استقبال خونين (28)
تعويض يگان در اواخر شهريور ماه زمزمة تعويض گردان قوت گرفت. از طرفي شايعه شده بود كه گردان 139 در منطقه باقي خواهد ماند و يكي از يگانهاي تابع تيپ سقز خواهد شد. پرسنل ما اصلاً حوصله و روحية ادامة خدمت در آن ناحيه و ماندن در كردستان را نداشتند و از شنيدن اين شايعات ناراحت بودند. تعدادي هم به فرمانده گردان مراجعه ميكردند تا صحت و سقم خبر را دريابند. اما سرانجام روزهاي آخر شهريور گردان 191 پيادة شيراز جهت تعويض يگان ما وارد شهر سقز شد.

پس از تحويل مواضع و تفويض مسؤوليت به آن گردان از ارتفاعات پايين آمده و يك شب در فضاي باز پادگان سقز خوابيديم. صبح آن روز با ستوني از خودروهايي كه گردان 191 را به سقز حمل كرده بودند، به سنندج برگشتيم.

همزمان با سپري شدن مأموريت ما، گرداني از تيپ هوابرد شيراز وارد پادگان سقز شده بودند و مي‌گفتند اين گردان به سمت بانه و سردشت حركت مي‌كند. فرماندهي گردان را سرگرد «غضنفر آذرفر» به عهده داشت. او با درجة سرواني استاد آموزش‌هاي چريكي و عمليات در كوهستان ما بود. آن زمان يعني سال 54 ـ 53 ما علاقه و ارادت زيادي به اين استاد نمونة كميتة رنجر و كوهستان مركز آموزش پياده داشتيم. محبوبيت او در مناطق عملياتي روز به ‌روز افزايش يافت و اينك مورد احترام همة كساني است كه او را يك‌بار ديده و گفتارش را شنيده يا رفتارش را ديده‌اند. ايشان در پي همان مأموريت در سردشت از ناحية پا مجروح گرديد. در آن گردان دو نفر از همدوره‌هايم به نام‌هاي ستوان يكم «تاجمير» و ستوان يكم «حسن مجيدي» در سمت فرمانده گروهان عازم مأموريت بانه ـ سردشت بودند. با آنها ديدار و سپس خداحافظي كردم. از آن تاريخ به بعد هم موفق به ديدار تاجمير نشدم. (چون با ارتش خداحافظي كرد.)

غروب آن روزي كه از روی ارتفاع شمال شهر پایین آمده و وارد پادگان شديم، فرمانده گردان ابلاغ كرد كه ستون آماده است و فردا ساعت شش حركت مي‌كنيم. ما هم موضوع را به كلية افراد گروهان ابلاغ و بار و بنه را بسته و آماده حركت شديم. صبح هنگام سوار شدن افراد به كاميون‌ها دو نفر از درجه‌داران گروهان به نام‌هاي «سعيد اكبري» و «حسن شفائيان» با اسلحة انفرادي همراه خود حضور نداشتند. البته آن دو غروب روز قبل از من اجازه گرفتند تا به نزد دوستان خود در شهر بروند و من موافقت كردم. اما بنا بر اين بود كه شب برگردند و در داخل پادگان بخوابند. موضوع را به فرمانده گردان اطلاع دادم. سرهنگ و من به خاطر اينكه آن دو با تفنگ همراه غيبت كرده بودند، نگران بوديم كه مبادا آنها را دستگير كرده و يا كشته باشند. و يا اينكه خودشان عمداً به جانب ضدانقلاب رفته باشند! حدود يك ربع بعد از آماده شدن ستون منتظر آنها مانديم اما خبري نشد. سرهنگ دستور حركت را صادر كرد و به من گفت بيش از اين نمي‌توانيم انتظار بكشيم. اين دو نفر در بين راه در حوالي ديواندره توسط يك كاميون باركش تريلي خود را به ستون رساندند. با توجه به عصبانيت من از عملكرد اين دو درجه‌دار، به آنها پرخاش نموده و اجازه ندادم به هيچ يك از خودروهاي گردان سوار شوند. آنها ناچار سوار آمبولانسي مي‌شوند كه در آخر ستون حركت مي‌كرد. اين دو نفر ظاهراً توسط استوار اسلامي تحريك و تشجیع و اغفال شده بودند؛ به طوري كه هنگام ورود به سنندج شروع به پررويي و اعتراض كردند و كار به جايي رسيد كه ناچار شدم عكس‌العمل نشان داده و يك مشت به صورت گروهبان اكبري كه قصد درگيري را داشت بزنم. با وساطت ستوان فتح‌الهي و دخالت ديگر حاضرين قضيه به ظاهر تمام شد، اما محرکین آنها را راهنمايي كرده بودند تا نزد سرهنگ ابراهيمي رئيس ركن دوّم لشكر بروند و شكايت كنند. ما یک شب آنها را در پاسدارخانه پادگان سنندج بازداشت كرديم و در نهايت كار به دادگاه نظامي كشيده شد، اما آنها كه به اشتباه خود پي برده بودند، در شهر خرم‌آباد رضايت كتبي خود را نوشته و به دادگاه سنندج فرستادند. اين موضوع را از اين جهت آوردم تا خواننده محترم بتواند تجسم كند كه ما در چه شرايطي با دشمن داخلي و خارجي روبه‌رو بوديم. تمرد از دستور و تهديد فرمانده حتي با اسلحه در بسياري از يگان‌ها اتفاق مي‌افتاد، اما خوشبختانه در يگان ما شاهد چنين موردي نبوديم و در طول خدمت در چارچوب قوانين و مقررات و با رعايت احترام و حقوق همكاران يگان خود را اداره كردم.

عصر آن روز و شبي كه در سنندج بوديم، با تعدادي از دوستان دور هم جمع شده و فرصتي به دست آورديم تا ساعاتي را خوش و خندان باشيم. در ميان جمع ستوان‌يكم عليرضا فتح‌الهي به لحاظ بيانات شيرين و هنرمندي خود گل مجلس و محبوب همه بود. سروان دهقان نيز به جمع ما پيوست و از شوخي و هنرنمايي فتح‌الهي لذت برد. دو روز در سنندج مانديم و يك شب در پادگان صالح‌آباد  كرمانشاه و روز بعد ستون ما راهي خرم‌آباد شد. ستون در «چم ‌‌انجير» با استقبال جمعي از فرماندهان، افسران و درجه‌‌داران و افراد تيپ و خانواده‌هاي پرسنل مواجه شد. سرهنگ قنادان فرمانده تيپ 84، حلقة گلي را به گردن سرهنگ پاك‌سرشت انداخت و از همه قدرداني كرد. چون اولين بار بود كه يك يگان نظامي بعد از پبروزی انقلاب از مأموريت جنگي بر مي‌گشت و در مورد درگيري سقز اخبار راديو و تلويزيون و خبر شهادت و زخمي شدن تعدادي از افراد گردان به گوش مردم شهر خرم‌آباد رسيده بود، بنابراين چندين شبانه روز در منزل پذيراي اقوام و آشنايان بودم و در سطح شهر و روستاهاي استان كساني‌كه پدرم يا خودم را مي‌شناختند گروه گروه به ديدارم آمدند و از شرح ماجرا و اوضاع بحرانی کردستان سوال می کردند.

 

منبع: استقبال خونین ، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، 1390، نشر صرير

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده