افسر توپخانه در مأموريت كردستان (16)
عملیات نجات برای نیروهای گروه چمران (6) جناب سروان علمي در ادامه خاطراتش گفتند: يكي از خاطراتم در آن زمان كه جالب است اين بود كه سعي ميكردم نفرات ديدهبان را تعويض نمايم تا با روحيه خوب مأموريتشان را انجام دهند، همچنين آموزشي هم براي آنان باشد. ستوان داود صادقي­كوشا را به ديدگاه آنتن فرستاده بودم پس از اتمام مأموريتشان در برگشت، با يك دستگاه خودروي جيپ اشتبباهاً بهطرف جاده بويران رفتند.

بويران بالا و بويران پايين در غرب سردشت مي‌باشد. ستوان صادقي با سرباز همراهش به‌نام سرباز كاشي توسط عناصر ضدانقلاب اسير شدند. ستوان صادقي موضوع را با بي‌سيم به من اطلاع داد، به او گفتم فعلاً چاره‌اي نداري و بايد همه چيز را بپذيري. ما براي شهادت آمده‌ايم و هر لحظه ممكن است اين اتفاق بيافتد. صبوري كن تا ببينم چه اقدامي مي‌توانم انجام دهم.

لحظاتي عناصر ضدانقلاب با بي‌سيم از من تقاضا كردند و گفتند : ما تعدادي زنداني داريم اگر آن‌ها را آزاد كنيد ما هم نفرات شما را آزاد مي‌كنيم. من به هيچ‌عنوان درخواست آن‌ها را نپذيرفتم و گفتم ما براي شهادت آماده‌ايم. بعد از يك ساعت مجدداً با من تماس گرفتند و گفتند : شما پيروز شديد ما نفرات شما را آزاد كرديم.

من الآن که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر آن مأموریت برای من و مجموعه یگانم مفید بود، زیرا مسائلی را تجربه کردیم که برایمان واقعاً باارزش بود و مهم‌تر از همه، چقدر خوشحالم، به‌عنوان معاون فرمانده گردان 388 توپخانه توانستم، در آن شرایط بحرانی، آن آتشبار نمونه را همراهی کنم، تا توانسته باشم با کمک‌های خودم آن‌ها را یاری کرده و همه را به سلامت به پادگان گروه 33 توپخانه بازگردانم.

بعد از این عملیات اوضاع منطقه کمی آرام گرفت ولی دیگر هوا به‌شدت روبه سردی می‌رفت. من ستوان اصلانی در دیدگاه سعی کردم  برای حفظ روحیه نفراتم با هماهنگی جناب سروان علمي سرپرست آتشبار آن‌ها را تعویض کنم ، به‌همین منظور گروهبان بدرقه را با گروهبان مجید غنی‌پور تعویض نمودم.

با آمدن وی به دیدگاه و تازه‌نفس بودنش شرایط کمی تغییرکرد، او تمامی سعی خود را برای بازسازی سنگرهای استراحت، دیده‌بانی و سلاح‌هايمان انجام داد و در نگهبانی شب­ها کمک بسیاری نمود که جان تازه­ای گرفتیم.

 از شانس گروهبان غنی‌پور، شب اول ورودش به دیدگاه بارش برف تا صبح ادامه داشت.لباس، تجهیزات و وسایل زیستمان کاملاً خیس شده بود. برف سنگینی منطقه را پوشاند و شرایط­مان دگرگون شد. وضع نفرات گروهان روی ارتفاع واقعاً آشفته بود، ولی شرایط را می‌بایست تحمل می‌کردیم، زیرا اجرای مأموریتمان در تقدم تمامی کارها بود و سرما، برف و باران نمی‌بایست مانع مأموریتمان می‌شد.

یادم می‌آید در یک شب، برف به‌شدت در حال بارش بود، گروهبان مجید غنی‌پور که جوانی پرانرژی بود سعی کرد، سقف سنگر را که در حال ریزش بود ترمیم نماید که نتوانست، وقتی او وارد سنگر شد مشاهده کردم در زمانی کوتاه برف و یخ سروصورت او را پوشانده و قندیلک بسته و حتی پلک‌هایش نیز یخ زده بود، که بیانگر سردی بیش از حد هوا بود. با مشاهده چهره گروهبان غنی­پور خیلی ناراحت شدم اما کاری از من ساخته نبود. در آن ايام واقعاً سرما ما را آزار می‌داد. وسایل گرم‌کننده هم نداشتیم، عصرها قبل از شروع تاریکی، مجبور بودیم از درخت‌ها و بوته‌های موجود در منطقه، که در زیر برف پنهان بودند، مقداری چوب جمع‌آوری و در یک حلب خالی روغن آن‌ها را بسوزانیم و از زغال آن‌ها برای گرم کردن خودمان در طول شب استفاده نمائیم. گرمای آن تا نیمه‌های شب دوام داشت و سپس زغال آن‌ها خاکستر می‌شدند و مجبور بودیم تا صبح در آن سرما دوام بیاوریم.

من حدود20 روز بود که حمام نرفته بودم، آب برای شستشو نداشتیم، برف را در یک حلب می‌ریختیم و زیر آن‌را آتش می‌زدیم تا آب تهیه کنیم و با آن سروصورتمان را می‌شستیم، وقتی الآن این مطالب را می‌نویسم نمی‌دانم چگونه و با چه قدرتی توانستم آن همه مشقت و سختی و رنج را تحمل کنم، واقعاً نقطه صبر و تحمل یک انسان چقدراست؟ همان موقع افرادی در شهرها در ناز و نعمت بسر می‌بردند و نمی‌دانستند سرما یعنی چه؟ مدت زيادي حمام نرفتن یعنی چه و در سرمای زیر صفر درجه بدون ابتدایی‌ترین امکانات زندگی کردن و تلاش برای زنده ماندن یعنی چه، ولی در مورد ما نظر می‌دادند و…….

برای حمام کردن آب را در حلب داغ کرده و پارچه‌ای را در آن خیس می‌کردیم و پارچه خیس شده را به بدنمان می‌مالیدیم که آن، حمام رفتن ما بود. یک روز با گروهبان سعید بدرقه در حین آب کردن برف‌ها جهت استحمامی که به آن اشاره شد، مشغول بودیم که یک‌مرتبه دو گلوله خمپاره به نزديکمان اصابت کرد و اوضاع­مان را به‌هم ریخت. منصرف شده و به سنگرمان رفتیم. دو دست لباس کار داشتم که کاملاً گلی شده و کثیف بودند و قابل استفاده نبودند، امکان شستشوی آن‌ها نیز در آن منطقه سرد و برفی، روی ارتفاعی بیش از 5/1 متر برف اصلاً میسر نبود، واقعاً زنده ماندن در شرایط سخت بود، نه زندگی، تلاش می‌کردیم که زنده بمانیم. بعضی اوقات که هوا حال‌وهوای طوفانی شدن را داشت ابرهای سنگین را می‌دیدم که تهدیدکنان با کله‌های سفیدشان در دوردست‌ها در افق به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند و برف و باران در شب باریدن می‌گرفت، زمین سفید‌پوش می‌شد و روح نشاط در همه‌جاي ديگر پراکنده می‌شد، اما ما با دیدن آن ابرها و کولاک برف و باران، ماتم می‌گرفتیم زیرا می‌دانستیم که چه شب تیره وتاری در انتظار ماست، شبی طولانی و پایان نیافتنی که به هیچ عنوان نمی‌توان آن‌را توصیف نمود. اگر هم بتوانم توصیف کنم شاید کسی یافت نشود که گفته‌هایم را درک نماید.

اگر کسی در آن شرایط مجروح می‌شد، هیچ کاری برای آن نمی‌توانستیم انجام دهیم، که از این اتفاقات ناگوار رخ داده بود. درجه‌داری مجروح شده بود و می‌بایست تا صبح تمام مشقات و دردها را تا پای جان دادن تحمل می‌کرد، تا صبح روز بعد با بالگرد تخلیه شود. واقعاً چه کسی می‌تواند این سختی‌ها و مشقات و رنج‌ها را تحمل کند؟ تحمل این همه سختی، مخصوص مردان بزرگ است، برای همین است که می‌نویسم. نوشته‌های من قطره‌ای از دلاوری‌های مردانی است که فراموش شده‌اند!! این‌ها گذشته من و امثال من است، که در پس من قرار دارند، در ساحلی دوردست، نتوانستم به آن‌ها دلبستگی نداشته باشم، آن‌ها همواره با من در گفتگو هستند، سرگذشت خودم و دوستانم را به یاد می‌آورم و آغوشم را به روی گذشته‌ام می‌گشایم و می‌نویسم آن‌چه را که گذشته است و می‌خندم به همه آن‌ها، زیرا خنده بهترین درمان است.

 

با تمامی مشقات عمدتاً تیراندازی‌هایی نیز  بر علیه ما در مواضع­مان انجام می‌گرفت، که بعضاً در نیمه‌های شب شروع و سپیده‌دم خاتمه می‌یافت. نیروهای ضدانقلاب سعی می‌کردند، در محلی مستقر و چندین گلوله را به‌طرف مواضع ما و دیگر یگان‌های  مستقر در منطقه شلیک و متواری گردند. من به‌عنوان یک دیده‌بان مسئولیت داشتم که با این‌گونه اعمال برخورد نمایم، لذا با تجزیه‌وتحلیلی که انجام دادم، متوجه شدم آن‌ها اجباراً می‌بایست در محلی مستقر شوند تا بعد از شلیک چندین گلوله خمپاره بتوانند سریع محل استقرارشان را ترک کنند

 

منبع: افسر توپخانه در مأموريت كردستان ؛ اصلاني، علی اکبر،1393 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده