استقبال خونين (8)
اوضاع كلي كردستان (3) «شيخ عزالدين حسيني» كه او را رهبر مذهبي خلق كُرد معرفي ميكردند، قدرتي پيدا كرده بود و اطرافيانش براي رسيدن به اهداف خود، او را يك روحاني آگاه و متفكر معرفي نموده و دستوراتش را واجبالاطاعه ميدانستند. آنها ميگفتند اين روحاني مترقي كه شايستگي رهبري خلق كُرد را دارد، نظرات و عقايد سازندهاي در راه اصلاح جامعه و استيفاي حقوق مردم كردستان دارد!

از طرفي مخالفين شيخ عزالدين حسيني او را ساواكي و امام جمعة منتخب شاه مي‌دانستند. اين روحاني سني مذهب حاضر به قبول حكومت اسلامي به رهبري شيعه نبود. از قول او مي‌گفتند فردي است آزادانديش كه اقتصاد كمونيسم را مغاير قوانين و سنت اسلام نمي‌داند و مردم را به شركت در تشكل‌ها و تجهيز به سلاح و نيرو ترغيب مي‌نمايد تا بتوانند آرمان خود را پياده نمايند.

در مقابل شيخ عزالدين، يكي ديگر از رهبران ديني كردستان به نام «علامه احمد مفتي‌زاده» قد علم كرده بود. اين فرد كه معمم نبود، خود و پدرش را كه استاد دانشگاه تهران در يكي از رشته‌هاي معارف اسلامي بود، اسلام شناس و رهبر ديني كردستان مي‌دانست. مفتي‌زاده در ابتدا متمايل به رهبران جمهوري اسلامي ايران بود و زماني‌ كه ما در سنندج بوديم، تلويزيون محلي كردستان پيام‌هاي وي كه مردم را به وحدت و آرامش دعوت مي‌كرد، پخش مي‌كرد. به نظر مي‌رسيد مفتي‌زاده در بين مردم پايگاه مستحكمي ندارد زيرا با تسلط گروه‌هاي كرد در منطقة سنندج مجبور به ترك آنجا شد و بعد هم در زمرة مخالفين و منتقدين جمهوري اسلامي ايران درآمد.

در آن زمان، افراد مسلحِ گروه‌هاي غيرقانوني بر اكثر شهرها و روستاهاي كردستان و آذربايجان‌غربي از جمله مهاباد، سقز، بانه، سردشت‌، پيرانشهر، بوكان، مريوان، ديواندره، پسوه، كامياران و حتي سنندج تسلط كامل داشتند و مراكز سياسي و اقتصادي اين شهرستان‌ها را به كنترل خود در آورده بودند. از ورود پاسداران انقلاب اسلامي جلوگيري مي‌كردند و نيروهاي انتظامي (شهرباني و ژاندارمري) هم قدرت دخالت در امور را نداشته يا خلع سلاح شده بودند. افراد مسلح وابسته به اين گروه‌ها يا ديگر افراد فرصت‌طلب در جاده‌ها و شهر‌ها به گروگان‌گيري و قتل و كشتار مي‌پرداختند. گروه‌هاي ضد انقلاب فشار خود را براي تصرف و كنترل پادگان‌هاي ارتش در شهرهاي سقز، مريوان، پيرانشهر و پسوه و پايگاه‌هاي نظامي بانه و سردشت‌ افزايش داده و اين مراكز نظامي را در اختيار خود درآورده بودند.

يگان نظامي موجود در داخل پادگان‌‌ها به علت كمبود شديد نيرو و تهديدات افراد بومي و ناآگاه نمي‌توانست براي مدت زيادي در مقابل فشار رواني و نظامي دشمن مقاومت كند و توانايي لازم براي درهم شكستن محاصره يا تعقيب مهاجمين را نداشت. بنابراين در صورت تاخير در اعزام نيروي كمكي و تقويت پادگان‌ها، سقوط تدريجي آنها قطعي بود.

در چنين شرايطي گردان 139 براي حفاظت از پادگان تيپ2 و برقراري امنيت در شهر سقز اعزام گرديد. اين تصميم اقدامي به موقع و مناسب بود، زيرا در صورت سقوط پادگان كه مهم‌ترين پايگاه امنيتي نظام در آن شهر و محل توسعة عمليات پاكسازي ضدانقلاب بود، اقتدار و حاكميت جمهوري اسلامي در آن شهر تضعيف شده و دستيابي مجدد به پادگان و باز پس‌گيري تجهيزات غارت شده، كاري دشوار و مستلزم پرداخت بهاي سنگين بود.

دو روز در سنندج

هنگام ورود گردان ما به سنندج در تاريخ 25/5/58، سرهنگ «جوادي» فرمانده تيپ يكم و فرمانده پادگان بود و دستورات فرمانده لشكر از جانب ايشان به ما ابلاغ مي‌شد. در بدو ورود مأموريت اصلي ما كه عزيمت به سقز و تقويت سربازخانة تيپ بود، به سرهنگ2 «مرتضي پاك‌سرشت» – فرمانده گردان- ابلاغ گرديد و وي هم فرماندهان گروهان را احضار و مأموريت جديد را ابلاغ كرد. فرمانده گردان، مأموريت گروهان‌يكم را جلوداري ستون اعزامي از سنندج به سقز اعلام كرد كه حساس‌ترين و خطرناك‌ترين مسؤوليت بود؛ زيرا اين گروهان مي‌بايست با هوشياري مسير جاده و اطراف آن را كاوش كرده و از غافلگيري ستون جلوگيري نمايد. خطرِ در كمين افتادن گروهان يا همة نيروها، موضوع قابل توجهي بود كه با توجه به آسيب‌پذيري افراد سوار بر خودرو و تيراندازي به آنها از كمين‌گاه، ما را به فكر واداشت تا تدابيري جهت كاهش آسيب‌پذيري به كار گيريم. براي اين منظور در دو طرف و عقب كاميون‌‌هاي حامل افراد كيسه‌هاي پر از شن چيديم تا سنگري براي افراد باشد و به آنها تمرين پرش از كاميون و رسيدن به جان‌پناه و نحوة درگيري با عناصر كمين را آموزش داده و تمرين كرديم. تا آماده شدن مقدماتِ حركت گردان كه مشكل اصلي آن تهية خودروهاي نظامي جهت حمل افراد و سلاح‌هاي سنگين و مهمات و وسايل زيست بود، مدت دو روز طول كشيد. در اين مدت با توجه به احساس خطر كمين و تهاجم عناصر ضدانقلاب با جديت تمام به آموزش و تمرين استفاده از زمين و سلاح در وضعيت‌هاي درگيري احتمالي پرداختيم و خدمة سلاح‌هاي سنگين نيز مشق‌هاي پاي قبضه را تمرين و تكرار كردند.

در اين مدت به ديدار چند نفر از همدوره‌‌هايم رفتم تا ضمن تجديد ديدار، اطلاعاتي از وضعيت مسير و منطقه كسب كنم. ستوان‌ يكم «يدالهي» (كه در درگيري بعدي در سنندج به شهادت رسيد) اخبار و اطلاعاتي به من داد و اوضاع منطقه را تشريح كرد. ستوان ‌يكم «محمد كمالي» و ستوان ‌يكم «يوسف بيگي» را كه اصالتاً كرد و اهل سنندج بودند، نيز ملاقات كردم. كمالي گفت: «ما افسران و درجه‌داران كُرد در بد شرايطي قرار گرفته‌ايم. هر چند با صداقت و اخلاص عمل مي‌كنيم، باز هم همكاران به ما مشكوك هستند و فكر مي‌كنند چون كُرد هستيم احتمالاً با مخالفين نظام همكاري داريم. از طرفي در جامعة كُرد هم مطرود هستيم و از اينكه با آنها همكاري نمي‌كنيم، ما را «جاش»[1] مي‌گويند.» او مي‌گفت: «مظفرزمان پيرا (يكي ديگر از افسران كُرد همدورة ما) خدمت را رها كرده و ممكن است تحت تعقيب قرار گيرد. من، يوسف بيگي و شاهپور هازلي هنوز سرِ خدمت هستيم، اما وضعيت ما مشخص نيست. ممكن است به ما بگويند برويد!» كمالي گفت بهتر است در اين رابطه گفتگو نكنيم و شما هم تماس خود را با ما كم كنيد؛ چون ممكن است مورد سوءظن قرار گيريد.

تلويزيون محلي هم مصاحبة بعضي از شخصيت‌ها را پخش مي‌كرد. استاندار كه ظاهراً آقاي «محمدرشيد شكيبا» بود و آقاي احمد مفتي‌زاده مردم را به آرامش و هوشياري در مقابله‌ با توطئة استعمار دعوت مي‌كردند.

 

منبع: استقبال خونین ، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، 1390، نشر صرير

 


[1]ـ «جاش» اصطلاحي بود كه گروه‌هاي مخالف به همديگر لقب مي‌دادند. معني لغوي آن را فراموش كرده‌ام، اما در اصطلاح به مفهوم نادان، خودفروخته، خائن، سرسپرده و…به كار مي‌رود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده