استقبال خونين (15)
قطع درگيري با ضدانقلاب نبرد همچنان ادامه داشت و در چند نقطه در پشت تپه ـ جنوب و شرق تپه تك تيراندازان دشمن تسلط كامل داشتند و از نيروهاي كم تجربة ما تلفات ميگرفتند. روز رو به پايان بود و آفتاب در حال غروب. گذشت زمان به ضرر ما و فرا رسيدن تاريكي و شب به نفع دشمن رقم ميخورد؛ زيرا افراد خسته و گرسنه و تشنه ما اينك زمينگير شده بودند. دربارة ورود خصمانه به داخل شهر با استفاده از آتش شديد و بكارگيري سلاحهاي پشتيباني تصميمي گرفته نشده بود و از رسيدن به پادگان هم نااميد شده بودند.

شخص فرمانده گردان كه از ابتدا قضيه را كوچك مي‌دانست (شايد به ظاهر) در اين باره دستوري نداده بود و ما فرماندهان گروهان هم در اتخاذ چنين تصميمي مردد بوديم و برايمان غير قابل قبول بود كه با كلية سلاح‌ها به سمت شهر تيراندازي كنيم و راه خود را به سوي پادگان باز كنيم. چون مطمئن نبوديم كه فرماندهان و قانون حامي ما باشند.[1] از همه مهم‌تر اينكه پرسنل آمادگي اجراي چنين دستوري را نداشتند و همان طور كه قبلاً گفته شد، فرمانده دستة ادوات گروهان يكم (ستوان فلاح كردي) حاضر نشد چند گلولة خمپاره به نقاطي از خارج شهر پرتاب كند! بنابراين آن روز امكان ورود به شهر و رسيدن به پادگان ضعيف و خطرناك بود. از طرفي دشمن با استفاده از بلندگو مردم شهر را تحريك كرده و به ياري خود فرا مي‌خواند. محور سقز ـ بوكان كه قسمتي از آن در ديد ما قرار داشت، داراي ترافيكي سنگين شده بود و مشخص بود نيروي كمكي از شهرهاي بوكان، مياندوآب، مهاباد و همچنين بانه در حال ورود و تقويت عناصر ضدانقلاب است. ما اين موضوع را نيز خوب مي‌دانستيم كه افراد ناآشنا به محل و كم تجربة يگان‌ها با فرا رسيدن شب در مقابل افراد بومي و عشاير و روستايي كُرد آسيب‌پذير هستند و بخصوص به علت گرسنگي، تشنگی و خستگي و قرار گرفتن در محيطي ناآشنا روحية آنان در حال تنزل و تزلزل بود. تعداد رزمندگان جدي و فداكار ما كه در اين مأموريت احساس مسئوليت مي‌كردند رو به كاهش مي‌رفت. هر بار كه فردي مورد اصابت گلولة دشمن قرار مي‌گرفت، يك يا چند نفر براي تخلية او صحنه را ترك مي‌كردند و ترغيب افراد فرسوده و كم روحيه به جلو و محل درگيري چندان نتيجه‌بخش نبود.

پيش‌تر گفته شد كه پرسنل پايور (كادر رسمي) هنوز متأثر از شوك انقلاب اسلامي بودند. هنوز احضار بعضي از افراد به دادگاه يا شايعة احضار آنان ادامه داشت و كافي بود يك نفر سرباز يا كادر نزد كسي بگويد فلان نظامي به سوي مردم تيراندازي كرده، بدرفتاري نموده و… در اين صورت افراد تندرو يا سوء‌استفاده‌گر يگان براي آن فرد ايجاد دردسر كرده و جنگ رواني به راه مي‌انداختند و ممكن بود كار فرد به محاكمه و زندان بكشد. اكثر افراد وظيفه هم تحت تأثير تبليغات و شايعات ديدگاه مشخص و ثابتي نداشتند و بعضاً از حزب و گروهي حمايت مي‌كردند و در اجراي دستورات مردد و حتي نسبت به كاركنان پايور بدبين بودند.

اين مسائل و شرايط حاكم بر صحنه قابل تعمق بود. مجدداً نزد معاون گردان آمدم تا نيروي بيشتري را براي تقويت رزمندگانِ جلو اعزام كنند. در آنجا ستوان ‌يكم سلطان‌پناه و ستوان‌ دوم يدالله رشنو حضور داشتند. سروان اسدالله دهقان هم خاكي و خسته از راه رسيده بود و معترضانه مي‌پرسيد فرمانده گردان كجاست؟ چه بايد بكنيم؟

ما چند نفر به تجزيه و تحليل چگونگي عمل پرداختيم. اتفاق نظر بر اين بود كه با توجه به غروب آفتاب و فرارسيدن شب با دشمن قطع درگيري كنيم و به حدود پنج كيلومتري شهر عقب‌نشيني كرده و در آنجا يك دفاع دورتادور تشكيل داده و شب را به صبح برسانيم. زيرا به دلايلي كه ذكر شد اكثريت افراد از نظر روحي و جسمي آمادگي ورود به شهر به صورت قهري را نداشتند و باقي ماندن در دروازة شهر موجب مي‌شد تا انبوه جمعيت ضدانقلاب با تبليغ و اجراي عمليات نفوذي افراد را وادار به تسليم نمايد. بدين ترتيب خطر خلع سلاح و اسارت تعداد زيادي از پرسنل متصور بود. بنابراين تصميم بر اين شد كه سرگرد نظامي معاون گردان و ستوان يكم سلطان‌پناه خودروهاي ستون را رو به عقب آرايش دهند و ما چند نفر هم به خط مقدم درگيري برويم و فرمانده گردان را قانع كنيم كه مصلحت بر قطع درگيري است.

 

منبع: استقبال خونین ، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، 1390، نشر صرير

 


[1]ـ نظر سرلشكر فربد رئيس ستاد مشترك ارتش به نقل از روزنامة كيهان مورخة يكم مرداد 58 چنين بود: «رو در رويي ارتش با مردم دون شأن اين نيرو است؛ مگر براي جدايي يك استان!»

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده