جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (7)
شب آرامآرام به نیمه نزدیک میشد. بهرغم خستگی مفرط، خواب از چشمانمان پریده بود و تقریبا همه مشغول حرف زدن با یکدیگر بودیم که صدای بلندی، همه را متوجه خود کرد؛ چای... و به دنبال آن، یک قمقمه چای را که سرباز عراقی داده بود، با در قمقمه بین نفرات تقسیم کردم. انتظار غذا بیهوده بود و ما را از خواب هم میانداخت؛ خوابی که ۴۸ ساعت بود از چشمانمان رخت بربسته بود. فرصتی یافتیم تا بیخوابی را هم جبران کنیم.

هنوز چشمانمان گرم نشده بود که گروهی دیگر را به داخل فرستادند و این کار، تا پاسی از شب گذشته، ادامه یافت. آخرین گروه، حاج‌آقا عباسی روحانی اعزامی به منطقه، بود که همراه ادیب، حمید، و صمد وارد اتاق شدند. رو کردم به ادیب و گفتم: «در وضعیتی خاص گرفتارشده‌ایم. حالا باید دید که چه کسی اهل مقاومت است و چه کسی طبل توخالی خواهد بود.» و او مثل همیشه سری تکان داد و من نفهمیدم که حرفم را تأیید کرد یا تکذیب؟

صبح زود بیدار شدم. چندساعتی استراحت روی سیمان‌های این اتاق کافی بود تا خواب را از چهره دور کند. با خواهش بسیار، در را باز کردند. بیرون رفتیم و وضو گرفتیم و نماز صبح را خواندیم. همه منتظر صبحانه و تعیین تکلیف نهایی بودند.

روز دوم اسارت ما بود. در شهر العماره بودیم. آفتاب که بالا آمد، یک سطل دادند که درون آن پر از آب بود و سپس مقداری یخ و گفتند: «این را تا شب نگه‌دارید.»

دقیقا یادم نمی‌آید؛ ولی فکر می‌کنم ناهار ظهر را با آب گرم فرودادیم. صبحانه عبارت بود از ظرفی پر از مخلوط پخته و آبکی برنج و عدس؛ به نام شوربا! بدون قاشق، با تکه‌های کاغذ و کارت شناسایی و بعضی‌ها با پول، آش را خوردند و به چهار طرف دیوار تکیه زدند.

حالا باید انتظار را تجربه کرد. شکم که سیر باشد، زبان راحت‌تر جولان می‌دهد. محور صبحت ها، آزادی قریب‌الوقوع ما بود. هیچ‌کس، حتى بدبین‌ترین ما، تصور یک اسارت یک‌ماهه را هم نداشت. حاج‌آقا عباسی هنوز با عبا و عمامه، موردتوجه عراقی‌ها بود. سربازها و حتی بعضی از افسران عراق، پشت پنجرۀ ما جمع شده بودند و او را به هم نشان می‌دادند. مثل‌اینکه برایشان حضور یک روحانی در میان نظامی‌ها بسیار تازگی داشت.

همه افراد را به اسم نمی‌شناختم و نیازی هم نمی‌دیدم که به این سرعت با آنها آشنا شوم. آنچه در ذهن داشتم، بیشتر درباره چگونگی گذراندن ایام کوتاه اسارت بود. در افکار خود غوطه‌ور بودم که چهار نفر را صدا زدند؛ من، ادیب و دو نفر دیگر سوار یک خودروی مدل‌بالا شدیم و از زندان بیرون رفتیم. بعد از چند دقیقه در مقابل دفتر استخبارات عراق پیاده شدیم، وارد سالنی شدیم و در انتهای سالن ایستادیم. یکی‌یکی ما را داخل اتاقی بردند. وقتی نوبت به من رسید، وارد شدم و سلامی‌کردم. یک سرهنگ عراقی، پشت میز نشسته بود. جواب سلام مرا داد و من کنار میزش نشستم. مترجمی هم همراه ما بود. او فارسی را خیلی خوب صحبت می‌کرد. سرهنگ عراقی پرسید: «چرا بعد از آتش‌بس در منطقه حرکت کردید؟» گفتم: «ماقبل از آتش‌بس در منطقه مستقر بودیم.» سرهنگ عراقی، با ناراحتی گفت: «نه؛ شما دیروز آمدید.» با قیافه حق‌به‌جانبی گفتم: «خير، ما سه روز است که در منطقه‌ایم. این نیروهای شما بودند که بعد از آتش‌بس حرکت کردند.»

سرهنگ عراقی، با اشاره به تفنگ ژ – سه تمیزی که روی میز بود، حرف را عوض کرد: «این تفنگ خوبی نیست.»

– بستگی به این دارد که چه کسی از آن استفاده کند؟

از نگاه مترجم فهمیدم که جواب تندی داده‌ام. در همین حال، تلویزیون روشن شد. احتمالا فیلم ویدئویی نشان می‌داد. سمینار بررسی آخرین عملیات منافقان بود و مسعود رجوی، در حالی که مریم در کنارش قرار داشت، صحبت می‌کرد. سرهنگ عراقی پرسید:

– این‌ها را می‌شناسی؟

– منافق‌اند.

– این‌ها مجاهدند.

– برای ما منافق‌اند.

و رو به مترجم گفتم: «کسی که به کشورش خیانت بکند، به شما خدمت نخواهد کرد.»

سرهنگ اشاره‌ای کرد. بیرون آمدیم و یک چای در آبدارخانه خوردیم و نزد بچه‌ها برگشتیم.

روز با تمام درازی‌اش به پایان رسید و هیچ خبری پیدا نکردیم؛ عراقی‌ها چیزی نمی‌گفتند. شب دوم هم بدون زیرانداز و روانداز گذشت. تعداد دیگری برای بازجویی رفتند. سؤال‌ها، یکسان و جواب‌ها تقریبا مشابه بود. حاج‌آقا عباسی، بالباسی که داشت، جلو می‌ایستاد و نماز را به جماعت می‌خواندیم. عراقی‌ها یا نمی‌دانستند و یا نمی‌خواستند. جلوگیری نمی‌کردند. حمید، یکی از فرماندهانی که تازه از مرخصی آمده بود، یک قرآن و یک لنگ پیدا کرد. قرآن، ناقص بود؛ ولی ترجمه داشت. معلوم نبود و معلوم نشد که قرآن از کجا آمد. لنگ را از روی جعبه انگوری که آورده بودند برداشته بود.

روز سوم در حالی آغاز شد که صف کشیدن تعدادی اتوبوس، جلوی زندان، صحنه را عوض کرد. متوجه شدیم که ما را به بغداد خواهند برد. تا کی؟ چرا؟ کسی پاسخی نداشت. مترجم کنار در ایستاد، با باتوم به در زد و با صدای بلندی گفت: «به بغداد می‌رویم. هیچ‌کس در اتوبوس از جایش تکان نخورد. اگر کسی حرکت کرد، خونش پای خودش. ما هیچ ضمانتی برای شما در مقابل ایران نداریم.»

مات و مبهوت سوار شدیم تا از پادگان العماره به‌سوی بغداد حرکت کنیم؛ بغداد، شهر هزار و یک‌شب!

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده