانه توقف داشتیم، اوضاع بسیار پرالتهاب و بدی را سپری می‌کردیم، خلبان بالگرد مرتب تماس می‌گرفت، اوضاع هر لحظه بدتر و بحرانی می‌شد. بالاخره پس از مدتی از شدت بارش برف کاسته شد و بالگرد پرواز کرد و بعد از دقایقی در پادگان سقز به زمین نشست. همه تعجب کرده بودیم! عجب سرنوشتی! واقعاً شرایط بدی را در راه گذراندیم زیرا هر لحظه امکان برخورد بالگرد به ارتفاعات موجود در منطقه متصور بود ولی خلبانان بالگرد با ورزیدگی تمام ما را سالم به پادگان سقز رساندند.

 

منبع: افسر توپخانه در مأموريت كردستان ؛ اصلاني، علی اکبر،1393 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده