جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (2)
ساعت ۸ بعدازظهر، در حالی که هوا تقریبا تاریک شده بود، با سرعت بهطرف قرارگاه لشکر حرکت کردم تا به ابوالفضل بگویم که واحد ما را بهطرف ژاندارمری حرکت ندهد؛ مأموریت عوضشده است. وقتی به قرارگاه رسیدم، همه آماده بودند. به ابوالفضل گفتم: «مستقیم بهطرف سهراهی جمهوری برو؛ شام را آنجا تقسیم میکنیم. وقت کم است و باید عجله کرد.»

او به راه افتاد و من با بقیه نفرات و سه واحد از سربازان آموزشی، ساعت ۱۰ شب حرکت کردم و دو ساعت بعد، به سه‌راهی رسیدم. چون شناسایی قبلی از محل نداشتیم، با وضعیت بسیار آشفته‌ای روبه‌رو شدم. کنترل این نیروی تقریبا ۲۰۰۰ نفری، با ضعف ارتباط بی‌سیم و مبتدی بودن تعداد زیادی از نفرات کار چندان ساده‌ای نبود. خیلی سریع، یگان‌های آموزشی را در مسیر انحرافی جاده ابوغریب پیاده کردم و دستور دادم آنجا بمانند و تا زمانی که دستور جدید نیامده است، حرکت نکنند و بقیه ستون را بعد از تقسیم شام و آب، به‌طرف محل موردنظر حرکت دادم. از سه پلی که در حوالی شرهانی، روی رودخانه دویرج وجود داشت، دو پل فلزی را عراقی‌ها منفجر کرده بودند و تنها قسمتی از پل سیمانی آب‌نما، به شکلی شبیه ریسک، قابل‌عبور بود. خودروها را یکی‌یکی عبور دادیم، با نورپایین، بعد از یک کیلومتر دور شدن از پل در جاده شنی شرهانی به راه افتادیم. در لحظات بسیار حساسی بودیم؛ چون قرار بود شش ساعت بعد، آتش‌بس رسمی بین دونیرویی که هشت سال مقابل یکدیگر جنگیده بودند، برقرار شود.

تمامی بار مسئولیت اشغال این منطقه را به دوش من انداختند. شب از نیمه گذشته بود. هوا، تاریک و محل کاملا ناشناخته بود. ستون طویلی از خودروها با آهنگی آرام پیش می‌رفت.

هرگونه اتفاقی قابل پیش‌بینی بود. برقراری و کنترل یک ارتباط بی‌سیم ساده و ایجاد هماهنگی با واحدهای زیر امر، اعزام ابوالفضل با یک گروه داوطلب و یک قبضه دوشکا به‌عنوان جلودار، از اقدامات لازمی بود که به‌سرعت انجام شد…

بعد از عبور بسیار آرام و با چراغ خاموش از چندپیچ، ناگهان نورافکن‌های بسیار قوی تانک‌های عراقی، جاده و بیابان را روشن کرد. ستون عظیم و به‌هم‌پیوسته ما، بر سطح صاف جاده کاملا به چشم می‌خورد. همه‌چیز مانند روز مشخص شد. سریع همه پیاده شدند و طرفین جاده موضع گرفتند. ابوالفضل برای شناسایی جلو رفت. تعداد نورافکن‌ها زیاد شد و به شکل مضطربی می‌چرخیدند و خاموش و روشن می‌شدند.

فرماندهان حاضر را جمع کردم و احتمالات این حرکت دشمن را برشمردم؛ عراقی‌ها از ستون کشی ما به وحشت افتاده‌اند؛ ولی به دلیل آتش‌بس اجازه تیراندازی ندارند و با نورافکن می‌خواهند ما را متوقف کنند. ممکن است منافقان بخواهند آخرین ضربه را به ما وارد کنند…

در پایان، چند سؤال مطرح کردم؛ ما باید تا کجا برویم؟ آیا می‌توان جلوتر هم رفت؟ آیا در صورت جلوتر رفتن، امکان گسترش داریم؟ آیا مکان فعلی، قابل‌توقف و ماندن است؟

کسی پاسخ نداد. باوجود افسران ارشد، از رده‌های بالاتر کسی حاضر نبود مسئولیت صادر کردن یک دستور را به عهده بگیرد. پیشنهاد کردم یکی دو کیلومتر به عقب برویم و در جاده منتظر بمانیم و صبح قبل از ساعت ۹ حرکت کرده، مواضع خود را اشغال کنیم.

با این پیشنهاد موافقت شد. با برقراری تأمین، حدود دو کیلومتر عقب آمدیم و در حاشیه جاده‌ای که در پناه چند تپه کوچک، از دید نورافکن‌ها در امان بود، پراکنده شدیم.

خسته‌وکوفته از فعالیت ۲۴ ساعت گذشته، همراه بی‌سیمچی، در طول ستون قدم می‌زدم و اوضاع آنها را بررسی می‌کردم. ارتباط با لشکر قطع‌شده بود و با تیپ هم تماس نداشتیم؛ یعنی هنوز قرارگاه تیپ که مسئولیت منطقه را به عهده داشت، تشکیل نشده بود.

زمان به‌کندی می‌گذشت و فکر این نکته که ممکن است نتوانم ستون را قبل از شروع آتش‌بس در منطقه مستقر کنم، راحتم نمی‌گذاشت. ابوالفضل که در محل توقف اولی به‌عنوان کمین مانده بود، گزارش داد نورافکن‌ها خاموش شده است.

منطقه بسیار آرام به نظر می‌رسید. صدای حرکت آب در رودخانه به‌خوبی شنیده می‌شد و پشه‌ها در لابه‌لای درختان گز بیداد می‌کردند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده