عبور از سيروان (84)
سنگر عمليات براي استراحت آن تعداد كوچك بود و شب را به سختي و در فضايي تنگ سپري كرديم. همه خسته و كوفته بوديم اما صحبتها از هر دري و موضوعي ادامه يافت. آقايان كاظمي، همت و نقدي دربارة عمليات و جريان و نتايج آن بحث ميكردند. سروان نشاط افشار هم از فيض شهادت، خصوصيات فرماندهان حكومت اسلامي، قاطعيت در برابر دشمنان، منافقين و متخلفين صحبت ميكرد.

آغاز عمليات محمد رسول الله (ص) (5)

در حين رسيدگي به امور اسرا، سرواني از سمت نودشه به ملندو و محل جمع‌آوري اسرا وارد شد و در اطراف سنگر نگهداري عراقي‌ها گشتي زد. چون مشغول صحبت با بي‌سيم بوده و نمي‌دانستم اين فرد كيست. به استقبال او نرفته و دقايقي منتظر ماندم تا ببينم چه مي‌گويد؟ او با مشاهدة من به طرفم آمد و پرسيد شما كي هستيد؟ خود را معرفي كردم. او هم خود را سروان نشاط افشار رئيس بازرسي قرارگاه فرماندهي غرب معرفي كرد. قبلاً نام او را شنيده و در مكاتبات با عنوان و مسئوليت وي آشنا بودم. از سخت‌گيري و برخورد قاطع او با افراد متخلف هم چيزهايي شنيده بودم. در آن زمان سازمان‌هاي حفاظت اطلاعات و عقيدتي سياسي در ارتش استقرار نيافته يا در مرحله تشكيل بودند و افراد آن در سطح يگان‌هاي عملياتي فعاليتي نداشتند. بنابراين وظايف امنيتي را هم بازرسي‌ها بر عهده داشتند. سروان نشاط افشار هم يك نفر افسر وظيفه را به عنوان نمايندة خود در سطح گروه رزمي از ميان پرسنل گردان به نام زارع از اهالي اصفهان تعيين كرده بود تا گزارشات را به وي برساند. با سروان نشاط افشار به گفتگو پرداختيم و ايشان از نتايج عمليات جويا شدند و در ضمن صحبت‌ها از من گله كرد كه چرا او را تحويل نگرفته و به حضور او بي‌توجه بوده‌ام. البته گفتة ايشان درست بود و گذشته از جايگاه خدمتي ايشان و مأموريتي كه از جانب فرماندهي منطقة غرب داشت، اصولاً مي‌بايست من هر تازه واردي را به گرمي پذيرا شوم.

حدود نيم ساعتي طول كشيد تا فرمانده گروهان يكم آماري از مجروحين، سلاح و تجهيزات يگان ارائه دهد. كسي از يگان اسير يا مفقود نشد و ضايعات جزيي بود. يك آمار تقريبي هم از غنائم كه بيشتر سلاح بود دريافت نمودم. از مسئولين سپاه در آن محور نيز سؤال كردم. از آنها هم كسي جا نمانده و كلية مجروحين و شهدا تخليه بودند. پس از حركت آخرين خودرو حامل اسراي عراقي به سمت پاوه از جانب محور يكم خيالم آسوده شد و به اتفاق سروان نشاط افشار راه سربالايي ارتفاع شمشي را در پيش گرفتيم تا خود را به پاسگاه تاكتيكي برسانيم. وقت غروب و تاريكي هوا به پاسگاه رسيديم. آن موقع فهميدم كه سرگرد نقدي به دنبال گروهان دوم به جلو رفته و هنوز برنگشته است. سروان صالحي‌نژاد گفت سرگرد عصري رفته جلو تا بچه‌ها را تشويق نمايد كه كل‌هرات را بگيرند. با اينكه به او پيام داديم كه عمليات متوقف شده و بايد يگان‌ها برگردند ولي او هنوز نيامده! ارتباط ما هم با او قطع شده. مي‌بيني اين سرگرد چه كارهايي مي‌كند! اگر شهيد بشود يا به دست عراقي‌ها بيفتد، مي‌داني چه مشكلاتي پيش مي‌آيد؟! همه نگران و منتظر بازگشت او بوديم. از صالحي‌نژاد و سرگرد ابراهيمي دربارة محل دقيق پيشروي گروهان دوم و آخرين تماس با نقدي سؤال كردم و در فكر بودم كه با يك گروه به سمت آنها برويم. هوا كاملاً‌ تاريك شد، ولي زمان زيادي از حضور ما در پاسگاه نگذشته بود (حدود 20 دقيقه) كه نقدي با لباس و دستان خون‌آلود وارد پاسگاه شد. خود او سالم بود ولي لباسش در اثر حمل مجروح خوني شده بود. با محور نوسود ـ شوشمير تماس برقرار شد؛ آنها هم مراجعت كرده بودند. البته تعداد كمي شهيد و مجروح داشتند كه به عقب تخليه شده بودند. آن شب را نيز در پاسگاه تاكتيكي فرمانده عمليات دور هم جمع شديم و به تجزيه و تحليل عمليات پرداختيم. كلية اعضا حضور داشتند و سروان نشاط افشار مسئول بازرسي قرارگاه غرب نيز به جمع ما اضافه شد. آقايان كاظمي و همت با روحيات خاص خود و بينشي كه نسبت به مقام شهدا داشته و آن را سر حد كمال انسان مي‌دانستند، طبق معمول خوشحال و خندان و از موفقيت به دست آمده مسرور بودند. و شهادت فردي متعهد، شجاع و بانشاط همچون برادر ربيعي را كه وجودش تأثيرگذار بر عمليات بود، خيلي عادي مي‌نگريستند. سرگرد نقدي از توقف ادامة عمليات ناخرسند بود و از اينكه زمان به سرعت گذشت و نيرويي در اختيار نبود تا عمليات را ادامه داده و كلية هدف‌ها را تصرف كند، ابراز تأسف مي‌نمود. مخصوصاً او شاهد نبردي سخت در مسير قله شمشي به كل هرات بوده و مشاهدة تعدادي زيادي شهيد و مجروح كه جسد تعدادي از آنها در ميدان رزم باقي ماند او را متأثر كرده بود. سرگرد نقدي كم‌كم به موفقيت به دست آمده در محور گروهان يكم واقف شد و تغييراتي در روحيه‌اش به وجود آمد.

سنگر عمليات براي استراحت آن تعداد كوچك بود و شب را به سختي و در فضايي تنگ سپري كرديم. همه خسته و كوفته بوديم اما صحبت‌ها از هر دري و موضوعي ادامه يافت. آقايان كاظمي، همت و نقدي دربارة عمليات و جريان و نتايج آن بحث مي‌كردند. سروان نشاط افشار هم از فيض شهادت، خصوصيات فرماندهان حكومت اسلامي، قاطعيت در برابر دشمنان، منافقين و متخلفين صحبت مي‌كرد. سرگرد ابراهيمي و سروان صالحي‌نژاد كه كمتر وارد بحث مي‌شدند، به ناچار توضيحاتي مي‌دادند. در نهايت حدود ساعت 24 در كنار هم به صورت فشرده دراز كشيديم و دوستان خسته فوراً به خواب رفتند. هنگام نماز صبح سروان نشاط افشار با تكان دادن بعضي‌ها آنها را از خواب بيدار كرد. او مي‌گفت نمازتان را بخوانيد و دوباره بخوابيد. بعد از طلوع آفتاب روز سيزدهم قرار شد يگان‌هاي ارتش و سپاه به همان ترتيب و با استعداد قبلي مواضع را حفظ نمايند. آقايان كاظمي و همت به دنبال كار و برنامة خود رفتند. نشاط افشار هم عازم كرمانشاه گرديد. سرگرد ابراهيمي و سروان صالحي‌نژاد و ستوان‌يكم غياثي و درجه‌داران و سربازان به جمع‌آوري وسايل و تجهيزات تطبيق آتش و لوازم پاسگاه پرداخته و عازم مقر گردان در شولحه شدند.

به همراه فرمانده گردان داخل گروهان دوم شديم و با ستوان نيازي دربارة شهدا و مجروحين و مشكلات گروهان به گفتگو پرداختيم. گروهان دوم در اين عمليات بيشترين شهدا و مجروحين را داشت؛ بنابراين فرمانده گروهان و تعدادي از افراد متأثر بوده و حالت بهت زده داشتند؛ به ويژه اينكه جسد چند نفر از شهدا در مقابل مواضع عراقي‌ها برجاي مانده بود و تخلية آن كاري دشوار و خطرناك بود. روز 13/10/60 جمعه بود. نزديك ظهر سرگرد نقدي تصميم گرفت تا به اتفاق به نودشه برويم و در نماز جمعه شركت كنيم. حدود ساعت يك ظهر وارد مسجد جامع نودشه شديم. تعداد قابل توجهي پاسدار در جمع نمازگزاران كرد نشسته بودند و آقاي كاظمي فرماندار هم حضور داشتند. محمدابراهيم همت به عنوان سخنران قبل از خطبه‌ها در حال سخنراني بود و در رابطه با دستاوردهاي عمليات «محمد رسول الله» و توانمندي نيروها در ايراد ضربه‌اي كارساز بر دشمن مطالبي را به اطلاع حاضرين رساند. سرگرد نقدي هم تمايل به سخنراني پيدا كرد. نظر مرا خواست و در مورد نكات قابل توجه همفكري كرد. سرگرد بعد از حاج همت پشت تريبون نماز جمعه قرار گرفت و شرح مختصر از اهداف عمليات، عملكرد رزمندگان و نتايج به دست آمده را با بياني غرا و توأم با احساسات به اطلاع نمازگزاران رسانيد. سرگرد خوب صحبت كرد و حاضرين را تحت تأثير قرار داد؛ البته در قسمتي از بيانات خود به سمت اغراق و بزرگ‌نمايي هم كشيده شد. براي مثال گفت: «ما قدرت كافي داريم و هر زمان بخواهيم شهرك طويله، بياره، بلخه يا حلبچه را مي‌گيريم و به راحتي وارد خاك عراق مي‌شويم! در اين عمليات كه به منظور انهدام نيرو و تجهيزات بعثيون انجام گرفت ما به اهداف تعيين شده رسيديم و با اسير كردن تعداد زيادي عراقي و كشتن و زخمي كردن عدة بيشتري چندين گردان او را از كارايي ساقط كرديم. اين عمليات ضربتي، نمايشي از بخشي از توان ما بود تا به دشمن و حاميان و عوامل او بفهمانيم كه شكست قطعي او نزديك است. من خودم آمادة شهادت هستم و اكثريت پرسنل گردان نيز آماده‌اند. اگر ردة بالا اجازه دهد ما هر لحظه حمله بر دشمن را آغاز مي‌كنيم.» تعدادي از پاسداران بومي از اهالي پاوه و نوسود در جمع نمازگزاران حاضر بودند و نقاط قوت و ضعف و توان واقعي نيروهاي اين جبهه را مي‌دانستند. البته آنان به روحيات و شجاعت نقدي هم كم و بيش واقف بودند.

 

منبع: عبور از سیروان، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، ۱۳۹۱، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده