هفتمین فصل غزل (45)
ناخوانده مثل غم شدی امروز مهمانم نامت چه بود؟ انگار این را هم نمیدانم پیش خودم آبادم و وقتیکه میآیی حس میکنم متروکهام، ويران ويرانم

شانه‌های زخمی

ليلا لک پور

ناخوانده مثل غم شدی امروز مهمانم

نامت چه بود؟ انگار این را هم نمی‌دانم

پیش خودم آبادم و وقتی‌که می‌آیی

حس می‌کنم متروکه‌ام، ويران ويرانم

شب‌ بوی عشق و ناله و باروت می‌گیرد

دفترچه‌های خاطراتت را که می‌خوانم

شوق رهایی، شرم ماندن، داغ سنگینی ست

بر شانه‌های زخمی‌ات ای مرد! می‌دانم

تو اهل خورشیدی ولی آیینه‌ها گفتند

من باغ سرماخورده فصل زمستانم

یک کوله‌بار از برف و بوران، یک دلِ قطبی

با کوهی از تردید مانده روی دستانم

باور کن ای سرسبز! تا وقتی‌که برگردی

در حسرت یک اتفاق سرخ می‌مانم

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده