هفتمین فصل غزل (57)
زخم های کهنه مزدک موسوی او به اوج خود رسید، او که انتها نداشت تا خدا رسیده بود یک نفر که پا نداشت

در غروب رقص مرگ، یک نفر طلوع کرد

آن که تا همیشه هست، او که ادعا نداشت

قامتش خمیده بود، از تهاجم غروب

زخم­های کهنه­اش، هیچ یک دوا نداشت

او، ز جاده­ای گذشت، تا به اوج خود رسید

جاده­ای که پیش از این، هیچ رد پا نداشت

تا همیشه می­تپند، قلب­های بی­قرار

او که تا همیشه هست، او که ادعا نداشت

 

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده