غروب یک روز جنگی در آبادان به روایت سرتیپ2 خلبان ابراهیم محمدزاده
مهرماه سال 1359بود. پایگاه عملیاتی ما در کنار رودخانه جراحی و در شمال شهرستان ماهشهر قرار داشت. در پشتیبانی لشکر 77 خراسان بودیم. ماموریت ما اجرای آتش بر روی مواضع نیروهای دشمن و جلوگیری از پیشروی آنها به طرف آبادان بود. علاوه بر آن مجروحین نظامی و غیر نظامی را از صحنه عملیات و جزیره آبادان به بیمارستان های ماهشهر و اهواز تخلیه می کردیم و در برگشت نیروهای رزمنده را به جزیره آبادان می آوردیم.

نیروهای عراقی با نصب پل شناور بر روی کارون در حال پیشروی به طرف آبادان بودند. مردم این شهر هم به دلیل سقوط خرمشهر و زیر آتش قرار گرفتن شهرک و تصرف احتمالی آن توسط دشمن، به طرف شهرستان ماهشهر و شادگان مهاجرت می کردند.

در غروب یکی از آن روزها، با دو فروند بالگرد شکاری کبری به همراه یک فروند ترابری 214 از جراحی به سمت نیروهای عراقی پرواز می کردیم.

این آخرین پرواز آن روز ما بود. با نزدیک شدن به هدف، پالایشگاه آبادان را دیدم که بر اثر عداوت و کینه دشمن می سوخت و شعله هایش به آسمان کشیده می شد. چند لحظه ای فقط به روبرو و آبادان زل زده بودم. گویی که از کابین خارج شده بودم و تمام حواسم به شهر و پالایشگاهی بود که زیر گلوله باران دشمن می سوخت، با تکان شدید بالگرد به خود آمده و به فرامین مسلط شدم. چند دقیقه ای ادامه مسیر دادم که متوجه حضور انبوهی از مردم شدم. زن و مرد، پیر و جوان، همگی با پای پیاده، مادرانی را می دیدم که فرزندی در بغل و دست فرزند دیگری در دست، خواهران و برادرانی را می دیدم که خواهر و برادر کوچکتر از خودشان را کشان کشان با خود می بردند. عده  ای هم با بقچه و ساکی در دست، در صحرای گرم و سوزان شمال آبادان به طرف شرق در حرکت بودند. از مسیر حرکتشان مشخص بود که قصد داشتند به ماهشهر و شادگان که امن تر بود، پناه ببرند. تبادل آتس توپخانه بین نیروهای ما و دشمن گرد و خاک زیادی به هوا بلند کرده بود. ضمن آنکه گلوله های دشمن به همه جا اصابت می کرد در افکار خود قوطه ور بودم. نگاهی به مردم آواره می کردم و از تنهایی و خستگی آنها دلم به تنگ می آمد. لحظه ای نیم نگاهی به شعله آتش پالایشگاه آبادان که منطقه را از دود خود پوشانده بود می انداختم و ناراحت می شدم.

در این گیر دار بودم که متوجه پرواز دو فروند هواپیمای میگ21 دشمن در آسمان شدم. ابتدا فکر کردم که برای حمله به ما آمده اند. ولی با فاصله گرفتن از ما و پرواز به سمت آبادان و یگان های لشکر 77 خراسان، اینبار فکر کردم که قصد بمباران یگان های ارتش را دارند، ولی با تعجب دیدم که چنین نشد. چرخی زدند و مقداری اوج گرفتند. آتشبارهای پدافند هوایی ارتش هم آتش خود را به سویشان گشودند و شروع به تیراندازی کردند. خلاصه آنکه بعد از چند مانور، در کمال ناباوری بر روی مردم آواره و بی پناه شیرجه کردند و با گلوله های توپ خود مردم را به رگبار بستند و چند بمب هم در اطراف رها کردند و با تغییر مسیر به طرف عراق متواری شدند. مردم هم که قبل از بمباران تعدادزیادی از آنها که از فرط تشنگی بر روی زمین افتاده بودند، این بار با گلوله های دشمن بر روی زمین پخش شده بودند. ما هم که تمام قلب و روحمان پیش آنها بود، هم صدای با آنان فریاد خود را به آسمان ها بلند کردیم. تنها کاری که از دست ما بر می آمد این بود که بالگرد نجات تیم پروازی را به کمک مجروحین بفرستیم. ما بالگردهای کبری هم پس از درگیری با نیروهای عراقی و گرفتن گوشه ای از انتقام  خون این شهیدان و اتمام مهمات منطقه را ترک کردیم و به پایگاه عملیاتی ماهشهر اطلاع دادیم.

قرارگاه لشکر77 خراسان هم قضیه را به آنها اطلاع داده بود. تعدادی بالگرد 214 ترابری به کمک آسیب دیدگان آمدند و تعدادی از مجروحان هم توسط یگان های ارتش و سپاه پاسداران که در منطقه حضور داشتند امدادرسانی شدند.

این صحنه مرا به یاد گفته یکی از خلبانان نیروی هوایی خودمان انداخت که می گفت: ((در ماموریتی می خواستند پلی را بر روی رودخانه دجله عراق منهدم کنند؛ چرخی زدند تا مردمی که از روی پل در حال تردد بودند کاملا عبور کنند و سپس پل را بمباران کردند.))

 

منبع: مجله صف شماره 359، مهر 1389، ساعس اجا، ص 182

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده