هفتمین فصل غزل (64)
آرام بیادعا چون باران بهسادگی آب از ناودان هر دل جاری بود

به یاد شهید بزرگوار «چمران»

شاهین

علی موسوی گرمارودی

مردی به ازای شرف

به تردی ساقه انجير

صخره‌ای زیرآب

صلابت آرام مستتر

خشونت در بازوانش به استراحت می‌نشست

تا راست‌تر بایستد

دست‌های نوازش او

گربه‌ها را پلنگی می‌آموخت

با چشمانی صبور و سمور

تنديس امل و عمل

و چون تنديس

آرام

بی‌ادعا چون باران

به‌سادگی آب از ناودان هر دل

جاری بود

بر برج بیداری شاهین

با پرواز و نگاه کبوتران

و بازوان گشاده

در هودج عشقی سرخ

از حریر خون گذشت

از هوا باران اخم می‌بارد

باران زهرآگین اخم

و جانماز لبخند را

در ایوان خانه، خيس و مچاله می‌کند

و من در سرپناه

نمازم را به بلندای قهقهه می‌خوانم

در آسمان شهر

قلب كينه می‌ترکد

و تکه‌های سربی اخم

روی دست‌های شفقت

و روی دست‌های آبی بهجت

تاول می‌نشاند

و ما می‌ایستیم

و آهنگ بیداری را

یک‌صدا زمزمه می‌کنیم

وقتی خفاشان

صمیم شب را آلوده می‌کنند

من به ارتفاع شک می‌کنم

زیرا بر زمین قناری‌هایی را می‌شناسم

که دل‌هایشان از ارتفاع شب

سبک‌تر است

و پیش از حادثه

ارغوانی­اند

و در طیلسان خون

از خفاشان نمی‌هراسند

حماقت در لباس مرگ

آن بالاها سرگردان است

و من از پشت شیشه دیدار

هزاران شهاب شگفتی

و سؤال را می‌بینم

که به بلندای قامت وقار

به قلب حماقت

نشانه می‌روند

بابانوئل‌های ناخوانده

از دودکش خانه‌ها ارمغان خون می‌فرستند

و عمو نوروز خودمان

که در پنجدری قرآن می‌خواند

تمام پنجره‌ها را می‌بندد

و سوراخ بخاری‌ها را می‌گیرد

و با انگشت بینی‌اش را

و زیر لب می­غرد:

«باز کثافت‌ها آمدند»

سنگ‌های فتنه از دورترین جایگاه ترس

به پیشانی مردانه شهر می‌خورد

و همه دستمال‌ها را درمی‌آوریم

و خون پیشانی را پاک می‌کنیم

و در باغچه ناگهان شقایق می‌روید

و کنار آن سپیدار

کرکس‌ها یک‌لحظه چهره آفتاب را می‌پوشانند

همه سر برمی‌آوریم

و تابش انبوه خورشیدهای نگاه

بال کرکس‌ها را می‌سوزاند

و دوباره آفتاب می‌شود

و شهر هزار خورشید لبخند می‌زند

وقتی لاشخورها از دورترین غار ترس

در آسمان پیدا می‌شوند

و فضله‌های سمی

به دامان سپید شهری افكنده

شهر

بی‌اعتنا به لاشخوران و زاغان

دامان خود را می‌تکاند

از سينه هر کلمه

هفت سنگاب، آب معنا می‌جوشد

پسر پنج‌ساله‌ام می‌گوید:

«بابا! سال‌ها کنار تو می‌جنگم»

و من خون را

از روی چشم‌های کوچکش پاک می‌کنم

 

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده