هفتمین فصل غزل (60)
دل من هست و شما سیمیندخت وحیدی

ای شب یخزده دل‌سوخته‌ام، میدانی؟

سینه را شعله‌ای افروخته‌ام می‌دانی؟

من و تنهایی و غم، آه که یاران رفتند!

من و غم گریه که آن سبز تباران رفتند!

ای دل من! به خدا سنگ‌تر از سنگ تویی

گر چه با نای غم آهنگ، هماهنگ تویی

چه غریبانه از این خاک گذر می‌کردند

قهرمانانه خطر بعد خطر می‌کردند

تو در اینجایی و گل‌های معطر رفتند

سوری و یاسمن و یاس و صنوبر رفتند

تو مگر آهنی ای دل، که چنین سخت شدی؟!

دامن خاک گرفتی و سیه‌بخت شدی

ای شهیدان! منم و داغ شما، می‌دانید؟

سوزِ نی‌های نیستان مرا می‌دانید؟

چه کنم، گر نکنم یاد شما کیست مرا!؟

غیرازآن ارزش والای شما چیست مرا!؟

آه می‌دانم ازاین‌پس، دل من هست و شما

غم غربت‌زدگی، منزل من هست و شما

ما چرا درک نکردیم شمارا، افسوس!

نشنیدیم صدا بعد صدا را، افسوس!

شرمساریم شهیدان که چنین پژمردیم

زنده ماندید شما، ما همه اینجا مردیم

سبز و پربار شما، ما همه بی‌بار و بریم

بال‌وپر باز شما، ما همه بی‌بال و پریم

همه رفتید و در این کوچه مرا گم کردید

چه تبانی است که با ساقی و با خُم کردید؟!

فرصتی نیست مرا بغض گلوگیر شده ست

جاده می‌خواندم اكنون، تو مگو دیر شده ست

راه دور است، ولی سرعت توفانی هست

گر بخوانید مرا، پای بیابانی هست

شب ما دورترین فاصله را تا سحر است

سنگ می‌بارد و آيينه ما درخطر است

مرد آن نیست که از حادثه در بیم شود

روز تصمیم دلش بین دو کس نیم شود

گر بخوانید بدانید که ما هم مردیم

مرگ بر ما، اگر از راه بلا برگردیم

وای من! آمدم از آن سفر دور، چرا؟

نپذیرفت مرا دایره نور چرا؟

آی مردم! به خدا داغ کبوتر دیدم

هرکجا گام زدم لاله پرپر دیدم

شرمسارم اگر از درد خبر آوردم

یا ز خاکستر یک مرد خبر آوردم

مرد سبزی که دلش باخبر از عالم بود

با گل خنده و با سوز نهان محرم بود

مرد سبزی که شبی سرخ‌ترین گل را داد

آسمانی شد و آبی شد و بر خاک افتاد

 

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده