هفتمین فصل غزل (44)
هفتآسمان شکوه کرمانشاهانی توفان گرفت و خاک، چشمان مرا بلعید یا آنکه دست ناشناسی پرده را برچید

این را نفهميدم، ولیکن خوب می‌دانم

دیگر شکوه دشت را هرگز نخواهم دید

آن دشت، آن دشت پر از بوی شقایق‌ها

کز حسرتش هفت‌آسمان در خویش می‌پیچید

هر گوشه یک دامن صنوبر، یک بغل شمشاد

کوه از بلند عشقشان در خاک می‌غلطید

آن‌سوی، چشم‌انداز، یک اسطوره بی‌دست

تا آسمان می‌رفت و ماه خویش را می‌چید

هرچند دیری رفته، اما خوب یادم هست

در چشم تو، حتی خدا را نیز می‌شد دید

باآنکه آتش بود و غربت سهم تو از خاک

ایمان چشمانت به کفر خاک می‌خندید

تو تاختی و عشق در پایان خود جا ماند

آن لحظه می‌شد غبطه را از حالتش فهمید

توفان رسید و دست شومش را به دشت انداخت

دیگر شکوه دشت را هرگز نخواهم دید

 

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده