جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (5)
حرکت سریع و جابهجایی مدام تانکها و نفربرهای عراقی، تودههای عظیم خاک را در آسمان پراکنده کرده بود. باد گرمی، گردوغبار را به صورتم میزد و خورشید بدون هیچ ترحمی، بر ماسههای نرم زمین زخمخورده شرهانی آتش میبارید.

سربازهای عراقی، با ظاهری بسیار آشفته، لباس‌هایی پاره و اوضاعی درهم‌ریخته، شاهد ماجرایی بودند که پایان خوشایندی نداشت. یک ساعت گذشت، تقریبا ناامید شده بودم، قصد کردم به هر شکلی شد، به‌طرف یگان خودم برگردم. از سنگر آمدم بیرون سروصدایی از پایین تپه می‌آمد نگاه کردم در میان گروه زیادی از سربازهای عراقی، محسن را دیدم که به همراه چند نفر از سربازهای ایرانی، با چهره‌ای خاک‌آلود و در محاصره سربازهای عراقی، از تپه‌ای که ما روی آن بودیم، بالا می‌آمد. سپس گروه‌گروه سربازها و پرسنل کادر به ما ملحق می‌شدند. در حالی که همه معترض بودند، سوار خودروی ایفایی شدیم و در یک ستون چهار خودرویی، به راه افتادیم… ساعت 13:30 یکم شهریورماه، برابر با دهم محرم‌الحرام ۱۴۱۲ هجری قمری، کامیون از میان میدان‌ها مین و انبوه سیم‌های خاردار، به‌طرف مقصد نامعلومی، سینه خاکی جاده را می‌شکافت و جلو می‌رفت و ما با چهره‌هایی غبارآلوده و خسته نمی‌دانستیم که این کاروان، به‌زودی راهی برای بازگشت پیدا نخواهد کرد. مبهوت و شاید گیج و منگ، به مواضع عراقی‌ها خیره شده بودم. در طول پنج سال حضور در جبهه‌ها، خیلی دوست داشتم که خط مقدم و عمق مواضع نیروهای عراقی را از نزدیک ببینم و این آرزو حالا به شکلی ناخواسته برآورده شده بود.

همان‌طور که کنار در کامیون، همدوش سرباز مسلح عراقي نشسته بودم، به آنچه در طول این پنج سال در آرزویش بودم می‌نگریستم. در افکار گوناگون و پریشانی غرق شدم و سیل خیالات به سویم حمله‌ور شدند.

آرام‌آرام از خط مقدم جبهه دور می‌شدیم و این بار، نه به‌طرف داخل ایران، که به سمت عراق؛ چه شد؟ چطور شد؟… چه خواهد شد؟… قضیه کوتاه باشد یا طولانی، مهم این است که از همین‌الان در فکر این باشم که از آن استفاده کنم، اعتراض نکنم و حادثه را به سود خود جهت بدهم.

و دراین‌باره، به چهره افرادی که در کامیون بودند، خیره شد چهره‌ها پریشان و پوشیده از هاله‌ای غم بود که در زیر گردوغبار که روی صورت‌ها نشسته بود، به‌خوبی دیده می‌شد و این سؤال را به‌خوبی می‌توانستم از دیده‌های مردد ایشان بفهمم که از یکدیگر می‌پرسیدند: «چه خواهد شد؟»

آنچه از خطوط مقدم جبهه و پشت جبهه عراقی‌ها جلب‌توجه می‌کرد، دقت آنها در پدافند در عمق بود. حتی تا رده سپاه، از گذاشتن سیم‌خاردار و میدان‌ها مین خودداری نکرده بودند و راه مواصلاتی به عقب، منحصر به جاده باریکی می‌شد که به‌راحتی قابل‌کنترل بود و این نکته، یکی از رموز ایستادگی بعضی از سربازهای عراقی تا آخرین گلوله در مقابل حملات ما به‌حساب می‌آمد.

در قرارگاه لشکر، دوربینی از پیش تهیه‌کرده بودند که فیلم کوتاهی از ما برداشت. به یکی از افسران ارشد عراقی گفتم : «ما را نباید اینجا بیاورید. بگویید ناظران سازمان ملل بیایند.» او سری تکان داد و گفت: «مسئله مهمی نیست؛ مشکل شما خیلی زود حل می‌شود.» گفتم: «این‌ها خسته‌اند و تشنه؛ نماز هم نخوانده‌اند. اگر آبی باشد، بد نیست.» گفت: «وسایل اضافه را زمین بگذارید؛ شمارا به محلی می‌برند که حمام بگیرید.»

آنهایی که وسایلی نظیر کلاه آهنی، فانسقه، قمقمه و … داشتند، وسایلشان را زمین گذاشتند و سوار شدند. محسن، دستش را جلوی دوربین گرفت تا چهره‌اش معلوم نشود.

در حالی که تصاویر بزرگ صدام را روی دیوارهای قرارگاه لشکر می‌دیدیم، کامیون به راه افتاد. آخرین تصویر، درباره هجوم نیروهای عراقی بود که زن بی‌حجابی را به‌عنوان مشارکت زنان در جنگ، در میان سربازهای عراقی به تصویر کشیده بود.

به امید رسیدن به ذره­ای آب… ایفا، سینه جاده را می‌شکافت. يأس آرام‌آرام چهره‌ها را در برمی‌گرفت و علامت سؤال بزرگی روی صورت‌های غبارآلوده نقش می‌بست. بعد از عبور از جاده خاکی، وارد بزرگراه العماره شدیم؛ بزرگراهی که یکی از اهداف مهم حمله‌های عمده ما به‌حساب می‌آمد. به‌طرف العماره از روی رودخانه دجله عبور کردیم. آنجا دژبانی سپاه یکم عراق مستقر بود. دیدن آب و تشنگی شدید، تاب‌وتوان را از همه ربوده بود. تعدادی بی‌توجه به هشدار نگهبان، از خودرو پایین پریدند. هوای گرم تابستان عراق، خستگی راه و عطش شديد، رعایت هرگونه معیاری را برای اسارت از بین برده بود. هجوم دسته‌جمعی به ظرف آبی که توسط دژبان داده شد، جز ریخته شدن آب بر کف کامیون، اثر دیگری نداشت. بعضی آب خوردند و بعضی تشنه، به امید رسیدن به محل شست‌وشو و حمام، به راه افتادیم.

سکوتی سنگین در زیر چادر داغ خودرو حکم‌فرما بود. صدای حرکت چرخ‌ها روی آسفالت داغ جاده بسیار غم‌انگیز بود.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده