گفتند نه مساله‌ی بوکان نیست. صدا و سیما اعلام کرد که شما فرمانده نیروی زمینی شده‌ای و مبارک است. به محض شنیدن این مطلب. دلم را یک غم و اندوه ناشناخته ای گرفت و چقدر برکت داشت این غم.یک دفعه برایم این سوال شد که چطور در کنار این که همه دارند برای من شادی می‌کنند و تبریک می‌گویند. دلم گرفته است.

در داخل خودم که رفتم. دیدم دارم با خودم زمزمه می‌کنم که خدایا! ما مگر چه تقصیری کرده بودیم که در این سن و سال کم و درجه‌ی کم این وظیفه را روی دوش ما گذاشتی؟ و این که کم مسئولیت بود {روی دوش من} که تازه در دور افتاده بودیم و داشتيم کارها را انجام می‌دادیم و تسلط پیدا می کردیم. حالا یک‌دفعه در میانه‌ی جنگ تحمیلی ما برویم فرمانده‌ی نیروی زمینی بشویم؟

 

یعنی حال, حال توسل بود. حال حال توکل بود. حال حالی بود که‌ نه تنهاخوشحال نبودم از این مسئولیت. از اسمش, اعتبارش؛ نامش و آن آوازه‌ای که در انتظارم بود؛ بلکه نگران و حساس بودم نسبت به مسئولیت سنگینی که بر دوشم گذاشته می شود و نگران این بودم که خب آیا ما از پسش بر می آییم یا نمی آییم؟

و همین برکتش به آن‌جا انجامید که ما شروع کار را در جنگ تحمیلی با توکل بر خدا کردیم به معنای واقعی. یعنی فهمیدیم راهی را جز با توکل بر خدا نمی‌شود رفت جلو. آن هم زمائی بود که دشمن حدود ده هزار کیلومتر مربع در خاک ما بود و ققط یک عملیات انجام شده بود. عملیات ثامن‌الائمه (ع) در شرق کارون که محاصره‌ی آبادان شکسته شده بود. ولی هنوز کارهای زیادی باقی مانده بود که در بحث بعدی که ان‌شاءالله می‌رويم برای جنگ تحمیلی. برایتان می‌گویم.

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده