افسر توپخانه در مأموريت كردستان (12)
عملیات نجات برای نیروهای گروه چمران (2) شب را سپری کردیم، صبح زود روز 23/8/58 صدای تیراندازیهای مداوم را میشنیدیم، آنها به محل مورد نظر رسیده و شدیداً درگیر شده بودند. محل درگیری حدودا 5-4 کیلومتری شمال روستای ملاشیخ بود، که از نظر نظامی اصلاً محل مناسبی برای رزم پیاده نبود، زیرا دشمن در محلی مستقر شده بود که، اشراف کامل به منطقه داشت و قادر بود هرگونه حرکتی را کنترل نماید.

بعد از دقایقی من و دیگر مسئولان و فرماندهان متوجه شدیم که براداران رزمنده گروه چمران درگیر شده و در محاصره هستند، آن‌ها از سه جناح زیر تیرتراش دشمن بودند و عقبه آن‌ها نیز تهدید می‌شد. برابر دستور، آتشبار ما هم وارد عمل شده و به کمک آن‌ها شتافتیم تا به هر نحو ممکن، آن‌ها را از محاصره بیرون بیاوریم. ما نمی‌بایست بدن‌هایمان در کنار هم، اما افکار و خواسته‌هایمان پراکنده می‌بود و رفتارمان دشمنان را امیدوار می‌ساخت. ما می‌بایست یاران شرافتمندی برای یکدیگر بودیم، تا کسی به ما دست‌درازی نکند،زیرا شکست از آن کسانی است که از یاری یکدیگر دست می‌کشند. این تفکر، ما را وادار می‌کرد،که برای نجات آن عزیزان از آن‌چه که آموخته بودیم و آن‌چه را که در اختیار داشتیم، بهره گرفته تا با تمامی توان به کمک آن‌ها بشتابیم. در همین اثنا سرگرد مظفر کشاورز که افسر بسیار ورزیده و زبده‌ای بود و برای کمک به آن برادران وارد عمل شده بود، به پایگاه ما آمد و سراغ من را، که دیده‌بان توپخانه بودم گرفت. فرمانده دسته پياده سروان امیری، من را به او معرفی کرد، من در آن لحظه مشغول بررسی اوضاع منطقه درگیری بودم و با دوربین دیده‌بانی منطقه درگیری را زیر نظر داشتم و درگیری‌های آنان را می‌دیدم و چندین گلوله توپ هم با هماهنگی فرماندهان در پادگان برای پراکنده نمودن عناصر ضدانقلاب شلیک کرده بودیم. من با سرگرد مظفر کشاورز ملاقات کردم، ایشان تجهیزات انفرادی کامل به‌همراه داشت و یک دستگاه بی‌سیم پی‌آرسی -77 با خود حمل می‌کرد و با یگان‌های درگیر در تماس بود، از من خواست تا با آتش توپخانه به‌همراه ایشان  به کمک آن‌ها بشتابم. به او گفتم باید کسب تکلیف کنم، من وی را نمی‌شناختم و اولین دیدارم با او بود. بعد از کسب تکلیف با فرمانده خودم و فرمانده نیروهای مستقر در پادگان سردشت، از طریق شبکه ارس عملیات را شروع کردیم.

ارتباط و تماس خودم را با سروان زينعلي كه جزء نیروهای درگیر بود برقرار کردم، بعد از مشخص شدن سمت تهدید و وضعیت نیروهای خودی، اولین درخواست تیر را کردم. بعد از تنظیم تیر، انبوه آتش توپخانه را درخواست کرده و به‌طور متناوب دشمن را در آن محدوده زیر آتش داشتیم. من با آتشهای مداوم سعی می‌کردم عناصر ضدانقلاب را پس زده تا نیروهای خودی را از درگیری بیرون بکشم. در همین لحظات سروان زینعلی که با نفرات پیاده خودی در منطقه درگیری بود، مرتباً درخواست تیر می‌کرد و وضعیت را بحرانی گزارش می‌داد. چون به درخواست‌های وی اطمینان داشتیم پاسخ درخواست‌های وی را سریع می‌دادیم. در این لحظات سرگرد کشاورز لحظه‌ای من را رها نمی‌کرد و کاملاً منطقه نبرد را، زیر نظر داشت و پشت سر هم از من درخواست تیر می‌کرد. ایشان فقط با دست اشاره می‌کرد، آن‌جا را بزن، کنار یال کوه، سینه‌کش کوه و…. من هم به‌دلیل حجم درخواست‌های تیر، فرصت نمی‌کردم به تمامی آن‌ها پاسخ دهم. فقط با تشخیص خودم هدف‌ها را با ارجحیت و تقدم، انتخاب و زیر آتش می‌گرفتم. هجوم عناصر ضدانقلاب، هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد، سیل نیروهای ضدانقلاب از همه‌جا به آن منطقه سرازیر شده و نیروهایی را تشکیل داده بودند که آن‌ها را مورد هدف قرار می‌دادند. جنگ شدیدی درگرفته بود. تعداد نیروهای ضدانقلاب بسیار زیاد بود. آن‌ها تجهیزات مناسب و مهمات کافی هم برای ادامه درگیری در اختیار داشتند، ضمن این‌که نقاط سرکوب نیز در اختیار آن‌ها بود. واقعاً آزمایش شجاعت زمانی است که نیروهای ما از دشمن کمتر باشد، می‌دانستم سرنوشت بی‌باکی را دوست دارد.

لذا با تمام وجودمان عملیات را آغاز نمودیم، هرچند آن‌چه را که می‌بایست تحمل کنیم، محصول وحشتناک اشتباهات بود که واقعاً رنج‌آور و ناراحت‌کننده بود. اما نمی‌بایست تسلیم می‌شدیم، زیرا با ناامیدی و تسلیم شدن محکوم به نابودی بودیم و می‌دانستم قدرت در دفاع کردن نیست، بلکه قدرت در حمله کردن است. در آن لحظات در شرایطی که درگیری‌ها به اوج خود رسیده بود کسی فرصت مطالعه نداشت، کلاً جنگ فرصت مطالعه به کسی نمی‌دهد، هرکس هرچه می‌داند و قبلاً آموزش دیده را باید به‌کار ببرد. با این تفکر عملیات نجات را با حمله شروع کردیم ولی در آن شرایط دشوار و جنگی روحیه انسانی بر من غلبه داشت.

در نهان به هیچ چیز جز رسیدن به افتخارات فکر نمی‌کردم و ذهنم در معرض یک اندیشه قرار داشت، آن‌هم خدمت به مردم و استقلال کشورم و رها نمودن و نجات دادن همرزمانم از آن مهلکه بود که هیچ ترحمی به آنان نمی‌شد و باران گلوله از هر سو بر سرشان می‌بارید و نابودی آنان هر لحظه متصور بود. افسر رابط هوایی برای متواری نمودن نیروهای ضدانقلاب درخواست جنگنده کرد، افسررابط هوایی ارتباط من را با خلبانان جنگنده‌ها برقرار کرد، من نیروهای مهاجم را روی یال ارتفاعی که در قسمت شمال‌غربی من بود کاملاً می‌دیدم، آن‌ها با سلاح‌های خود مرتب نیروهای ما را هدف قرار می‌دادند. مختصات آن‌ها را به جنگنده‌ها دادم، بعد از لحظاتی خلبانان جنگنده‌ها بسیار دقیق منطقه‌ای که مد نظرم بود را با راکت و تیربار مورد اصابت قرار دادند، به بالگردهای رزمی کبری هم که در منطقه حضور فعال داشتند، نقاط حضور عناصر دشمن و تیربارهای آن‌ها را مشخص می‌کردم، بالگرد‌ها هم مرتباً آماج‌ها را یکی پس از دیگری زیر آتش می‌گرفتند و سعی در متواری نمودن اشرار داشتند. برای این که قدرت آتش بیشتری داشته و مانع هجوم همه‌جانبه آن‌ها باشیم، دسته خمپاره 120میلی‌متری به فرماندهي ستوان حسن شيران را که در حوالی پایگاهمان مستقر بودند را نیز وارد عمل کردیم. ازآن‌ها درخواست تیرکردم، واقعاً دقیق می‌زدند.

تا آن روز من قدرت آتش خمپاره120میلی‌متری را ندیده بودم، ضمن قدرت،دقت بسیار بالایی داشتند و حجم آتش فوق‌العاده که هر نیروی پیاده‌ای را می‌تواند از پای درآورد.

در آن‌روز آتشبار 105 میلی‌متری ما گلوله‌های زیادی را شلیک کرد و دسته  خمپاره 120 میلی‌متری هم همین‌طور، ضمن این‌که با نزدیک شدن به غروب آفتاب و عقب‌نشینی نیروهای خودی، خمپاره‌های سبک گروهان 1 پیاده نیز فعال شدند.

 

منبع: افسر توپخانه در مأموريت كردستان ؛ اصلاني، علی اکبر،1393 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده