افسر توپخانه در مأموريت كردستان  (9)
اشغال دیدگاه توسط دیده بان آتشبار ستوان­دوم اصلانی در شمال پادگان سردشت (3) دیدگاه 1- درقسمت شمال ارتفاع و استقرار دسته يكم گروهان که دید بسیار خوبی روی منطقه داشتم و از نظر تأمین هم ایدهآل بود، زیرا در کنار دره عمیقی قرار داشت که دسترسی به آن بسیار مشکل بود و دسترسی دشمن به آن در حد غیرممکن ارزیابی میشد. سنگر آن را بهگونهای تکمیل نمودم که، واقعاً عالی بود. از همان سنگر، دیدهبانیهای بسیار مؤثری را در زمانهای مختلف انجام دادم که برایم رضایت بخش بود.

دیدگاه 2- را در شرق استقرار گروهان و دسته يكم احداث نمودم که تا حدودی دید داشتم اما کافی نبود. حدود یک کیلومتر جلوتر از آن ارتفاعی وجود داشت که دید دیده‌بان را محدود می‌نمود. آن قسمت به نظرم خطرناک‌ترین قسمتی بود که امکان ضربه زدن برای دشمن میسر بود، ضمن این‌که آن قسمت، پوشیده از درختان گوناگون بود و دید کافی روی آن منطقه نداشتیم. آن منطقه گنجایش استقرار یک گروهان را داشت، اما به‌دلیل کمبود نیرو آن قسمت رها شده بود. من بعضاً شب‌ها با هماهنگی سرگروهبان گروهان چندین نارنجک دستی را در نقاط مختلف تله می‌کردم تا در صورت عبور دشمن در شب، مطلع شویم و در روز آن‌ها را خنثی می‌کردیم. به‌صورت ابتکاری از قوطی‌های خالی کنسرو نیز در نقاط دیگر استفاده می‌شد. به‌دلیل مسکونی بودن منطقه، مین‌گذاری هم در آن مسیر، میسر نبود ولی همیشه احساس خطر می‌کردم و روی آن منطقه دقت خاصی داشتم.

دیدگاه 3- دیدگاه سومی را که پیش‌بینی نمودم، نزدیک سنگر استراحتمان بود و از آن‌جا می‌توانستیم به‌راحتی در مواقع لزوم ازدیدگاه‌های دیگر استفاده نماییم، یعنی دو دیدگاه دیگر کاملاً در دسترس بود. از دیدگاه سوم به جنوب استقرار گروهان، تا پادگان سردشت دید داشتم و روی جاده‌ای که از غرب ارتفاع به طرف سردشت امتداد داشت نیز دید کافی داشتم. ضمن این­که به سنگر فرمانده دسته نزدیک بود و در مواقع حساس می­توانستم با وی تماس داشته باشم.

یکی ازمحدودیت‌های من در دیدگاه، به‌علت مسکونی بودن منطقه، ثبت تیر روی نقاط حساس بود. ولی گذرگاه‌ها و مواضعی در منطقه موجود بود که دشمن می‌توانست از آن‌ها عبورکرده و به ما آسیب وارد نماید. در شمال‌غرب ارتفاعی که درآن‌جا مستقر بودیم، یک جاده خاکی وجود داشت که از حوالی روستای ملاشیخ شروع و از کنار دسته 1 كه ما مستقر بوديم عبورکرده و از شرق دسته 2 به سمت جنوب‌غرب امتداد یافته و نهایتاً به سردشت منتهی می‌شد. این جاده فکرم را مشغول کرده بود و به‌علت محدودیت‌های موجود نمی‌توانستم روی آن جاده طرح‌ریزی نمایم. هرچند، یک دسته خمپاره و يك دسته پياده از گروهان 2 در آن حوالی مستقر بودند، ولی کافی نبود و معبر خطرناکی ارزیابی می‌شد.

روی جاده سردشت به ربط و سه‌راهی پیرانشهر و قسمتی از جاده پیرانشهر دید کافی نداشتم که برای کنترل آن‌ها با دیده‌بانان دیگر، خصوصاً دیده‌بان ربط ستوان علیلو هماهنگ شده بودم.

ستوان داریوش مجتهدی دیده‌بان مستقر روی تپه آنتن به غرب سردشت، دید مناسبی داشت، که برای پوشش آن منطقه با او و فرمانده دسته پياده ستوان بهمن بهشتيان و ستوان علي عزيزي، جايگزين وي هماهنگ شده بودم. ستوان بهمن بهشتيان مجروح گرديد و به‌جاي ايشان ستوان علي عزيزي مشغول انجام وظيفه گرديد. البته پوشش کامل منطقه مستلزم هماهنگی و تبادل اطلاعات بادیده‌بان‌های یگان‌های هم‌جوار می‌باشد. این عامل باعث می‌شد، از هرگونه خطا در امر دیده‌بانی جلوگیری به‌عمل آید. همکاری نزدیک دیده‌بان‌ها، می‌تواند کمک شایانی به جمع‌آوری، تأیید و تکمیل اطلاعات و کشف مقصد اصلی آماج‌های متحرک نماید که ما سعی می‌کردیم ارتباطمان را خصوصاً در طول شب حفظ نماییم.

 شبکه مرکزی ما ((شبکه ارس)) نام داشت و نام معرف من ((امیر)) بود، از طریق مرکز هر نیم ساعت یک‌بار آمار گرفته می‌شد و مسئول شبکه مرتب ما را صدا می‌زد و آخرین وضعیت را جویا می‌شد، واقعاً هوشیاری و دقت بسیار زیادی داشتند، با صدای انفجار گلوله‌ها، نگران ما شده و جویای وضعیت می‌شدند، که پاسخ لازم داده می‌شد. در اطراف مواضع ما عده‌ای ازمردم محلی با زن و بچه‌هایشان سکونت داشتند، که من در همان لحظات اولیه ورودم به منطقه نگران آن‌ها شدم .

من در کردستان مردمی را می‌دیدم که، واقعاً محروم بودند، استکبار و گروه‌های وابسته به آن‌ها به بهانه احقاق حق، فقرا را وادار می‌کرد که از حقوق اقویا و فرصت‌طلبان دفاع کنند و به‌سختی می‌توانستیم به آن‌ها تفهیم کنیم که، حقوقی دارند و کمک به ضدانقلاب اصلاً ثمری برایشان ندارد، هرچند آن‌ها هم از عدم امنیت به‌ستوه آمده بودند و از وضع موجود بسیار ناراضی بودند.

ما به آن‌ها می­گفتیم، ما برای کمک به شما به این منطقه آمده‌ایم تا از شما دفاع کنیم و برایتان امنیت به‌وجود آوریم، هرچند سعی می‌کردیم تماس زیادی با آن‌ها به‌واسطه شغلمان و مأموریتمان نداشته باشیم و فقط به مأموریتمان می‌اندیشیدیم. ما باید شبانه­روز و بدون هیچ­گونه قصوری با پاسداری از حریم مردم منطقه به آن‌ها خدمت می‌کردیم، در حقیقت آن‌ها خود ما بودند و ما با این عمل درحال پرستش خداوند بودیم.

روزها یکی پس از دیگری با سختی بسیار برایمان سپری می‌شد، به‌هیچ عنوان با خانواده‌مان تماس نداشتیم و کلاً از آن‌ها بی‌خبر بودیم، آن‌ها هم از اوضاع و احوال ما بی‌خبر بودند. رفته رفته هوا رو‌به سردی می‌رفت، که بارش‌های برف زمستانی شروع شد. یک شب برفی را به یاد می‌آورم، که به‌قدری برف بارید،که چادری که روی درب ورودی و قسمتی از بالای سنگرمان انداخته بودیم، برروی سرمان خراب شد و فروریخت. سرما به‌قدری زیاد بود که، طاقت آوردن در آن شرایط، بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود.

مواضع ما روی ارتفاعی نسبتاً بلند بود و ارتفاع هم برف‌گیر. جاده‌های منتهی به مواضع ما کاملاً مسدود شد، به‌هیچ‌ عنوان نمی‌توانستیم تردد کنیم. اگر کسی مجروح و یا بیمار می‌شد، مطمئناً نمی‌توانستیم کاری برایش انجام دهیم و از بین می‌رفت. من در آن شب برفی، به‌همراه گروهبان سعید بدرقه درجه‌دار شناسایی و سرباز مجید ذکریا سعی کردیم سروسامانی به سنگرمان بدهیم، آب ناشی از آب‌شدن برف، داخل سنگرمان را پرکرده بود و ما مرتب آب را تخلیه می‌کردیم، واقعاً سرما امانمان را بریده بود.

گویا تمامی تلاشمان بیهوده بود و آن شب را با شرایط بسیار بدی که نمی‌توانم توصیف کنم، سپری کردیم. هیچ‌گونه وسائل گرم‌کننده نداشتیم، سرما هم هر لحظه شدت می‌یافت، برف و باران با هم مخلوط شده و به سروصورتمان تازیانه میزد و کاری هم از دستمان ساخته نبود – در روزهای سخت و درماندگی نیروهای انسان پنهان می شوند و برای نشان دادن خود نیاز به ایمان ما دارند، من در عین جوانی قلبم را با ایمانم پرورش می­دادم، وقتی مشکلات، غم‌ها، رنج‌ها من را احاطه می‌کردند، آگاهانه ایمانم را در مقابل ناامیدی برمی‌گزیدم.

ضمناً من می‌بایست نفراتم را هدایت و اداره می کردم و به آن‌ها می‌گفتم، دلیل آمدن ما به دنیا این است که رشد کنیم، مطمئناً این‌جا و این شرایط ناگوار محلی است که ما را رشد می‌دهد، نگران نباشید و صبوری کنید، آن‌چه را که روی می‌دهد، باید بپذیریم و از آن‌ها درس بگیریم. با روشنایی هوا همه جا را سپید‌پوش دیدیم، روزی دیگر آغاز شده بود، با شرایط خاص خودش، همه افراد گروهان مشغول پاک‌سازی اطراف سنگرشان بودند. از طریق شبکه مرکزی مرتباً جویای حالمان بودند، سرپرست آتشبار سروان غلامرضا علمی، شدیداً نگرانمان بود، وقتی از اوضاع و احوالمان پرسید، واقعاً نمی‌دانستم چه پاسخی بدهم، فقط گفتم، به لطف خدا فعلاً زنده هستیم و خوبیم!! نگران نباشید، من از ایشان تشکر کردم و او به من گفت: به فکرتان هستم، نیازمندی‌هایتان را سریع تهیه و ارسال می‌کنم. ایشان بعداً یک عدد چراغ والور با چند لیتر نفت برایمان فرستادکه مدت زیادی دوام نداشت، زیرا ارسال این‌گونه امکانات به‌دلیل شرایط بد جاده‌های مواصلاتی استمرار نداشت.

 

منبع: افسر توپخانه در مأموريت كردستان ؛ اصلاني، علی اکبر،1393 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده