افسر توپخانه در مأموريت كردستان (8)
اشغال دیدگاه توسط دیده بان آتشبار ستوان­دوم اصلانی در شمال پادگان سردشت (2) چارهای نداشتیم، امکانات همانی بود که دیده بودم. واقعاً زندگی در آن شرایط سخت بود ولی نمی بایست اجازه میدادم یأس و ناامیدی بر من ظاهر ­شود. زیرا همهی فکر من را به خود معطوف میکرد. هرچند فرمانده دسته از حضور ما خیلی خوشحال بود، زیرا ما قادر بودیم، پشتیبانی آتش توپخانه را در مواقع لزوم و بحرانی برای وی و نفراتش و در مجموع گروهان 2 فراهم نمائیم که از این جهت آرامش روحی نصیبشان میشد و قوت قلب میگرفتند ولی کاری از دست آنها برای من و نفراتم ساخته نبود و خود آنها نیز از نظر ابتداییترین وسایل و تجهیزات زیست خصوصاً زمستانی محروم بودند.

حدود 300 متر پشت سرمان، در جنوب غربی پایگاه، یک دسته پیاده به فرماندهي ستوان حسين زرگر و خمپاره 120 میلی‌متری به فرماندهي ستوان حسن شيران مستقر بود که در خصوص دیده‌بانی نمودن برای آن‌ها هم هماهنگی نمودم و به آن‌ها نیز امید دادم از نظر دیده‌بانی مؤثر خیالشان راحت و آسوده باشد.

در ضمن به فرمانده دسته خمپاره ستوان حسن شیران گفتم: چنان‌چه نیازی به هدایت آتش داشته باشید، می‌توانم به شما کمک کنم. به‌هر جهت تمامی کارها را تا عصر همان روز انجام دادم و کلیه هماهنگی‌ها برای لحظات بحرانی صورت پذیرفت، ضمن این‌که سنگرهای دیده‌بانی را در نقاط مختلف، به‌نحوی که امکان مأموریت در تمامی جهات را داشته باشم نیز تکمیل نمودم. یک قبضه خمپاره 60 میلی‌متری روی ارتفاع مستقر بود که مسئول آن درجه‌داری بود به‌نام مجیدی، بسیار ورزیده و آموزش‌دیده که کاملاً با تیراندازی خمپاره آشنایی داشت. با وی ملاقات کرده و درخصوص گلوله‌های منور در شب، گلوله‌های روشن‌کننده، هماهنگی‌های لازم را انجام دادم. همان روز نزدیک تاریکی شب، چندین گلوله روشن‌کننده را به‌صورت آزمایشی شلیک کردیم و اطمینان یافتم که در مواقع ضروری مشکلی نخواهیم داشت و آن درجه‌دار زبده توانایی داشت که روشنایی منطقه را در شب، برایم فراهم نماید. واقعاً وجود نفرات آموزش‌دیده در شرایط بحرانی نقاط قوت یگان محسوب می‌شوند که قوت قلب نفرات و فرمانده یگان نیز می‌باشند.

 فقط محل استراحتمان بلاتکلیف مانده بود. یک تخته سنگ بسیار بزرگی روی ارتفاع بود، به‌طول و عرض و ارتفاع حدوداً سه متر، که سعی کردم به کمک نفراتم زیر آن سنگ را با بیل انفرادی کنده و حفره‌ای به‌وجود آوریم. زیرا محل مناسبی بود و امنیت ما را در صورت اصابت گلوله خمپاره تا حدودی تأمین می‌کرد. در زیر آن سنگ، در سرمای زیاد، ما می‌توانستیم جان خود را حفظ نمائیم. من آگاهی کامل داشتم که بهترین آماج با بالاترین تقدم برای دشمن، دیدگاه و نفرات دیده‌بان هستند. خصوصاً در این‌گونه مناطق، اگر دیده‌بان را از اجرای مأموریتش بازدارند، ضربه زدن به یگان مانوری و نفرات آن، آسان‌تر خواهد بود. محل دیده‌بانی یک دیده‌بان ورزیده و آموزش‌دیده را به‌راحتی نمی‌توان کشف کرد، زیرا یک دیده‌بان خوب، آگاهی دارد که در دیدگاهش بایستی استتار و اختفا و تأمین را کاملاً رعایت نماید. به خطر افتادن دیده‌بان، تنها به شخص دیده‌بان مربوط نمی‌شود، بلکه در کنار بی‌احتیاطی‌هایش، نفرات یگان مانوری و موجودیت آن یگان به‌خطر خواهد افتاد و در بعضی اوقات خسارات غیرقابل جبرانی را به‌دنبال خواهد داشت.

 من می‌بایست محل استراحتمان را در جایی پیش‌بینی می‌کردم، که به سنگرهای اصلی دیده‌بانی نزدیک باشم و در دید و تیر دشمن هم قرار نداشته و تأمین کافی نیز داشته باشم. بالاخره با تلاش بسیار توانستیم تا غروب آن روز حدود 5/1 تا 2 متر در طول و عمق 5/1 متر، زیر سنگ را کنده و سرپناهی برای خودمان ایجاد نماییم. داخل سنگر حفر شده را با زیلو پوشاندیم، سقف آن را که کمی باز مانده بود و احتمال ریزش برف و باران از آن محل، که کاملاً متصور بود را با زیلوی انفرادی پوشاندیم.

 در جلوی سنگر یک قبضه تیربار ژ-3 و یک قبضه تیربار کالیبر 50 یا 7/12 میلی‌متری، با هماهنگی فرمانده دسته و سرگروهبان که مسئول پدافند دورادور گروهان بود، مستقر نمودیم. تا یک قطاعی از منطقه را با آتش آن تیربارها بپوشانیم. با مطرح نمودن این مسائل، می‌خواهم به افسران جوان توپخانه بگویم، چه اقداماتی را یک دیده­بان توپخانه باید در گروهان پیاده انجام دهد و چگونه با شرایط سخت رویارویی نماید. واقعاً زندگی در آن شرایط بسیار سخت و مرگ‌آور بود. اولین کسانی که در آن شرایط سعی کردند به ما نزدیک شده و ما را یاری نمایند، درجه‌داری بود به‌نام ملکی که اهل کرمانشاه بود، خیلی انسان خونگرم و شجاعی بود.

سرگروهبان گروهان هم درجه‌داری بود به‌نام استوار رهبر، که ایشان هم به من و دیگر نفراتم لطف داشت و با تمامی وجود، ما را یاری می‌نمود ولی ما به منطقه‌ای رفته و پا گذاشته بودیم که همانند کتابی نانوشته، می‌بایست سرنوشت خود را رقم می‌زدیم، این را هم می دانستیم، کسی که نتواند رنج‌ها و سختی‌های کوچک را تحمل کند، هیچ‌گاه نمی‌تواند کارهای بزرگی انجام دهد.

رفته­رفته که هوا رو به تاریکی می‌رفت شرایط سخت‌ترمی‌شد زیرا سرمای هوا بیشتر و بیشتر می‌شد. ما هم جای مناسبی برای استراحت نداشتیم، زیرا سنگری که حفر کرده بودیم، فقط می‌توانستیم سه نفری داخل آن بنشینیم و باید نشسته می‌خوابیدیم. هر چند، یک نفر از ما، می‌بایست در کنار تیربار نگهبانی می‌داد، افسر و درجه‌دار و سرباز هم فرقی نمی‌کرد، می‌بایست همه نگهبانی می‌دادیم تا از جان خود و دیگر نفرات گروهان محافظت می‌کردیم. نیمه‌های شب اول ورودمان به دیدگاه بود، که چندین گلوله به روی ارتفاع، محلی که استقرار داشتیم اصابت نمود، من فکرکردم گلوله خمپاره‌انداز است، ولی استوار ملکی که قبلاً ذکر خوبی‌هایش را کردم به‌همراه استوار فراهاني نزد من آمدند و گفتند: جناب سروان، گلوله‌ها مربوط به تفنگ 106 میلی‌متری است که از طرف سه‌راهی ربط- پیرانشهر، به‌طرف مواضع ما تیراندازی می‌شود و این تیراندازی‌ها سابقه دارد. ضدانقلاب هر از گاهی، این‌گونه تیراندازی‌ها را به‌طرف ما اجرا می‌کند، شما هم عادت خواهید کرد. البته من نمی‌بایست عادت می­کردم، می‌بایست به‌عنوان دیده‌بان اقدام می‌کردم و نمی‌بایست می‌ترسیدم، من در آن لحظه فقط از یک چیز می‌باید می‌ترسیدم و آن‌هم ((ترس)) بود. من افسر جوانی بودم و اعتماد ‌به‌‌ نفس خاصی داشتم، در همان ابتدا سعی کردم، محل دقیق تیراندازی و دیگر محل‌هایی که امکان چنین تیراندازی‌هایی متصور بود را روی نقشه و زمین شناسایی نمایم، که موفق هم شدم. ضمناً بادیده‌بان مستقر در ربط، ستوانیکم علیلو كه گروهبان پرويز عسكري وي را همراهي مي‌نمود تماس گرفته و موضوع را به آنان اطلاع دادم تا در صورت فعالیت مجدد، در هر زمان، محل دقیق تیراندازی را گزارش، تا اقدام بایسته را انجام دهیم. ما از آن تاریخ به بعد شب‌ها کاملاً هوشیار بودیم وکوچک‌ترین فعالیت دشمن را زیر نظر داشته تا فوراً با عکس‌العمل خود، دشمن را مأیوس و یا از بین ببریم. ما می‌بایست هوشیاری خودمان را در هر لحظه به آن‌ها نشان می‌دادیم، تا فعالیتشان را قطع نمایند. روز بعد با شناسایی کامل منطقه، من سه سنگر دیده‌بانی در روی ارتفاع پیش‌بینی نمودم

 

منبع: افسر توپخانه در مأموريت كردستان ؛ اصلاني، علی اکبر،1393 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده