جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (3)
اکثر سربازان، ایستاده یا نشسته، با تکیهبر بدنه خودروها، در حال چرت زدن بودند. اطراف تانکر آب که شلوغ شد، متوجه شدم اذان صبح را گفتهاند. نماز را که خواندم، دستور حرکت را صادر کردم و ساعت حدود 4:30 صبح 29/5/1367 بهطرف محل توقف شب گذشته به راه افتادیم.

در یک سه‌راهی خاکی که شب پیش بدون توجه، از آن عبور کرده بودیم ستون را دو قسمت کرده، قسمت اول را دست راست، در مسیر جاده شب قبل و قسمت دوم را سمت چپ، از یک جاده خاکی عبور دادم و همراه قسمت دوم، در حالی که هوا رو به روشنایی می­رفت، با سرعت به‌طرف تپه‌های شرهانی به راه افتادم. در امتداد یک رودخانه فصلی و در حاشیه چند گرده‌ماهی موضع گرفتیم. حدود یک ساعت به شروع رسمی آتش‌بس مانده بود. دشمن را در این منطقه نمی‌دیدیم. دقیقا نمی‌دانستیم کجا هستیم. زمان به‌سرعت می‌گذشت. مشغول تماس با قسمت اول بودم که متوجه شدم دو طرف رودخانه، در یک‌فاصله تقریبی پانصد متری، تقریبا روبه روی هم، تعدادی سرباز با پرچم‌های رنگی بر فراز تپه‌ها به یکدیگر علامت می‌دهند. ساعت آرام به ۶ بامداد نزدیک می‌شد و این آغاز رسمی آتش‌بس بین ایران و عراق در این منطقه بود. به‌طرف نیروهای خودی حرکت کردم و مشغول سازماندهی و گسترش یگان‌ها شدم. با راست الحاق را انجام دادم ولی الحاق سمت چپ عملی نشد. منطقه توقف شب قبل، با عراقی‌ها حدود صد متر فاصله داشت و معلوم نبود اگر شب قبل گلوله­ای شلیک می‌شد، چه فاجعه‌ای اتفاق می‌افتاد و چه بسا شروع آتش‌بس را با مشکل روبه‌رو می‌کرد. هر چه بود، گذشت. دستور دادم یگان­های آموزشی به‌طرف ما حرکت کنند. سرباز­ها مشغول سنگرکنی شدند.

با تلاش فراوانی سعی کردم آب و غذای لازم را از فاصله‌ای بسیار دور، به‌موقع به پرسنل برسانم. روزهای اول، دوم آتش‌بس، به بازدید از بنه‌ها و تکمیل استقرار گذشت. فرصتی پیدا شد تا در کنار پل یا زینب، تنی به آب بزنم و میزان تخریب واحد مهندسی عراق در عقب‌نشینی از اراضی ایران را از نزدیک مشاهده کنم. در طول این مدت، فاصله‌ای بین دو نیرو وجود نداشت. رفت‌وآمد بین سربازهای ایرانی و عراقی عادی شده بود.

عراقی‌ها میوه و یخ دریافت می‌کردند و سیگار می‌دادند. تلاش برای جلوگیری از این ارتباط تقریبا غیرممکن بود. فاصله آن‌قدر کم بود که در یک قسمت، بچه‌های ما از میان دژبان­های عراقی می‌گذشتند. با صحبت ما، آنها صد متری دژبانی خود را عقب بردند و فاصله کوچکی ایجاد شد.

به‌رغم تأکید مکرر مسئولان مبنی بر عدم تماس با عراقی‌ها، اوضاع چنان آشفته و درهم بود که گاهی رده‌های بالای دو طرف، از فرصت به‌دست‌آمده، برای دیدن طرف مقابل استفاده می‌کردند و اوضاعی را که هشت سال در پشت خاک‌ریزها پنهان بود، در نقطه بازرسی و محل تلاقی دونیرو بررسی می‌کردند. یک روز یک تیمسار عراقی را هم دیدم که مبهوت ایستاده بود و از نزدیک، ما را تماشا می‌کرد.

نقطه شروع حادثه، غروب روز سی‌ام مردادماه ۱۳۶۷ مصادف با تاسوعا بود. همه‌چیز با گزارش بی‌سیم ابوالفضل آغاز شد. او گزارش داد: «ده‌ها دستگاه تانک و نفربر عراقی، سمت چپ ما، در یک دشت باز، موسوم به مثلثی، جلوی رودخانه آرایش گرفته‌اند.»

مراتب را سریع به رده‌بالا گزارش کردم و به ابوالفضل گفتم «هشیار باشید انشاء الله مسئله‌ای پیش نخواهد آمد.»

ساعتی بعد، تعداد تانک‌ها و نفربرها را بیش از ۷۵ دستگاه گزارش کردند. این بار ضمن گزارش مجدد، تقاضای بررسی و ابلاغ دستور جدید کردم.

بعدازظهر تاسوعا، نزدیک غروب، با یک سرباز مترجم نزد عراقی‌ها رفتم و گفتم فردا ممکن است ما برای خودمان مراسمی داشته باشیم؛ فکر نکنید قصد انجام عمل خاصی را داریم. در حال صحبت بودیم که ذاکر از طرف دژبان لشکر آمد. او مأموریت داشت تا از ارتباط پرسنل دو طرف جلوگیری کند. وقتی این وضعیت را دید، به او گفتم: «برو آقاجان؛ کار از این حرف‌ها گذشته …..» و او خنده­ای کرد و جواب داد: «ما را بگو بعد از هشت سال جنگ خواستیم یک‌شب در خط مقدم جبهه باشیم…»

شب عاشورا که قرار بود دریکی از واحدها مراسمی داشته باشیم، با گزارش‌های پی‌درپی، مبنی بر تحریکات تانک‌های عراقی فراموش شد. به همه دستور دادم که در مواضع خود جای گرفته، مهمات لازم را تهیه کنند و برای هرگونه رودررویی احتمالی آماده باشند . به حاج‌آقا قاسمی روحانی اعزامی گفتم مراسم لغو شده است، بچه شمال بود با لحن خاص خودش گفت من پیش شما می‌مانم تا ببینم چه پیش می‌آید.

ساعت ۱۱ شب، معاون تیپ برای بررسی وضعیت نزد ما آمد و بعد از شنیدن گزارش‌های مربوطه گفت: «اگر آنها به‌طرف شما حرکت کردند، با تمام قدرت بایستید و مقاومت کنید….» و هنوز به قرارگاه تیپ بازنگشته بود که دستور جدید آمد که به‌هیچ‌عنوان تیراندازی نکنید!

ساعت از ۱۲ گذشته بود که دوباره ابوالفضل را جلو فرستادم. بعد از ساعتی گزارش داد که با عراقی‌ها صحبت کرده است و عراقی‌ها معتقدند که ما باید در شرق رودخانه دویرج موضع بگیریم. بعد از گفت‌وگوی کوتاهی قرار شد ساعت ۸ صبح روز بعد، مسئله مورد اختلاف را با حضور فرماندهان رده‌بالا و ناظران صلح بین‌المللی بررسی کنیم.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده