هفتمین فصل غزل (43)
در موج گلبرگی از اشک سید مرتضی کراماتی نفرین بر این شب، شب سرد، این شب که پایان ندارد نفرین بر این شب، که در آن خورشید جریان ندارد

نفرین به دلهای سنگین، دل‌هایی از خویش سنگین

نفرین بر این دل که در خود، یک‌ذره ایمان ندارد

نفرین به شیطان دیگر، خاکی که آتش‌پرست است

نفرین به روحی که راهی جز سوی شیطان ندارد

وقتی پدر ساده می‌بست، در بقچه برگ دلش را

دیدم مسافر غم نان، حتی غم جان ندارد

دریا که تشییع می‌شد، بر موج گلبرگی از اشک

دیدم نشان جز پلاکی، از فصل باران ندارد

نفرین به این شهر خاموش، با کوچه‌های لجوجش

این کوچه‌هایی که راهی، سوی خیابان ندارد

نفرین به من، این من مست، دستی که با او نپیوست

این من که شوری شبيه شور شهیدان ندارد

امشب قراری ندارم، زردم بهاری ندارم

جانم پر از خشم و آتش، پروای طوفان ندارد

آواره کوه و دشتم، مشتاق «والفجر هشتم»

نفرین به دستم که دستی، باروح باران ندارد

منبع: هفتمین فصل غزل ، مجموعه شعر دفاع مقدس ، 1376، بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده