استقبال خونين (18)
دو روز در ايرانشاه زماني كه به پاسگاه رسيديم، همة افراد و خودروها در آن محدوده تجمع كرده بودند. داخل پاسگاه پر از نيرو بود. به زحمت راهي باز كرديم و جوياي آب شديم. افراد حاضرِ داخل محوطة پاسگاه گفتند آب و غذا هست برويد بگيريد. ستوان فلاح كُردي را پيدا كردم. ايشان گفتند همة بچههاي گروهان سالم رسيدهاند. براي شما هم نان و خرما از پاسگاه گرفتهايم. من توقع نداشتم كه در يك پاسگاه ژاندارمري كه معمولاً استعداد سازمانی آن حدود 10 تا 15 نفر است، آذوقهاي براي يك گردان وجود داشته باشد، اما پاسداران مستقر در پاسگاه آذوقة فراواني ذخیره داشتند به طوري كه نان و خرما و مقداري پنير به همة افراد رسيد.

از اينكه وجود پاسداران چنين نعمتي را به ما ارزاني داشت، خدا را شكر كرديم. داخل محوطة پاسگاه شلوغ شده بود و جايي براي استراحت نداشت. به فلاح كُردي گفتم برويم پشت بام. پشت بام خلوت بود اما از نيمه شب به بعد بخصوص نزديك صبح خيلي سرد شد. به هر حال با استفاده از چند پتو شب را به صبح رسانديم. البته عناصري براي نگهباني تعيين شدند ولي اطميناني به آنها نبود؛ مگر پاسداران و ژاندارم‌ها كه آمادگي جسمي بهتري داشتند.

صبح زود آماده شدم تا از پاسگاه خارج شوم اما دل دردِ ستوان فلاح كُردي شروع شد. او را پايين آورديم تا روي يك تخت‌خواب ژاندارم‌ها كه خالي شده بود، استراحت كند. فكر مي‌كردم در اثر سرماي آن شب دچار دل درد شده است. او را با پتو پوشاندم و آب جوش دادم. تأثيري نكرد. پزشكيار آمد آمپول زد، باز درد وي آرام نشد. چون خودش قبلاً پزشكيار بود احتمال آپانديس مي‌داد. فلاح كُردي از من مي‌خواست تا به امور گروهان برسم و او را رها كنم. خيلي از اين موضوع ناراحت شدم. چون فلاح كُردي افسري كاردان، منضبط و وفادار بود. اگر او از دور خارج مي‌شد، تنها مي‌ماندم. به سراغ گروهان رفتم و به سرگروهبان و ساير درجه‌داران گفتم تا آماري از سلاح و مهمات و افراد بگيرند و يگان را از محل پاسگاه دور كنند تا ببينيم دستور فرمانده گردان چيست؟ دوباره برگشتم نزد فلاح كُردي. او همچنان از درد به خود مي‌پيچيد. ساعتي بعد از طلوع آفتاب يك فروند بالگرد 214 در مقابل پاسگاه بر زمين نشست تا مجروحين را به سنندج منتقل كند. مراتب را به اطلاع فرمانده گردان رساندم. ايشان با اعزام فلاح كُردي موافقت كردند. او را به داخل بالگرد برديم. بقية مجروحين هم سوار شدند. در بين مجروحين استوار «محمد علي اديب‌پور» هم بود كه دستش تير خورده بود. در اين بين برادر كوچكترش كه درجة وظيفه بود و در يگان من خدمت مي‌كرد، به شدت بي‌قراري و گريه مي‌كرد و تقاضا داشت تا همراه برادرش برود. ناچار موافقت كردم تا او هم سوار شود و برود. ستوان فلاح كُردي را به كرمانشاه انتقال داده بودند و در آنجا آپانديس وي تحت عمل جراحي قرار گرفته بود.

 نزد فرمانده گردان رفتم تا كسب تكليف كنم. او در تلاش بود تا از طريق بي‌سيم با فرمانده لشكر ارتباط برقرار كند. بعد از كمي تأمل گفت يگان‌ها همين نزديك باشند تا وضع ما مشخص شود.

با توجه به اينكه ارتفاعات اطراف بر محدودة پاسگاه مسلط بودند و محل پاسگاه از دو طرف به تنگه‌هايي وصل مي‌شد، چنانچه ضدانقلاب ارتفاعات را در دست مي‌گرفت و افرادي را در تنگه‌هاي ورودي به پاسگاه مستقر مي‌كرد، مي‌توانست در محل جديد ما را محاصره كرده و تلفاتي وارد نمايد. بنابراين تجمع افراد در محدودة پاسگاه نوعي بي‌احتياطي بود. از طرفي سرگرداني نيروها در كنار روستاي ايرانشاه صورت خوبي نداشت. به همين منظور به فرمانده گردان پيشنهاد كردم يگان‌ها به بالاي ارتفاعِ پشت پاسگاه كه نزديك به آن بود، نقل مكان كنند. ايشان پذيرفتند و گفتند خيلي دور نرويد تا در دسترس باشيد. مراتب به ساير فرماندهان گروهان نيز ابلاغ شد. گروهان يكم را به حركت درآوردم و به دنبال ما گروهان سوم نيز از ارتفاع صعود كرد و هر دو گروهان به سرِ تپه رسيدند. ستوان يكم عليرضا فتح‌الهي نيز گروهان اركان را با فاصله‌اي از ما به نقطة ديگري در بالاي كوه حركت داد. به سرگروهبان گروهان سفارش كردم تا آب و مقداري كنسرو به بالاي ارتفاع بفرستد. در بالاي ارتفاع افراد را پراكنده كرديم تا به استراحت بپردازند و اسلحة خود را تميز كرده و بازديد كنند. حتي تفنگ 106 ميلي‌متري گروهان را از مسيري به بالاي كوه آورديم. گروهان دوم كه فرمانده‌اش مجروح شده بود، بدون سرپرست بود. نيمي از افراد آن داخل گروهان ما شد و بقيه در اطراف پاسگاه ماندند. چند بار بالگردها به محل پاسگاه آمدند و دوباره پرواز كردند. آنها پيام‌هايي را براي فرمانده گردان مي‌آوردند. نمي‌دانم از فرماندهان و مسؤولين لشكر چه كساني به محل آمدند و با فرمانده گردان چه صحبت‌هايي كردند؟ پس از ساعتي استراحت، محلي را براي پدافند دورتادور انتخاب كردم و محل سنگر و سمت نفرات را مشخص نموده و افراد را وادار كردم تا سنگر دفاعي حفر نمايند. ترجيح مي‌دادم چنانچه شب را در منطقه ايرانشاه بمانيم، يگان را روي ارتفاع مستقر نمايم. به گروهان سوم و نيمي از گروهان دوم كه داخل گروهان ما شده بودند نيز سَمت دادم و كلاً يك پايگاه دفاعي تشكيل داديم. ستوان آرين پس از استقرار گروهان در بالاي كوه، خود به پاسگاه برگشت اما غروب دوباره نزد ما آمد. كمي بعد سروان دهقان هم از ارتفاع بالا آمد و پس از مشاهدة اوضاع گفت من هم همين جا در كنار شما مي‌مانم. سرگروهبان گروهان و چند نفر همراهش با مقداري وسايل به ما ملحق شدند. او بساط چاي را برقرار كرد و مقداري جيرة عملياتي را بين افراد تقسيم نمود.

 

 

منبع: استقبال خونین ، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، 1390، نشر صرير

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده