استقبال خونين (21)
ورود به سقز (2) شرايط روحي افراد ما با دو روز قبل خيلي تفاوت داشت. حالا افراد با مشاهدة جنايت و بيرحمي دشمن و درك ماهيت ضدانقلاب مصمم بودند وارد پادگان شوند و با ضدانقلاب به طور جدي بجنگند و او را از شهر بيرون كنند. در اطراف پل و نقاطي از ميدان سنگرهايي با كيسه گوني پر از شن درست شده بود و ضدانقلاب مواضع و سنگرهايي را از لاشة خودرو، تختهسنگ و درب و پنجره و غيره درست كرده بود. بعد از عبور ما از پل و پس زدن موانع توسط تانك و افراد، بلافاصله كاميون حامل تيربار 7/12ميليمتري (كاليبر50) گروهان در سرِ ستون قرار گرفت و اين رانندة شجاع با دندة عقب به ميدان نزديك شد. به نظرم گروهبان احمد قاسمي و سرباز اكبري كه دو نفر انسان مقيد و متعهد يا به تعبير آن زمان انقلابي بودند، در مدت چند روز گذشته اين راننده را تحت تأثير قرار داده و از او يك فرد ايثارگر ساخته بودند.

اينك مقاومتي از طرف دشمن مشهود نبود. آنها ميدان و سطح خيابان را ترك كرده و به دامنة كوه يا به سمت شهرهاي بوكان و بانه متواري شده و يا در زيرزمين و داخل ساختمان‌ها پنهان شده بودند. از اولين ميدان شهر تا پادگان تيپ 2 راه زيادي بود و طي كردن اين مسير به صورت پياده وقت‌گير بود. بنابراين ترجيح دادم تا سوار بر خودرو حركت كنيم. سريعاً به داخل اتاق بار آن كاميون رفتم و به چند نفر از همراهان خود نيز گفتم تا سوار شوند. ماشين با دنده عقب تا ميدان پيش رفت. در آن محل راه پادگان را به راننده نشان دادم. اين بار كاميون رو به جلو جهت پادگان را در پيش گرفت. بقية كاميون‌ها و خودروهاي جيپ پشت سر ما به حركت درآمدند. در داخل كاميون گروهبان قاسمي و كمك وي سرباز اكبري با تيربار كاليبر 50 به نقاط مشكوك تيراندازي مي‌كردند. من هم با ژ ـ3 به پشت‌بام‌هايي كه سنگربندي بود، تيراندازي مي‌كردم. قاسمي و اكبري چند خشاب پر كرده و مرتباً به من مي‌دادند تا رگباري روي مواضع ضدانقلاب شليك كنم. در آن زمان كه خودرو حامل ما به طرف پادگان در حركت بود، ديگر هيچ آتش يا فعاليتي از دشمن در مسیرما ديده نمي‌شد و خيابان آرام و كاملاً خلوت بود، امّا صدای شلیک های پراکنده از اطراف به گوش می رسید. به اين صورت ما به راحتي وارد پادگان شديم.

حدود ساعت هفت‌ونيم شب در درب ورودي مورد استقبال چند نفر قرار گرفتيم. آنها به ما گفتند پادگان در محاصره است و مدافعين به كمك شما نياز دارند. چند كاميون ديگر حامل افراد به دنبال ما وارد پادگان شدند. بلافاصله به اتفاق تعدادي سرباز به ضلع غربي پادگان رفتم و تيربار كاليبر 50 گروهان را در كنار سنگري مستقر و فعال كرديم. آن موقع در غرب و شمال پادگان هيچ‌گونه ساختمان و تأسيساتي وجود نداشت. فقط در قسمت جنوب غربي سربازخانه و زير جادة سقز ـ بانه اسكلت چند بلوك ساختماني برپا بود. بنابراين منطقة وسيعي را زير ديد و تير داشتيم. كسي پيدا نبود. از سربازان نگهبان تيپ 2 پرسيدم از كجا تهديد مي‌شويد؟ آنها گفتند تا قبل از ورود شما افراد ضدانقلاب به ما نزديك مي‌شدند و مي‌گفتند تسليم بشويد و اسلحة خود را به ما تحويل بدهيد. ما را تهديد مي‌كردند.

كم‌كم هوا تاريك شد و تيربار ما رگبارهايي را به اطراف شليك كرد اما مهاجمي ديده نمي‌شد. چند چاله به عنوان سنگر تهيه كرديم و نيم ساعتي در آن ضلع به گشت‌زني پرداختيم. اوضاع عادي بود و هيچ تهديدي ديده نمي‌‌شد. خودروهاي ستون به جز تعدادي كه راه را گم كرده بودند تا ساعت 9 شب وارد پادگان شدند. تعدادي از افراد به صورت پياده از ورودي شهر تا پادگان راهپيمايي كرده بودند. تعدادي وارد مقر حزب دموكرات شده و عده‌اي در داخل خيابان‌ها سرگردان مانده بودند و همين موضوع باعث آسيب‌پذيري آنها شده بود. افراد ضدانقلاب با فروكش كردن آتش گردان، از داخل پنجره‌ها و از پشت بام‌ها افراد سرگردان ستون را هدف قرار داده و تعدادي را مجروح و چند نفر را به شهادت رسانده بودند. گروهبان غلامعلي رحيمي رانندة ماشين حامل اثاثية گروهان شب هنگام به من مراجعه كرد و گفت ماشين را جا گذاشته‌ام حالا چه كار كنم؟ علت را پرسيدم؛ گفت: «هنگام شروع درگيري در ورودي شهر ماشين را كمي دورتر از تپه خاموش كردم ولي ديگر روشن نشد. خودم به جمع رزمندگان پيوستم و پياده تا اينجا آمدم. از اين اشتباه او ناراحت شدم. ماشين خارج از شهر و مقابل تعدادي از خانه‌هاي روستاييان حاشيه‌نشين مانده بود و شب به سراغ آن رفتن خطر جاني براي افراد داشت. موضوع را به اطلاع فرمانده گردان رساندم و اجازه خواستم تعدادي از افراد را به محل ماشين اعزام كنم تا آن را با خود بياورند. فرمانده گردان اقدام براي تخلية خودرو را در آن شب صلاح ندانست و گفت ممكن است تلفات بدهيم. در اين حين ستوان آرين از راه رسيد و گفت اصلاني با عده‌اي جا مانده‌اند بايد به دنبال او برويم و به آنها كمك كنيم. آرين تعدادي را آماده كرد و براي نجات اصلاني و همراهان به داخل شهر رفت. ستوان يكم «اصلاني» فرمانده گروهان اركان كه محل پادگان را نمي‌دانسته است، در داخل شهر سرگردان مي‌شود و يك دستگاه جيپ حامل تفنگ 106 ميلي‌متري يگان او خراب مي‌شود و چون موفق به تعمير آن نمي‌شوند، اقدام به باز كردن دستگاه كولاس تفنگ 106 ميلي‌متري مي‌كند تا توپ را از كار بيندازد. هنگامي كه مشغول باز كردن كولاس[1] بوده از ناحيه كمر و باسن مورد اصابت گلولة ضدانقلاب قرار مي‌گيرد و شديداً آسيب مي‌بيند. اين آسيب سبب فلج كمر و از بين رفتن كنترل دستگاه‌هاي تخليه و تناسلي وي شد. بدين ترتيب اين افسر جوان، آگاه، فهيم و كاردان براي هميشه از صف رزمندگان خارج و به جمع معلولين و جانبازان قطع نخاع پيوست!

معلوم شد كه پس از در هم شكستن مقاومت ضدانقلاب در دروازة شهر و اولين ميدان، رزمندگان گردان به آتشباري خود خاتمه داده‌اند. در نتيجه مهاجمين از مخفيگاه‌ها بيرون آمده و از داخل پنجره‌ها و پشت‌بام‌ها عابرين را مورد هدف قرار داده‌اند. خبر رسيد كه استوار «مهدي حسنوند» سرگروهبان گروهان اركان و برادرِ حسين حسنوند كه سرگروهبان گروهان ما بود، به شهادت رسيده است. اين درجه‌دار ورزشكار كه مدتي قهرمان كشتي نيروهاي مسلح بود، در داخل اتاق بار كاميوني كه در حال گذر از خيابان‌هاي شهر بوده هدف گلولة ضدانقلاب قرار مي‌گيرد و در جا شهيد مي‌شود. با شنيدن اين خبر محمد‌حسين برادر او شديداً بي‌قرار و ناراحت شده بود. او گريه مي‌كرد و مي‌گفت بعد از مهدي زندگي برايم ارزشي ندارد. كلت خود را در آورده بود و قصد خودكشي داشت. دست او را گرفتم و ممانعت كردم. اين دو برادر هيكلي درشت و تنومند داشتند؛ حسين تلاش مي‌كرد كه از دستم خلاص شده و با كلت به مغز خود شليك كند. با تمام توان با او درگير بودم. قدرت زيادي داشت و مرا خسته و ناتوان كرد. در مقابل هيكل رشيد او بسيار كم‌جثه و سبك بودم، اما من فرمانده او بودم و به خود اجازه دادم كه بر سرش داد بزنم و سرزنشش كنم. به او گفتم اگر شهادت مهدي صحت داشته باشد تو بايد جاي او را بگيري. تو آدم ضعيفي هستي كه مي‌خواهي خود را خلاص كني و از زير بار مسؤوليت شانه خالي كني! تو بايد سرپرستي خانوادة او را هم عهده‌دار شوي و پدري براي بچه‌هايش باشي. اگر خودزني كني بچه‌هايت را به كي مي‌سپاري؟ چند نفر از درجه‌داران و سربازان به كمكم شتافتند و كلت را از دست او خارج كردند. كم‌كم آرام شد. او را به چند نفر از بچه‌هاي اهل الشتر سپردم تا شب مواظبش باشند. بعد از آرام كردن حسنوند باخبر شدم كه دوست و همدوره‌ام ستوان يكم سلطان‌پناه و استوار علي عسكري نيز مجروح شده‌ و به درمانگاه تيپ انتقال يافته‌اند. از يگان خود آمار گرفتم. معلوم شد دو نفر از سربازان گروهانم نيز مجروح شده‌ و به بهداري تيپ منتقل شده‌اند. يگان را در گوشه‌اي از محوطة پادگان جا دادم و عناصر نگهبان را تعيين و ابلاغ شد تا بسته‌هاي خواب خود را باز كرده و استراحت كنند. آدرس درمانگاه را پرسيدم و براي ديدن سلطان‌پناه  و ساير مجروحين به آنجا رفتم. در گوشه‌اي از پادگان سالن بزرگي مملو از مجروح و تعدادي شهيد نظرم را جلب كرد. خوب توجه نكردم كه آن محل بيمارستان است يا بهداري تيپ. البته بعيد است سقز بيمارستان منطقه‌اي داشته باشد و آن محل شباهت به بيمارستان نداشت. با ورود به آن محل متوجه شدم كه مجروحين زيادند. ستوان يكم دودانگه و يك درجه‌دار و سربازش، استوار مهدي حسنوند و چند نفر سرباز و پاسدار در ميان شهدا بودند. درمانگاه و كل پادگان برق نداشت و فضاي درمانگاه با فانوس روشن شده بود. بعيد بود درمانگاه پزشك متخصصي داشته باشد و احتمالاً پزشكياران درمانگاه را اداره مي‌كردند. تاريكي، فضاي محدود، بوي خون، نبودن برق و دستگاه خنك كننده، شرايط نامناسبي را براي مجروحين به وجود آورده بود. همچنين وجود تعدادي شهيد در كنار آنها تأثير روحي نامطلوبي داشت. با مجروحين ديدار كردم. ستوان سلطان‌پناه احساساتي شده بود و مي‌گفت از ديدار همشهري‌ها خوشحالم. بگوييد بقيه هم بيايند تا همه را ببينم و ما را سفارش مي‌كرد تا به بقية مجروحين رسيدگي كنيم. او و استوار علي عسكري مانند بقيه در داخل ماشين تير خورده بودند. سلطان‌پناه از ناحيه دست و عسكري از ناحيه پا.

نكتة قابل توجهي كه وجود داشت، روحيه و همت تعدادي پاسدار بود كه در پاسگاه ايرانشاه با نيروي انتظامي همكاري مي‌كردند. آنها هنگام ورود از ما استقبال كردند و در شبي كه به پاسگاه برگشتيم، با امكانات خوب خود از ما پذيرايي كردند و هنگام حركت مجدد به سقز كه با قهر و خشونت و درگيري توأم بود، احساس مسؤوليت كرده و همراه ستون به سقز آمدند. در نبرد بازگشايي دروازة شهر شركت كردند. چند نفر از آنها مجروح و شهيد شدند و ايمان و عزم راسخ خود را در آنجا به نمايش گذاشتند.

 

منبع: استقبال خونین ، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، 1390، نشر صرير

 


[1] – کولاس: دستگاهی است که دهانه عقب تفنگ را می بندد که از  سوزن، فنر، روپوش محافظ سوزن، چخماق، پوکه پران و دستگیره تشکیل شده است.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده