استقبال خونين (19)
دو روز در ايرانشاه (2) ما چند نفر مشغول صحبت بوديم كه سربازي با حالت اضطراب جلو آمد و گفت تعداد زيادي مهاجم به سمت ما ميآيند و با دست به محل آنها اشاره كرد. پرسيدم آن افراد كجا هستند؟ او گلّهاي بز را به من نشان داد و گفت جناب سروان آنها كي هستند؟ به او گفتم آن گلة بز را ميگويي يا افراد در محل ديگري هستند!؟ او گفت آدم هستند و بعضي دولا دولا حركت ميكنند. آنها دشمن هستند. سروان دهقان دوربين را خواست. دوربين خود را به او دادم. دهقان منطقه را از نظر گذراند و به محل حركت گلّه خيره شده و گفت به خداوندي خدا قسم 400 نفر از افراد جلال طالباني دارند به طرف ما ميآيند. الان همه را كشته يا اسير ميكنند! بسطامي فكري بكن! 106 ميليمتري گروهان كجاست؟ گفتم جناب سروان اينها بز هستند و تنها دو نفر چوپان همراه آنها ديده ميشود! دهقان قانع نشد و دوربين را به استوار حسنوند داد تا او نگاه كند. حسين حسنوند هم مشكوك بود و چيزي كه بيشتر باعث شك آنها ميشد اين بود كه سرباز حامل پيام ميگفت تعدادي نفر در بين آنها مخفي هستند و خميده راه ميروند. اما آن سرباز خيالاتي شده بود و من هر چه دقت كردم كسي را نديدم. به دهقان گفتم اگر آنها مهاجم بودند، اين طوري باهم نميآمدند؛ بلكه از شيارها و مخفيانه به ما نزديك ميشدند. به هر حال دهقان تا حدودي قانع شد.

 

بعد از ظهر يك فروند بالگرد از سنندج رسيد و مقداري غذاي سرد شده و نامرغوب را با خود آورده بود كه بين افراد تقسيم شد. عصر آن روز به پاسگاه رفتم تا جوياي اوضاع شوم. همزمان فرمانده گردان دستور داده بود كه همة يگان‌ها پايين بيايند. نزد ايشان رفتم. فرمانده گردان گفت از طرف فرمانده لشكر دستور رسيده است كه بايد مجدداً حركت كنيم و وارد پادگان شويم. پرسنل آمادگي اجراي اين دستور را نداشتند و از درگيري روز قبل سخت ترسيده بودند. تعدادي از كاركنان پايور و وظيفه آشكارا مخالفت كردند. حتي بعضي از افراد وظيفه در كنار جاده ايستاده بودند تا چنانچه وسيله‌اي بيابند، به پادگان يا موطن خود برگردند. عده‌اي هم راننده‌ها را ترغيب مي‌كردند تا به سمت سنندج بروند و افراد را با خود ببرند! سرهنگ پاك‌سرشت مي‌گفت دستور بر اين است اگر حركت نكنيم، بالگرد از بالا همه را به رگبار مي‌بندد! – این گفته تهدیدی غیر قابل اجرا بود که فرمانده لشکر به زبان آورده یا خود فرمانده گردان از سر ناچاری به آن متوسل شده بود- ما شرايط فرمانده را درك مي‌كرديم اما از اينكه بدون طرح و برنامه و با پرسنلي بدون روحيه كه هيچ آمادگي نداشتند و در ساعتي كه به غروب نزديك بود، حركت به طرف دشمن آمادة مقابله را منطقي و صحيح نمي‌دانستيم.

چند نفر حاضرين مراتب را به اطلاع فرمانده گردان رسانديم و از او خواستيم از لشكر تقاضاي كمك كند تا افراد تازه نفس با حمايت تانك و بالگرد بتوانند سد دفاعي ضدانقلاب را بشكنند. گفتيم كه با چنين پرسنلي كه مردد هستند و روحية تهاجمي ندارند، حركت ما جز مرگ و نابودي سودي ندارد. وي قبول نكرد و گفت من مي‌روم هر كس هم مي‌خواهد با من بيايد. دستور داد تا خودرويي به سمت سقز بايستد و كساني كه مايل هستند او را همراهي كنند و سوار شوند. فرمانده گردان خوب مي‌دانست كه در آن شرايط و موقعيت زماني حركت به سمت سقز مصلحت نيست اما شايد ناچار بود تا اين حركت نمايشي را اجرا نمايد. از كل گردان 12 نفر برآن كاميون سوار شدند كه اغلب فرماندهان و افراد پايور بودند؛ مگر چند نفر سرباز از همراهان فرمانده گردان مانند بي‌سيم‌چي و غيره.

من آن حرکت نمایشی را که ممکن بود روزی در دادگاه کمکم کند اجرا نکرده و سوار ماشين نشدم. چون شرايط و زمان را مناسب نمي‌دانستم و نمي‌خواستم دستوري را اجرا کنم كه ما را با شكست و سرافكندگي مواجه کند. فرمانده گردان كه وضع را چنين ديد، دوباره فرماندهان را جمع كرد و گفت دستور است كه ما بايد وارد پادگان سقز بشويم. حالا شما چه مي‌گوييد و چه بايد كرد! پس از كمي بحث به اين نتيجه رسيديم كه فرمانده گردان از فرمانده لشكر تقاضاي كمك كند و فردا يا روزهاي بعد با طرح‌ريزي به طرف سقز حركت كنيم. قرار شد آن شب يگان‌ها به روي ارتفاع بروند. بنابراين مجدداً يگان‌ها را به بالاي ارتفاع برديم. وقتي بالاي ارتفاع رسيديم، غروب بود. بلافاصله گروهان‌هاي 3 و 1 را به صورت دايره در يك پايگاه كه سنگرهاي آن هم تا حدودي آماده شده بود، آرايش داديم. آن شب را من و ستوان آرين شكوه و ستوان «فضل‌الله‌ زيني‌وند  » معاون آرين به سه پاس تقسيم كرديم تا يك نفر هميشه بيدار و مراقب اوضاع باشد. تا نيمه شب همه بيدار بوديم و مرتباً بين سنگرهاي افراد گشت مي‌زديم. افراد، تحت تأثير شايعات و مشاهدة شهدا و مجروحين روز قبل شديداً ترسيده بودند و احتمال مي‌دادند دشمن به پايگاه دستبرد بزند. حتي از صداي باد هم وحشت داشتند.

شب هنگام يك نفر درجه‌دار وظيفه خود را به من رساند و گفت محاصره شده‌ايم! پرسيدم چه طور و به چه دليل؟ او گفت صداي كلنگ مي‌آيد و دارند سنگر مي‌كَنَند. با شنيدن اظهارات وي فهميدم محاصره‌اي در كار نيست؛ زيرا سنگركَني براي نيرويي كه مي‌خواهد دستبرد بزند و يا هجوم همه جانبه بكند بي‌فايده است و اگر قصد دشمن غافلگيري باشد، با سنگركَني محل خود را آشكار نمي‌كند. به هر حال همراه او به محل پست نگهباني آنها رفتم. صدايي كه باعث ترس سربازان شده بود، در اثر به هم خوردن شاخه‌هاي يك بوته بود كه جريان باد آنها را به حركت در مي‌آورد. آن شاخه‌ها به هم مي‌خوردند و صدايي ايجاد مي‌كردند. از محل نگهباني آنها جلوتر رفتم و آن دو شاخه را شكسته و نزد آنها برگشتم. حالا ديگر آن صدا شنيده نمي‌شد. مدتي پيشِ نگهبان‌ها ماندم و به آنها قوت قلب دادم تا حالت عادي و آرامش پيدا كردند. به چند جهت هم تلفن كشيده بوديم و ضمن گشت‌زني از طريق تلفن بچه‌ها را دلگرم و هوشيار مي‌كردم. آن شب را تقريباً تا صبح بيدار بودم و گرچه ستوان آرين و زيني‌وند هم نوبتي بيدار بودند اما دلهرة من از اين بود كه اگر كسي از ترس يا اشتباهي شليك كند، پايگاه به هم مي‌ريزد و افراد كم تجربه ممكن است همديگر را بزنند! – این مورد را تجربه کرده بودم .

 

منبع: استقبال خونین ، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، 1390، نشر صرير

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده