عبور از سيروان (95)
سه ماه بر روي ارتفاعات كماجر (3) بعد از چند روز كه مواضع را به كمك همكاران آرايش داده و تا حدودي تحكيم هدف شد؛ ستوان هاديزاده را به مرخصي اعزام كرده و ستوان كريمي را براي سرپرستي دستة باقيمانده به نروي فرستادم و خود به كمك درجهداران و افسران وظيفه مسئوليت پايگاه را عهدهدار شدم. در اين مأموريت دو نفر سرباز پيماني به اسامي لطيف مؤمني و نورمحمد بيرانوند مرا ياري كردند و به ويژه شبها براي هوشياري و آمادگي عناصر نگهبان تا صبح به نوبت بيدار ميماندند و مراقبت ميكردند.

نيمه شبي متوجه سر و صداي بيرانوند شدم. دقايقي بعد او به همراه يك سرباز نزدم آمدند. سرباز نگهبان كه مضطرب و ناراحت بود، مدعي شد كه بيرانونديك سيلي به صورتش نواخته! سرباز پيماني بيرانوند هم معترض بود كه نامبرده سرِ پست خوابيده است و مي‌گفت اگر عراقي‌ها يا دموكرات‌ها از محل نگهباني ايشان وارد پايگاه مي‌شدند، چه فاجعه‌اي روي مي‌داد؟! كار هيچ كدام درست نبود. ابتدا بيرانوند را براي سركشي فرستادم و خصوصي خطراتِ سرِ پست خوابيدن و مجازات قانوني اين جرم را به نگهبان گوشزد كرده و گفتم بيرانوند با اين عمل باعث شد كه تو را تسليم دادگاه نكنم! از طرفي او برادر بزرگ‌تر و دلسوز سازمان است. براي رضايت خاطر خودش تو را نزده بلكه مصلحت خودت و يگان را خواسته و او را تشويق به هوشياري و عدم تكرار اين عمل خطرناك كردم. بعد بيرانوند را احضار كرده و او را متعهد به ترك اين‌گونه برخوردها نموده و پي‌آمدهاي خطرناك آن را گوشزد نمودم.

يك شب ديگر كه هوا ابري بود و باران به صورت رگبارهاي پراكنده مي‌باريد، سر و صدايي در جلو سنگرها شنيده شد. نگهبانان مرا مطلع كردند. به ديدگاه رفتم و با كمي دقت معلوم شد سر و صدا شبيه به گردش گلة گوسفندي است نه دشمن، اما از اينكه در پس اين گله عوامل نفوذي باشند يا نه، ذهن مرا مشغول نمود. از طرفي نمي‌دانستيم اين گله متعلق به دموكرات‌ها است يا طرفداران جمهوري اسلامي! بسيجيان مجاور ما هم باخبر شده بودند و دو نفرشان نزد ما آمدند تا اقدامي هماهنگ انجام دهيم. سرباز پيماني بيرانوند اصرار داشت تا خود برود و گله را بياورد. بسيجيان هم اعلام آمادگي كردند. به يكي از آنها گفتم تا به مسئول خط پاسداران خبر دهد كه به جلو شليك نكنند و چند نفر همراه آنها كردم تا از نزديك مراقب و محافظ آنان باشند و افراد نگهبان و گروهان را نيز مطلع نموديم. بيرانوند و بسيجيان ساعتي بعد يك گلة بزرگ بز را وارد پايگاه كردند. به سرباز بيرانوند گفتم تا آنها را كمي از پايگاه به طرف عقب ببرد و مراقبيني براي آنها بگمارد تا در روز روشن در مورد آنها تصميم‌گيري شود.

آن شب تب كرده بودم و بيرانوند متوجه ناراحتي من بود. او كه فردي عشاير و آشنا به كار و زحمت بود، مقداري شير در داخل كتري دوشيده و نزد من آورد و پس از جوشانيدن شير چند نفر از آن استفاده كرديم. صبح به افراد يگان ابلاغ كردم كه مبادا فكر كنند اين گله مال عراقي‌هاست و كسي به فكر سر بريدن آنها باشد! گرچه صاحب آن گله برايم مشخص نشد اما به احتمال قوي گله مربوط به روستاييان ايراني حومة نوسود و نودشه بود كه چوپان آن در اثر شدت مبادلة آتش گله‌ را رها كرده بود. فاصلة بيشتر روستاهاي عراقي و حضور ارتش عراق در مرز عبور آن گله را به داخل خاك ايران غير متحمل مي‌نمود. با چند نفر از پاسداران بومي صحبت كردم. آنها هم اطلاع نداشتند و نظريات مختلف دادند. تأكيد شد تا كسي بز یا بزغاله ای از آنها را ذبح نكند و به سمت روستاي نروي رانده شوند و قرار شد پاسداران بومي در مورد صاحبان گله تحقيق كنند. به هر حال بعد از چند روز سرگرداني گله، صاحبي پيدا نشد و پاسداران محلي آن گله را به سمت پشت جبهه هدايت كردند. ديگر هم پيگير آنها نشدم.

گاهي به داخل موضع پاسدارها مي‌رفتم تا به منطقة نودشه و مله‌هندو و دزاور نگاهي بيندازم و تغييرات را ببينم و هم با پاسداران گفتگويي بكنم. در بين پاسداران بومي افراد جالبي وجود داشت و صحبت‌هاي گرم آنان گيرايي خاصي داشت. پاسداران محلي بعد از انقلاب هنوز هم براي ارتشي‌ها احترام خاصي قائل بودند و محبت مي‌كردند. اصولاً كُردها به لحاظ ارتباط تنگاتنگ با طبيعت در هر شرايطي بساط كتري و چاي‌شان برقرار است، بنابراين آن‌ها در كمترين مدت و با استفاده از بوته‌هاي موجود چاي را آماده كردند؛ ضمن تشكر به آنان گفتم مواظب دود باشيد كه گرا را به دشمن ندهد! او و دوستش كه رساله‌اي در دست داشت و كردها او را ماموستا مي‌گفتند، دو نفر شوخ‌طبع و بذله‌گو بودند. كمي شوخي كردند. از صحنه‌ها و مشکل‌هايي كه در نتيجة ترس از گلولة عراقي‌ها به سرشان آمده بود گفتند و خندیدیم. ماموستا اطلاعات خوبي از منطقه داشت و موقعيت‌ها را مي‌شناخت. او مي‌گفت چند بار به حلبچه و ديگر شهرهاي عراق رفته است. دربارة موقعيت مكان‌ها و راه‌هاي ورودي اطلاعاتي از او كسب كردم.

پيرمردي بسيجي را ملاقات كردم كه با عصايي در دست به كندي حركت مي‌كرد. او بسيار ناتوان و از كار افتاده به نظر مي‌رسيد! جاي تعجب بود كه چگونه خود را به بالاي كوه رسانيده است. از او پرسيدم كه چرا به خط مقدم آمده است؟ او گفت چهار پسر دارم كه در تهران هستند و هيچ كدام به جبهه نيامده‌اند؛ آنها دل مرا شكسته‌اند و به حرفم گوش نمي‌كنند. حال وظيفة خود مي‌دانم كه در جبهه حضور پيدا كنم و با دشمن بجنگم. بهتر است شهيد شوم تا آن پسرها را نبينم! يكي از كردهاي بسيجي مي‌گفت آخر پدرجان! تو كه توان جنگيدن نداري و كاري نمي‌تواني بكني؟ مي‌داني اگر شهيد يا مجروح شوي چقدر درد سر ايجاد مي‌كني؟! مي‌داني چند نفر بايد جنازه‌ات را از بالاي كوه به پايين حمل كنند؟ اما پيرمرد اراده و اعتقادات محكمي داشت و مي‌گفت بگذاريد به دست كفار كشته شوم تا به آرزويم برسم! من حاضر نيستم در تهران بنشينم و ديگران در مقابل دشمن جان دهند. براي اينكه روحيه‌اش مكدر نشود از او تشكر كرده و حضور او را براي تشويق جوانان مؤثر و از غيرت و ايمان او تمجيد كردم. تعداد زيادي از بسيجيان محلي كه در خط بودند، همان كساني بودند كه در عمليات گذشته با دموكرات‌ها و ديگر مخالفين جمهوري اسلامي همكاري كرده و با ما جنگيده بودند و اينك پاسدار قراردادي شده و حقوق مي‌گرفتند. اين ابتكار و شهامت كاظمي باعث مي‌شد در هر مرحلة عمليات تعدادي جذب سپاه شوند و از عدة مخالفين كاسته مي‌شد. از جملة اين افراد معاود يا تسليم شده، جواني بود بسيار برازنده، باهوش و جذاب با هيكلي آراسته و بسيار ورزيده؛ در بين بوميان، قدرت بدني، چالاکی، جرأت و شهامت او زبانزد بود و همه در مورد توانايي، زيركي و زبردستي او متفق‌القول بودند. آنها غلو كرده و مي‌گفتند دموكرات‌ها كارايي رزمي او را به تنهايي به اندازة يك دستة رزمي مي‌دانند، زيرا به قدري جسور و سريع است كه از گلوله هراسي ندارد و آسيب نمي‌بيند! متاسفانه اسمش را فراموش كرده‌ام! يك روز غروب آقاي كاظمي بي‌سيمي با من تماس گرفت و او را معرفي كرد و گفت او ميهمان شماست و براي انجام مأموريتي مي‌رود؛ هر كمكي توانستي به او بكن. پرسيدم همراه يا پشتيبان نمي‌خواهد؟ فرماندار گفت با خودش هماهنگ كن ولي احتمال نمي‌دهم. او كه با دو نفر از پاسداران قديمي همراهي مي‌شد، شب هنگام به سنگر من آمدند. براي اولين بار آن جوان برازنده را مي‌ديدم. دو رديف قطار فشنگ و چند عدد نارنجك دستي را روي لباس‌‌هاي كُردي بسته و از هيبت و جذابيت ويژه‌اي برخوردار بود. شام را در سنگر من صرف كردند و پس از هماهنگي براي خروج از خط پدافندي و تعيين نقطة مراجعت و رد و بدل كردن كلمة عبور و اسم شب، او و چند نفر كرد جهت شناسايي و احتمالاً نفوذ به نودشه و ملاقات با بعضي مخالفين براي جلب اعتماد آنان، پايگاه را ترك كردند. هنگام مراجعت توقف كوتاهي در پايگاه كرده و بدون بيان نتيجة مأموريت، به نروي مراجعت نمودند.

با سپري شدن روزهاي بسيار سرد نيمة اول فروردين كه ميزان بارندگي زياد بود و گاهي روي قله برف مي‌باريد. علاوه بر تحمل كمبود امكانات، براي تهية مواضع و جان‌پناه‌ها با مشكلات ديگري از جمله تدارك توسط قاطر خود را تطبيق داديم و توانستيم مهمات كافي را ذخيره كنيم.

يكي از مسايل بسيار دشوار حمل مجروحين بود، چرا كه شيب تند كوه و صخره‌اي بودن آن در بعضي از قسمت‌ها كار حمل مجروحين روي برانكارد را دشوار مي‌كرد؛ به طوري كه مجروح از روي برانكارد سُر مي‌خورد و فرد جلويي حامل برانكارد مي‌بايست سر برانكارد را خيلي بالاتر بگيرد و در نتيجه به او فشار مي‌آمد و براي حمل هر مجروح حداقل چهار نفر درگير مي‌شدند. در مدت حدود سه ماه استقرار بر روي قلة كماجر اتفاقاتي پيش آمد كه به شرح مختصر برخي از آن وقايع مي‌پردازم.

 

منبع: عبور از سیروان، سرتيپ2 ستاد علي عبدي بسطامي ، ۱۳۹1، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده