جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (4)
صبح زود همراه ذاکر به جلو رفتم. تعداد تانکها و نفربرها حدود دویست دستگاه بود. فرمانده تیپ، نماینده قرارگاه جنوب و تعدادی از مسئولان ردهبالا، همراه ناظران آتشبس از دو طرف در منطقه حاضر بودند. بعد از صحبتهای زیاد، هیچکدام نتوانست دیگری را مجبور به پذیرش نظر خود نماید و وادار به عقبنشینی کند.

 

عراقی‌ها کم‌کم حلقه محاصره را تنگ‌تر کردند. با بی‌سیم، به فرماندهان زیر امر دستور دادم: «تا می‌توانید، به آرپی‌جی ۷ مسلح شوید.» و به داداش گفتم: «امروز – عاشورا – روز شکار تانک‌هاست.»

دسته شناسایی را در تپه‌های اطراف پاسگاه مستقر کردم و آب و آذوقه کافی تهیه نمودم و منتظر حادثه شدم.

گفت‌وگوها و رفت‌وآمدها به نتیجه نرسید. هوای گرم و داغ جنوب، همه را کلافه کرده بود. خورشید در وسط آسمان بود و باد داغی، شن‌های ریز تپه‌های شرهانی را به سروصورت نگران سربازهای مسلحی می‌پاشید که سلاح‌هایشان را مسلح کرده، با انگشتان روی ماشه، آماده شنیدن دستور اتش بودند. بارها با تأکید بسیار گفته بودم که فقط با دستور صریح من شلیک کنید، در غیر این صورت، حتی اگر عراقی‌ها هم تیراندازی کردند، شما عکس‌العمل نشان ندهید.

حالا فاصله تانک‌ها کمتر از پنجاه متر بود. به بی‌سیمچی گفتم: خبر بده تانک‌ها به‌طرف ما حرکت کرده‌اند؛ چه‌کار کنیم؟…»

هنوز پیام ارسال نشده بود که کاوه گفت: «اگر حرکت نکردند، چه؟» و سپس پیام را پس گرفت. چنددقیقه‌ای نگذشته بود که تانک‌ها به راه افتادند و از جاده‌ای در سمت چپ ما به‌طرف رودخانه حرکت کردند. این بار کاوه سریع تماس گرفت و پرسید:

«چه‌کار کنیم؟» فرمانده رده‌بالا پیام فرستاد: «تاآخرین‌نفس بایستید. هیچ تیراندازی نکنید. مانند کوه محکم باشید. شما صفحات زرین تاریخ را…»

لبخندی بر لبانم نقش‌بست. نشسته بودم. آب گرمی از قمقمه یکی از سربازها خوردم و جواب کاوه را گوش کردم؛ تاآخرین‌نفس می‌ایستیم. ما صفحات…

عراقی‌ها که ما را محاصره کردند و در میان تانک‌ها گرفتار شدیم، کاوه دوباره پرسید: «ما محاصره‌شده‌ایم؛ چه‌کار کنیم؟» این بار جواب دادند: «سلاحتان را زیر تانک‌ها بگذارید که نشانه تجاوز عراقی‌ها باشد.» و بعد دستور دادند: «به عراقی‌ها بگویید که به‌طرف محل اولشان بروند؛ ما هم به شرق رودخانه خواهیم رفت!»

برادرم، محسن، که برای دیدارم آمده بود، کنارم ایستاده بود و با کنجکاوی ، مسائل را پیگیری می­کرد. به او گفتم: « شما بروید بعدا یکدیگر را خواهیم دید…» گفت: «ببینیم چه می­شود.»

هر چه اصرار کردم، قبول نکرد. ا را رها کردم و همراه بی­سیمچی، به‌طرف افسر عراقی رفتم و پیام جدید را به او دادم. فکری کرد و گفت: «باید از گردان بپرسم، فرمانده گردان آنجاست، و 300 متری آن­طرف نزدیک سرگرد با چند نفر سرباز عراقی ایستاده بودند به نزدیک سرگرد رفتم، گفتم من فرمانده یگان مقابل شما هستم اگر شما به محل شب قبل برگردید ماهم به شرق رودخانه می­رویم فرمانده گردان عراقی گفت این اختیارات از اختیارات من نیست. می­توانی با فرمانده تیپ ما در میان بگذاری و محل تپه­ای را در دو کیلومتری نشان داد. گفتم دسترسی به او چندان راحت نیست گفت با این نفربر برو… همراه سرباز بی‌سیمچی سوار نفربر شدم و این فاصله را طی کردیم. فرمانده تیپ، با هیکلی درشت و لباسی شیک، در دیدگاهی کوچک مشغول کنترل عملیات بود. وقتی روبه­روی هم ایستادیم، نفسی کشیدم و سعی کردم آثار خستگی را برطرف کنم. به چشمانش خیره شدم. او لبخندی زد و اشاره کرد بنشینم. گفتم: «به نیروهایتان بگویید برگردند؛ ماهم سمت شرق رودخانه عقب­نشینی می­کنیم.» تیمسار عراقی سری تکان داد و در حالی که گوشی تلفن را برمی­داشت، دوباره اشاره کرد بنشینم و گفت: «باید با بغداد تماس بگیرم و کسب تکلیف کنم…»

مدتی گذشت احساس کردم او مشغول کار خودش است دوباره اعتراض کردم. چندان برایش خوشایند نبود اشاره کرد به سربازان اطرافش که مرا داخل یک سنگر قرار دهند.

همراه بی­سیمچی که هنوز بی­سیم را روی دوشش حمل می­کرد، به‌طرف سنگر کوچکی رفتم. او را به داخل سنگر فرستادم. آنتن را بلند کردم و کنار دیوار سنگر، به گونی­های پوسیده پر از خاک تکیه زدم.

احساس کردم مرا دستگیر کرده­اند و ممکن است راهی برای بازگشت وجود نداشته باشد. گوشی بی­سیم را گرفتم و فرماندهان زیر امر را صدا زدم و ابلاغ کردم: «من نزد فرمانده تیپ عراقی­ها هستم؛ شما برای رفتن به شرق رودخانه هر کاری می­توانید بکنید، بکنید!…»

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده