استقبال خونين (11)
حركت به سوي سقز (3) اينك به حدود پنج كيلومتري شهر سقز رسيده بوديم و شهر در مقابل ما ديده ميشد و ظاهراً آرامش برقرار بود. پرسنل گردان و مأمورين از ساعت چهار صبح در تلاش و در حركت بودند و در مقابل آفتاب در داخل كاميونهاي روباز نشسته بودند. ناهار در داخل ستون پيشبيني نشده بود، به اميد اينكه ظهر به پادگان سقز ميرسيم اما تا ساعت چهار عصر يعني حدود دوازده ساعت بدون استراحت و صرف غذا هنوز در حركت بوديم.

به جز آنهايي كه آذوقه‌اي با خود داشتند، بقيه از فرط خستگي و گرسنگي توانشان تقليل رفته بود. موضوعي كه من از آن رنج مي‌بردم و در انجام موفقيت‌آميز مأموريت خيلي مهم بود، شرايط روحي همكاران بود و اين حقيقت ماية دلواپسي و نگراني همة مسؤولين و فرماندهان شده بود. افسران و درجه‌داران گرچه تحت تأثير تبليغات گرايشاتي داشتند و گاه انتقاد و اعتراضاتي مي‌كردند اما ترديد آنان بيشتر دربارة آيندة خودشان بود. آنها فكر مي‌كردند چنانچه متهم به بدرفتاري يا درگيري با مردم شوند، چه خواهد شد؟ آيا محاكمه و قصاص خواهند شد يا نه؟ آنها در دودلي و ترديد به سر مي‌بردند. در ميان آن همه تبليغات و شعار سردرگم بوديم. تشخيص اينكه تودة مردم كردستان و آذربايجان‌غربي و كساني كه در حمايت از آنان شعار مي‌دادند، خواسته‌هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي منطقي و بجايي دارند يا نه؟ در آن شرايط براي ما كه وارد جريانات سياسي نبوديم تا حدودي دشوار و نياز به تعمق و تحقيق داشت. گاهي فكر مي‌كرديم آيا حضور ارتش باعث ايجاد حساسيت نمي‌شود!

افراد وظيفه هم تحت شرايط ايجاد شده اعلام موضع مي‌كردند. تعدادي واقعاً حامي و طرفدار مسؤولين نظام جمهوري اسلامي بودند. عده‌اي كوركورانه از سازمان‌ها و گروه‌هايي با ديدگاه‌هاي متفاوت پيروي مي‌كردند. در هر يگان هم چند نفري فريب خورده و خطرناك وجود داشت كه بر عليه افراد كادر و بخصوص فرماندهان سمپاشي نموده و آنان را مرتجع، وابسته به رژيم گذشته، بي‌ايمان، ناآگاه، وابسته به امپرياليست و اصلاح‌ناپذير معرفي مي‌كردند. اين تعداد قليل وابسته به گروه‌هاي چپ‌گرا (مجاهدين و فداييان خلق) و انشعابات آنان بودند. عده‌اي هم مرام و ايدة خاصي نداشتند و تنها به خاطر سوءاستفاده خود را انقلابي و مسلمان و خواستار عدالت و حق قلمداد مي‌كردند و در مجموع انسجام و انضباط قابل قبولي در سطح يگان‌ها وجود نداشت و بيم آن مي‌رفت در شرايط حساس از دستورات فرماندهان سرپيچي يا قصور نمايند. با اين اوضاع و احوال عازم مأموريتي بوديم كه شايعات داغ و اخبار ضد و نقيض آن را به يك جنگ رواني تبديل كرده بود.

كمين ضدانقلاب در ورودي شهر سقز

ابتداي ستون كم‌كم وارد شهر سقز مي‌شد و آخرين خودروهاي ستون هنوز حدود سه كيلومتر با شهر فاصله داشتند. هر قدر ستون به شهر نزديك‌تر مي‌شد ما مطمئن‌تر مي‌شديم كه ديگر كمين و حمله‌اي به ستون نمي‌شود و مخالفت احتمالي مردم به صورت مسلحانه نخواهد بود. اينجا لازم است توضيح مختصري دربارة وضعيت شهر در آن زمان ارايه كنم.

شهر سقز در داخل دره‌اي قرار گرفته است و رودخانة قوري‌چاي از كنار آن عبور مي‌كرد[1]. امتداد رودخانه و ارتفاعاتي كه در شمال و جنوب شهر قرار دارد، در جهت تقريبي شرقي ـ غربي است و امتداد آن به طرف بانه و مرز عراق است. شهر سقز در سال 58 در شمال رودخانه و متصل به دامنة رشتة شمالي گسترش داشت. رودخانة سقز كه در نهايت وارد خاك عراق مي‌شود، در آن زمان حد جنوبي شهر بود و پل واقع بر روي اين رودخانه مدخل ورودي شهر از سمت سنندج محسوب مي‌شد. البته در جنوب رودخانه سقز و در دو طرف جاده تعدادي خانة روستايي و حاشيه‌نشين احداث شده بود. در جنوب رودخانه و مشرف بر پل و جادة ورودي شهر يك تپه كوچك وجود داشت كه آن را تبديل به فضاي سبز كرده بودند و تعدادي درخت كوچك و كانال آب و پايه‌هايي جهت نشستن، چيزهايي بودند كه به عنوان سنگر دفاعي و پوشش قابل استفاده بودند. اين تپه به لحاظ تسلط بر شهر و كاهش ديد تيراندازان داخل شهر براي ما حائز اهميت بود. بعد از پل و در مقابل اين تپه اولين ميدان شهر به فاصلة كمي از پل قرار داشت. در اين ميدان محورهاي بوكان ـ بانه و سنندج منشعب مي‌شدند و چند خيابان باريك هم به ميدان متصل مي‌شد. پادگان تيپ سقز در منتهي‌اليه سمت غربي شهر و در ابتداي جادة بانه قرار داشت و راه اصلي ورود به آن از داخل شهر مي‌گذشت. البته يك راه فرعي خاكي در غرب شهر وجود داشت كه هنگام كم آبي بدون استفاده از پل عرض رودخانه را قطع مي‌كرد و وارد پادگان مي‌شد كه در آن زمان به خاطر كشت زمين‌هاي مجاور شهر آثار آن جاده پيدا نبود.

 

 

منبع: استقبال خونین ، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، 1390، نشر صرير

 


[1] – هم اکنون به علت گسترش شهر به سمت جنوب، این رودخانه از میان شهر می گذرد.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده